X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

خانومی و قوقول

روزمرگیهای زندگی قشنگ ما
دوشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1395

خداحافظ خاله مهربون

خواهر قشنگم،،

سفرتون سلامت

براتون دنیا دنیا خوشبختی و موفقیت و سلامتی آرزو میکنم

دوشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1395

اولین سفر

خواهری تا چند روز دیگه با همسرش میرن اون سر دنیا و یک عالمه دلتنگم.

اولین مسافرت سه قلوها با مدد جمعی انجام شد.به مناسبت رفتندخواهری همه خانواده جمع شدیم شمال خونه خاله و چند روز عالی رو سپری کردیم.خانواده همسر خواهری هم بودن.

من و مامان و بابا و خواهری و 3 قلوها دوشنبه 25 اردیبهشت رفتیم شمال.همسری و مابقی مسافران هم پنج شنبه به ما ملحق شدن.اولین سفر بچه ها که خدا رو شکر خوب بود و البته کلیییییی کمک داشتیم.البته اکثرا مامان و بابا بچه ها رو نگه داشتن و ماها بیرون رفتیم.جاده دو هزار و متل قو برای خرید و گردش.کنار دریا بچه ها رو بردیم و پاهاشونو توی آب دریا زدیم و کلی شن رو پاهای کوچیکشون ریختیم و خلاصه اولین تجربه شن و ماسه رو از سر گذروندن.

هوا عالی بود و سفر خیلی خوبی بود.دوشنبه هم برگشتیم.

چهارشنبهپهم خواهری اینا همه فامیل رو دعوت کردن یک سفره خونه سنتی برای دیدو بازدید و خداحافظی .لحظه ورود گل پسر ما خیلی خوب بود ولی وای از دو تا دخترها.نمیدونم دل درد گرفتن،سرما زد به دل و رودشون که چه کردن.جیغهایی میزدن که زبون کوچیکشون هم تکون می خورد.یک ساعت تمام جیغ و گریه که من و مامان و همسر و خواهر همسر خواهری و مامان همسر و خاله همسر خواهری بیرون تو خیابون اینا رو راه میبردیم و اینا هم یک بند جیغ میزدن تا بالاخره خوابیدمنو آرامش برقرار شد.انگار فهمیده بودن مهمونی خداحافظی خالشونه و دلتنگ شده بودن.

چند وقت پیش باهام تماس گرفته شد و بدلیل چاپ دو تا کتاب جدیدم ازم درخواست همکاری شد.منم استقبال کردم چون کم کم داشتم به خاطر درگیر کار بچه ها شدن دپرس میشدم.البته قرار شده هفته ای 3 روز از 9 صبح تا 4 بعد از ظهر برم.ولی دیگه باید اون سه روز خونه خودم باشم چون هم مامن شاگرد داره و هم من نمی تونم به خونه مامن اینا رفت و آمد کنم و دنبال پرستار بودم.

اول قرار شد مامان همسر با یک پرستار بیان پیش بچه ها که بعد به دلایلی خودم پیشنهاد دادم  به خواهر همسربگیم اگر قبول کرد بچه خودش رو پیش مادرش بزاره و با یک پرستار بیاد پیش بچه ها.500 به اون بدیم و یک پرستار هم باهاش صحبت کردم که 700 هم اون میگیره.هنوز ندیدمش و تو این هفته میبینم.ولی کلا چون شناختی ندارم یک کم نگرانم.به همسر گفتم دوربین هم تو خونه بزاره.کلا یک میلیون و دویست برای هفته ای 3 روز در نظر گرفتیم که بدیم.هزینه بچه ها بالاست ولی شکر خدا تنشون سالمه و روزیشون هم میرسه.البته که پدرشون هم کلی تلاش میکنه.

قراره از اول تیر برم و مشغول بشم.دلم پیش بچه هاست.

