X
تبلیغات
نماشا
رایتل

خانومی و قوقول

روزمرگیهای زندگی قشنگ ما
شنبه 6 آذر‌ماه سال 1395

اینستاگرام به روز شد

اینستاگرام قل قلا تا حدی به روز شده.اگر اینجا روزمره های ما رو دنبال میکنید لطفا برام کامنت بزارید.
جمعه 14 آبان‌ماه سال 1395

اینستاگرام

نازیلا عزیز، برام پیغام گذاشته بود که برای قل قلا صفحه اینستاگزام بسازم و لحظاتشون رو ثبت کنم.واقعیتش اینه که بچه ها صفحه اینستاگرام دارن و خیلی از کارا و لحظاتشون ثبت شده ولی پابلیک نیست و خصوصیه.ولی چند روزه که صفحه پابلیکشون رو هم دارم آپدیت میکنم و پیشنهاد نازیلا باعث شد همینجا اعلام کنم که بزودی عکسها رو تا حدی تکمبل میکنم و آدرس رو همینجا اعلام میکنم.باشد دوستای خاموش اینجا حداقل اونجا چراغ روشن حرکت کنن.

جمعه 9 مهر‌ماه سال 1395

دقیقه ها، آرومتر

پریروز خواهرهمسر نوبت اومدنش نبود و همیشه چهارشنبه ها مامان همسر میومد کمک ولی از اونجا که تصمیم گرفته یک شاگرد خصوصی بگیره دیگه نمیتونه بیاد و خواهر همسر طفلک اومد ولی ساعت سه و نیم باید میرفت و باقی کار تا ساعت شش با خودم بود.تک و تنها.

 قل قل ها رو خوابوندیم واون رفت.هنوز تا سر کوچه نرفته بود که هانا جان مادر بیدار شد و با یک جیغ از نوع بنفش یک بر پای عمومی زد.حالا هر سه تا با هم مسابقه گذاشته بودن.

مسابقه هر کی بلندتر جیغ بزنه هر کی بیشتر اشک بریزه.

سریع سه تا شیر درست کردم.هر سه تا رو گذاشتم تو زمین بازی و یکی رو وسط پا خوابوندم دو تا رو هم کنارم و شیشه ها رو گذاشتم دهنشون و با پا و دستام شیشه ها رو نگه داشتم.خوردن و بلند شدن به وروجک بازی ولی تا من از زمین بازی بیرون میومدم دوباره جیغ و جیغ و جیغ.

می خواستم عوضشون کنم اون دو تای دی.ه قیامت میکردن.می خواستم لباس بپوشونم دو تا دیگه گریه میکردن.اونقدر که بمیرم برای شینا بیحال شده بود از گریه و گذاشته بودم تو تاب و روشن کرده بودم تکون بخوره بیحال و با اخم نگاه میکرد.

ساعت 6 بابا رسیدکه اومده بود دنبالمون طبق برنامه هر هفته که تا شنبه میریم خونشون.

در و باز کردم و تا بابا رفت پایین وسایل رو بزاره تو ماشین زنگ زدم به همسری که ما داریم میریم و دیگه پغی بغزم ترکید حالا اشک و اشک و اشک بود که میریخت پایین.خیلی خیلی ناراحت بودم از اینکه بچه ها کلی گریه کرده بودن و من عملا نه کامل به یکی میرسیدم نه میشد ساکت بشن.

هانا جان مادر که واقعا هزار ماشالله به جونش باشه خیلی پر جنب و جوشه و واقعا به قول همسر کلاه کاسکت لازمه چون مرتب در حال بالا رفتن از همه چیز و کوبوندن سر نازنینش به این ور و اون وره.همه جا رو میگیره وایمیسته و تازگیها یک دست رو ول میکنه.گاهی هم پاش لیز میخوره 180 درجه باز میشه جیغ میزنه که نجاتم بدید.با آهنگ و دست زدن نشسته نانای میکنه و کاملا میشینه.

