X
تبلیغات
شیکسون

خانومی و قوقول

روزمرگیهای زندگی قشنگ ما
شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1394

برنامه ریزی

از کارهای تو فهرست و لیست انتظار:


درخواست عدم سو پیشینه رو دادم


کلاس رانندگی ثبت نام کردم و امروز اولین جلسه رو رفتم و چون گواهینامه هم دارم گفت فکر کنم کلا 4 جلسه کافی باشه


کلاسهای موسسین مهد رو با یک کلاس برای کارتمربیگری هم ثبت نام کردم که واسه اپلای کردن خیلی سوال میشد


دندانپزشکی رفتم و طلسمش شکسته شد و 2 شنبه دوباره وقت دارم


پیاده روی 2 روز رفتیم ولی امروز نرفتیم ......



خوب با یک نگاه کلی تا حدی از خودم راضی شدم....


انشاالله که مابقیش هم خیره


خدایا مددی

سه‌شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1394

بخواب بند انگشتی من

سلام بند انگشتی مامان،،،،،خوبی؟

چقدر به یادتم کوچولوی من........

هیچ وقت فراموشت نمی کنم.....

الان انعکاس صورتت رو تو این اشکای غلطون میبینم.....

میدونم که هیچکس دیگه به تو فکر نمیکنه حتی بابا.......

ولی من...الان....این موقع شب.....دور از بابا......فقط اشک میریزم.....

برای تو و مظلومیت تو....

آروم اومدی و آروم رفتی.....

بخواب عزیزم.....

بخواب بند انگشتی من

فقط برای ما دعا کن

یکشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1394

شلوغ پلوغ

خیلی وقته که ننوشتم....منتظر معجزه بودم که پستم رو با اون شروع کنم که خوب در ظاهر و بر اساس دریافتهای عقل ناقص من هنوز معجزه ای رخ نداده.

هنوز مابین خونه مامان و مادر شوهر در حرکت و اسکان گرفتن هستیم...

خونه خودمون اول اردیبهشت خالی میشه ولی خانواده همسر پیشنهاد دادن که اونو بفروشیم و اونام خونه نوسازشون رو بفروشن و این خونه فعلی رو به جای مال خودمون بدن به ما و خودشون یک خونه حیاط دار بگیرن که قرار بود آخر اردیبهشت انجام بشه و متاسفانه افتاده برای اواخر تیر..........


اعصاب ما دو تا هم در هونگ در حال له شدنه.....هر چند خونه مامان اینا خیلی راحتیم ولی هر چی محبت کنن یا راحت باشی بازم معذبیم دیگه.........


با یک مرکزی صحبت کردم و ازم پروپوزال خواستن که نوشتم و این هفته تحویل میدم که اگر خدا بخواد خیلی خوبه اگر نه که من تمام فیسم می خوابه و مود دپرسیم وارد مرحله حاد خودش میشه................


همسر در حال انجام تدارکات کار خودشه و قرار شده فقط تا هفته اول اردیبهشت منتظر جواب اون گروهی که ازش همکاری خواستن میمونه...دیگه زیادی علافمون کردن....اگر نه خودش استارت خواهد زد.


به شدت هر چه تمام تر دلتنگ سرزمین سبز استوایی هستم و بر عکس همسرم همش تو حال و هوای اونجام....


باید یک برنامه ریزی داشته باشم....

چند تا کار دارم که باید شروع کنم...


اول از همه دنبال یک دندانپزشک ماهر و منصف هستم چون دو تا کار روکش دندون دارم

دوم ثبت نام چند جلسه کلاس رانندگی تا این گواهینامه بدبخت مورد استفاده قرار بگیره و ترسم بریزه

سوم ثبت نام کلاسهای مدیریت مهد هست که برای گرفتن مجوز کارم باید شرکت کنم که برای اون مشتاقم ولی اواخر اردیبهشت شروع میشه

چهارم اینکه برای شبها با همسر برنامه پیاده روی بزارم که این هیکل خرس یک کم تکون بخوره...واقعا شرم آوره

پنجم باید برم دنبال گواهی عدم سو پیشینه 

ثبت نام آیلتس آزمایشی

شروع به خوندن برای آیلتس اصلی...وای وای بازم این امتحان استرس زا...فقط خوبه این بار جنرال می خوام نه آکادمیک


آهان راستی روز 4-5 عید هم یک 206 خریدیم که اگر خدا بخواد دیگه واقعا با این یکی رانندگی کنم.


خدایا ای خدای بزرگ من واقعا دوباره داره مود خل و چلیم عود میکنه...فقط خواهشا مثل سگ پشیمون نشم...خدایا مددی


شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1393

دلم معجزه می خواد

تقریبا یک ما ه و نیم، یک کم بیشتر یا کمتر نمیدونم،از برگشتنمون میگذره.

همسر که مشغول انجام عملیه پروژه شده که تا قبل از عید یک کار عملی و نمونه ارائه بده و اونا نظرشون رو بگن.

منم جز 5 تا کتابم که از زیر چاپ در اومده،تغییری تو کارم انجام نشده و منتظرم بعد از عید استارت یک سری کارها که بهم گفتن بزنم.


همچنان نصف خونه مامانم و نصف خونه مادرشوهر هستیم تا بعد از عید که تکلیف خونه رو روشن کنیم.

به اصرار پر همسرم یک 206 که مال یکی از آشناها بود رو خریدیم .


همچنان منتظر جواب ابلای ها هم هستم و خیلی دوست دارم تو کشورهای حوزه خلیج فارس کار بگیرم.


انشالله 5 شنبه میزیم شمال و احتمالا تا پایان تعطیلات بمونیم.


ای خدا، فقط منتظر یک معجزه هستم. کاش اول پست بعدب بنویسم که معجزه اتفاق افتاد.

شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1393

خداحافظ سرزمین سبز استوایی


امروز هم مسافر خسته من بعد از 3 هفته دوری سرزمین سبز استوایی رو ترک کرد و من بیصبرانه منتظر ساعت 5 برای رفتن به فرودگاه هستم.امروز میاد که انشالله بعد از 3 سال دوباره استارت یک زندگی جدید رو بزنیم. اینکه ایران می مونیم یا نه نمی دونم فقط اینکه فصل جدید زندگی آغاز شده و من چشم به آینده ای روشن دوختم............دلم می خواد تا ساعت 3 بخوابم و گذر این لحظات رو متوجه نشم....از انتظار بدم میاد.....همس عزیزم تو رو به دستان پر مهر پروردگار سپردم...الهی که سفر تو و همه مسافران بی خطر.......بی صبرانه منتظر دیدن چشمای مهربونت هستم،،،،،،خدایا به خودت سپردمش






   1       2       3       4       5       ...       56    صفحه بعدی