یک برنامه دورهمه مهاجرت بود که با همسری رفتیم و دوباره یک راه پر پیچ و خم رو انتخاب کردیم که با سه تا جوجمون کلی سختی داره ولی بهدامید خدا و تلاش مضاعف خودمون برای آینده همین جوجه ها باید تمام تلاشمون رو بکنیم.امیدوارم که موفق بشیم.

کار همسر خدا رو شکر روی یک روال افتاده و با یک گروه شروع به همکاری کرده که خودش خیلی راضیه.

شنبه خواهری اینا میرن و من هر بار که یادش میفتم کلی اشک و گریه دارم و خودش هم کلی به بچه ها عادت کرده و دل کندن برای هممون سخته و امیدوارم ما هم زودتر کارمون انجام بشه و بهشونپملحق بشیم و کم کم مامان اینا رو هم ببریم.البته که راه سخت و طولانی در پیشه.

بچه ها هزار ماشالله روز به روز تغییر میکنن.

شینا کلی از خودش صدا در میاره ،از روی نی نی لای لای خودشو پایین میکشه،رو زمین می چرخه و از شکم برمیگرده به پشت و برعکس و اسباب بازیهاشو با دست میگیره و کلی هم غلغلکی هست و غش غش می خنده.

هانا هم صدا درمیاره ولی کمتر از شینا، از نی نی لای لای پایین میکشه خودشو ،غلت میزنه در حد دو بار ولی بعدش خسته میشه.کلی کتاب دوست داره و باهاش ذوق میکنه.دو تا دندون پایینش داره درمیاد و کلی تف و آب دهن داره دختر نازم .کمتر غلغلکیه ولی کمی می خنده .

نویان پسر مامان هم کلی لبخند میزنه پسرم و دست و پا تکون میده و اونم برای کتاب ذوق میکنه.صدا درمیاره از خودش ولی کمتر از دخترها و همیشه خدا در حال گریه برای بغل کردن و راه بردنه.اصلا نشسته یا ایستاده تو بغل رو قبول نداره و فقط باید راه بره و عملا کمر و دست من مرخص شده و طفلک مامان هم مچ دستش درد شدید پیدا کرده و رفته دکتر.

پسرم مزه طالبی و ماست  و لیمو ترش رو امتحان کرده و با همشون اکی بوده ولی هانا و شینا فقط لیمو ترش رو امتحان کردن و خیلی خوششون نیومده.

به اندازه زیاد وقت کم میارم و همش کمبود خواب دارم ولی شکر و شکر و شکر از وجود نازنین فرشته های قشنگم و حمایت بی دریغ مامان و بابا و کمکهای خواهری و تلاش شبانه روزی همسر مهربونم.


پنج‌شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1395

3 ماه و نیمگی

زندگیم به نگاه و نفسهای شما پیوند خورده،فرشتگان آسمانی من...برایمان بمانید که ذره ذره وجودتان زندگیست و لحظه لحظه کودکیتان را زندگی میکنم...عطر نفسهای شما بدون شک معطر ترین عطر روی زمین است.....دوستتان دارم


سه‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1395

سال 95

بعد از یک وقفه طولانی اومدم..

با اینکه اکثرا خونه مامان اینام و مامان و بابا و خواهری کمکم هستن ولی باز هم خسته میشم و جالبه که در عین خستگی دلم برای 3 تا فرشته قشنگم غش میره.....

کلی خودشونو تو دل ما جا کردن و در عین خستگی عاشقشونیم.....

3 ماهشون تموم شده و وارد 4 ماهگی شدن...

قبل از عید رفتیم و برای تکمیل آلبوم بارداری، عکسهاشون رو گرفتیم....یک پروسه طولانی از ساعت 12 تا 5 بعد از ظهر....کار خیلی سختی بود چون هر لحظه یکیشون گریه میکرد، شیر می خواست، خرابکاری میکرد و خلاصه کلی انرژی صرف شد که ارزشش رو داشت....