شینا از حالت کشیدن خودش کم کم رو چها دست و پا رفته و وقتی مود خوبی داره بلند بلند جیغ میزنه و میخنده و خودش رو پیچ و تاب میده.دنده عقب زیر میز و صندلی میره و گیر میکنه و کمک میطلبه.موقع آهنگ بچم باید دراز بکشه و با یک دست و گردن برقصه.

نویان هم کاملا میشینه وو علاقه زیادی به پایه صندلی داره.کلی ذوق میکنه و دست میزنه و مرتب مثل فنر بالا پایین میپره.

هانا چشمش به دست بقیست تا یک چیزی بردارن و بپره بگیره ازشون.کافیه گل سر به سر شینا ببینه،شیرجه میزنه تا بکندش.

گردن هانا که به واکسن بدو تولد حساسیت داده بود بعد از 2 مرحله غش و ضعف رفتن بچم تخلیه شد و خدا رو شکر خوب شده.

مامانم برای بچه ها توپی درست میکنه و ماشالله خوب میخورن.برنج خشک رو توی یک پارچه میریزه و درش رو میبنده و با نخ به قاشق پهن چوبی میبنده و توی خورشتهای مختلف میزاره تا کاملا با خورشت بپزه و بعد برنج نرم نرم رو میدیم بهشون و با لذت میخورن.ماست هم چاشنی غذاشون میشه.

شکر خدا بچه ها خوبن و روند طبیعیشون رو طی میکنن و من در حسرت گذشتن این روزها.

شاید بعضی روزها خیلی خسته میشم ولی باز هم این روزها و دقیقه ها رو با تمام وجود میبلعم.

دقیقه ها رو آروم کنید که من با این دقیقه ها زندگی میکنم.



جمعه 26 شهریور‌ماه سال 1395

خطرناک

بچه ها روزانه نغییر میکنن و با بزرگ شدنشون دغدغه های من هم بیشتر میشه.

هانا ماشالله به جونش کلی انرژی داره و دقیقه ای آروم نمیشینه.به هر چیزی دست میندازه و بلند میشه وایمیسته و بعدم دست دراز میکنه هر چی دم دستشه بگیره.

به شدت مامانی شده و هر چند دقیقه یکبار که داره بازی میکنه،ماما ماما میگه و میاد طرفم که بغلش کنم و زود هم میره پایین.

پریروز صبح بلند شد و شیر خورد و خوابید. گذاشتمش رو دخت خودمون و دورش رو با اندازه یک تپه بالش چیدم که اگر غلت زد نیفته.تو آشپزخونه بودم و با همسر صبحانه آماده میکردیم که یک چیزی گفت گومب و بعدم جیغ هانا.

همسری و خواهرش دویدن تو اتاق و منم از ترس فقط زدم تو سر و صورتم.جرات نداشتم برم ببینم چی شده.

هانا تو بغل باباش گوله گوله اشک میریخت و جیغ میزد.

از خواب بیدار شده بود و من نمیدونم چجوری از اون همه بالش،بالا رفته بود و اومده بود لبه تخت و با کله سقوط آزاد کرده بود.دیگه کلی بغل و بوس و خوراکی تا بچم آروم شد.خدا رو شکر جیزیش نشده بود و غیر از درد بیشتر ترسیده بود.شبش هم می خواستم بشورمش از بس وول وول میزنه،سرش رو زد به چهارچوب در و یک کم کبود شد.به قول همسری واقعا یک کلاه کاسکت نیاز داره.

از ترسم همون روز ارتفاع تختشون رو بردم پایین.چون روز قبلش دیدم هانا از روی تخت دولا شده سمت در که کلید رو از روی در ورداره.

نویان، پسر مامان خودش از حالت خوابیده بلند میشه و میشینه.پریروز که از خواب پاشد یک طرف صورتش رو کلی پشه زده بود.دو تا روی چونه،یکی لپش دو تا گردنش و یکی هم دستش.خیلی هم بزرگ و قرمز بود که ترسیدم .چون سرما هم خورده بودو آب ریزش بینی داشت رفتیم دکتر که گفت همون پشه هست.چون روی صورت می خوابه اون قسمت که به بیرون بوده کلی پشه زده انگار آلوده هم بود که مثل جوش بزرگ و قرمز بود.