شب سال تحویل همه خونه ای که خواهری موقت اجاره کرده بود جمع بودیم به صرف سبزی پلو ماهی شب عید....خاله کوچیکه و مادرجون و خانواده همسر شوهر خواهری و مامان اینا و خانواده 5 نفره ما......کلی خوش گذشت.....

اولین عید 5 نفره رو با همدیگه تو خونمون بودیم و سفره هفت سینمون 3 تا گل بیشتر داشت.....کادو و عیدی من هم یک عطر خوشبو از همسر عزیزم بود که دوست نداشتم تو این شرایط اونقدر هزینه بکنه...من هم با همه محدودیتها تونستم سریع برم و یک سی دی از شهر کتاب برای همسر بگیرم .......

روز عید خواهری و شوهرش اومدن و عیدی جوجه ها 3 تا دستبند خیلی خوشگل شد از طرف خالشون....

بعدم چون نو عید بابا بود و همه خونه بابابزرگم بودن رفتیم اونجا و دیگه کلی جو عوض شد و 3 قلوها کلی شادی با خودشون بردن....از اونجا هم رفتیم خونه مامان همسری و شام هم رفتیم خونه مامان اینا و  فرداش برگشتیم خونه.....از همه تلفنی عذرخواهی کردیم و تبریک گفتیم که نمی تونیم حضوری بریم پیششون...

جوجه ها کلییییییی عیدی گرفتن که همش پس انداز شد برای خودشون.....

واکسن 3 ماهگی رو خانه بهداشت سمت خونه مامان اینا زدیم و خدا رو شکر هیچ مشکلی نداشتن......

10 عید مامان اینا به دعوت خانواده همسر خواهری و به مناسبت رفتن خواهری اینا و اومدن اقامتشون دعوت شدن شهر اونا که 4 روز با خاله کوچیکه رفتن اونجا و ما هم عذرخواهی از اینکه رفتن سخته.....اومدیم خونه مامان اینا تا مادرجونم تنها نباشه و 13 بدر رو هم بودیم و جایی نرفتیم......

2 روز پیش هم آقا کوچولومون رو به سلامتی ختنه کردیم و شکر خدا خوبه و مشکلی نداره....

تصمیمیات جدید گرفتیم و با همکاری مامان اینا مشغول انجام مقدماتش هستم!!!!!!!!!!

شینا با اینکه جثه کوچیک تری داره،خییلی عمیق نگاه میکنه،،،با صدا می خنده و کلی صدا از خودش درمیاره انگار که داره حرف میزنه.

هانا حرکات دست و پاش خیلی زیاده و شروع کرده به لبخند زدن بدون صدا و کمی صدا درمیاره.آب دهنش زیاد شده و میریزه و کلی تف و حباب درست میکنه

نویان پسرم هم برخلاف اون دو تا، همش میگه بغلم کنید و فقط راه برید و شروع کرده لبخند زدن و دست و پا تکون دادن و به قول خالش یک رابطه بسیار عمیق عاطفی با خالش داره....و خاله داره عادتش میده که تو بغل بشینه و نخواد راه بره....آب دهن اون هم زیاد شده و سرریز میکنه....

یک دنیا عشقن...دردشون به جون مامانشون....

همسری هم کلی در حال تلاشه و خدا قوتش بده که هزینه ها بسیار بالاست و اونم در حال فعالیت و گرچه فیزیکی کمتر کمک حاله ولی پشتیبانی عاطفی و مالی رو برعهده داره.....

دیگه اینکه شکر خدا همه چیز خوبه و جز کمبود وقت ملالی نیست.....پست بعدی سعی میکنم عکس بزارم که خاطرات رو همه جوره ثبت کرده باشم...

ممنون از محبت و لطف دوستام که احوال پرس ما بودن و کلی شرمنده که نوشتنم این همه دیر شد....

سه‌شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1394

روز زایمان

فرشته های ما به سلامتی 20 روزشون تموم شد ......

اگر مامان مهربون و فرشته خوی من کنارم نبود نابود بودم با حجم کار ولی بودن اون و در کنارش خواهری کلی منو تنبل کرده......

و اما روز زایمان

صبح ساعت 6 بیمارستان بودیم....من و مامان و همسری با خواهری و همسرش و خالش.....

تا کارهای پذیرش انجام بشه ساعت 8 بود که من وارد بلوک زایمان شدم....کلی بغض داشتم و رفتار بد ماماهای بلوک زایمان هم کاری کرد که اشکام گوله گوله پایین می اومد... از اون ور نذاشتن همسرم بیاد بتلا و کنارم باشه و این بدترم کرده بود تا یکدفعه دیدم هر طور شده اومده بالا پشت در بلوک زایمان....ولی وقتی وارد اتاق عمل شدم رفتار خوب و مهربونی کادر اتاق عمل حالم رو بهتر کرد.

با دیدن دختر خالم که آماده جراحی بود باز هم زدم زیر گریه و وقتی بدتر شدم که گفتن به خاطر سه قلویی به من بیهوشی نمیدن و اپیدورال هستم.....

خودم رو برای بیهوشی آماده کرده بودم چون پروسه طولانی در پیش داشتم ولی دکتر قبول نکرد...موقع تزریق خیلی ترسیده بودم و همش میترسیدم موقع عمل حس داشته باشم و همش میگفتم من هنوز حس دارم.....نمی دونم چطور شد که کم کم سنگین شدم و حالت نیمه بیدار بودم و کلا از کل عمل لحظه ای رو حس کردم و یادمه که فرشته ها مو یکی یکی درآوردن و روی صورتم گذاشتن و گرمای صورتشون تا ته وجودم نفوذ میکرد و همچنان گرماشونو روی صورتم بت تمام وجود به خاطر میارم...

موقع انتقال به اتاقم بهوش بودم و وارد اتاق که شدم کلی تزئینات خوشگل روی در و دیوار بود.....3 تا عروسک بادی بزرگ پر شده با گاز هلیوم و ریسه های دختر و پسر و گل و .....که تو اون حال فکر کردم چون اتاق خصوصی بوده این کارا مال بیمارستانه !!!!!!!! که بعد فهمیدم نه بابا سلیقه خواهرم و همسرش بوده و رفته بودن خریده بودن و با کمک همسری اتاق رو تزیین کرده بودن.....همسرم یک گردنبند خیلی قشنگ برام گرفته بود که به نیت 3 تا جوجه ها 3 تا فیروزه گرد کوچولو به پایینش اضافه کرده بود و یک متن کوتاه که کلی دلم رو گرم کرد.....

دوشنبه عمل شدم و سه شنبه باید راه میرفتم و بطور مرگبار درد داشتم.....درد فشارهایی که به شکمم دادن هم فاجعه بود....سه بار فشار و دیگه ترس من از نزدیک شدن تیم پرستاری به تختم طوریکه دیگه کسی می اومد میگفتم دست به شکمم نزنید ها !!

دو قل از فرشته هامو آوردن پیشم  و پسرم تو NICU  بدلیل تنفس تندش بستری شد......از جزئیات اذیت متخصص کودکان که دخترام تحت نظرش بودن میگذرم که کلی اذیت کرد و ته دلمون رو خالی کرد ،فقط اینکه نهایتا جمعه با رضایت شخصی فرشته هامونو با خودم مرخص کردیم که بهترین تصمیم بود.....

تو این 21 روز مامان عزیزم نذاشته من معنی بی خوابی رو بفهمم و خواهر گلی هم کلی کمکمون بوده.....خدا رو شکر همه چیز خوبه و بچه ها روند مناسب رو طی میکنند و من رو هر روز عاشقتر از دیروز میکنند......

   1       2       3       4       5       ...       62    صفحه بعدی