شینا دیگه خودش رو میکشه رو زمین و کاملا با آوا آدم رو صدا میکنه.

موقع غذا خوردن شینا و نویان امکان نداره که با صدا کردن و گریه کردن ما رو متوجه نکنن که حتما بهشون غذا بدیم.

برای موحطه بازی و دور فومهایی که خریدیم،همسری با قفسه های مشبکی که خرید یک حفاظ به مساحت شش متر، قشنگ درست کرده که اسباب بازیها و بچه ها داخل اون هستن.هر چند که هانا از همه بیشتر و نویان هم گمی نق ویزنن که بیان بیرون ولی اون تو کاملا امنیت دارن.

هر روز یکی دوبار تصویری با خالشون دیدار دارن و ارتباط برقراره.

با همسری رفتیم فیلم فروشنده.قشنگ بود خیلی و در عین حال خیلی هم  تاثیر گذار.

جمعه 12 شهریور‌ماه سال 1395

8 ماه و نیمگی

نزدیک به 3 ماهه که فرصت نکردم بنویسم.نه اینکه اصلا فرصت نبوده که بوده ولی تا جاهایی که باید سر میزدم و وبهایی که دنبال میکنم رو می دیدم دیگه فرصتی برای نوشتن نمیشد.

بچه ها در حال اتمام 8 ماهگی هستن و کلی تغییر کردن.

یکشنبه تا چهارشنبه ها خونه خودمونیم و سه روزش رو خواهر همسر و یک روزش رو مامانش میان کمکم تا ساعت 6 که همسری بیاد.عصر چهارشنبه تا عصر شنبه هم من و بچه ها خونه مامان ایناییم و مامان و بابا کمکم هستن.دست همگی درد نکنه که واقعا تنهایی بسیار سخت و غیر ممکنه.

چهارشنبه مامان و بابا اومدن بچه ها رو بردن خونه خودشون و من و همسری شبش رفتیم خرید مگا مال و بعدم کوروش شام خوردیم و سانس 12 هم بلیط سینما گرفتیم برای فیلم لانتوری.تفریح به صورت فشرده.

پنج شنبه ظهر رفتیم بازار و برای بچه ها فوم خریدیم که بصورت پازل تو هم قفل میشه و روی زمین گذاشتیم که سرشون از ضربه محافظت بشه.

سه هفته پیش شمال بودیم و با اینکه گرم بود شوهر خاله عزیزو خاله مهربون کلی برای بچه ها تدارک دیده بودن.یک استخر بادی بزرگ و حلقه شنا و تجهیزات گرفته بودن و باد کردن توی باغ و بچه ها هر روز برای اولین بار شنا و آب بازی کردن و کلی بهشون خوش گذشت.

مشغول تدارک یک کار تازه هستم که امیدوارم بشه که اگر نشه دوباره به فکر اپلای کردن خواهم بود.

همسری هم سرش کلی شلوغه و درگیر کار و بار

هانا ماشالله خیلی تر و فرزه و چشم بهم زدنی از هر چی به عنوان سد جلوش گذاشتی بالا میره و رد میشه و هر جای خونه ممکنه پیداش کنی.علاقه وافری به ریشه فرش داره و با انگشتای کوچیک و باریکش روی زمین و بین نقش و نگار فرش دنبال یک چیزی برای خوردن و تست مزه کردن میگرده.حالت سینه خیز و چهار دست و پا رو ترکیب کرده و به سرعت حرکت میکنه.

نویان هم سینه خیز و چهار دست و پا رو ترکیب کرده و در کنارش قل هم میخوره و هر جور هست به هدف مورد نظر میرسه و اونم علاقه مند به ریشه فرش و همچنین هر نوع خوراکی توی دست بقیست.فرقی نمیکنه چی باشه و اگر ببینه اونقدر گریه میکنه و خودش رو مثل یو یو بالا پایین میده تا از اون بخوره.

شینا که عروسک مامانه و دختر مینیاتوری و ریزه و میزه ما.هنوز حرکاتش در حد غلت زدن و کمی سینه خیز رفتنه و کاری به کار کسی نداره و فقط میگه کسی به من برخورد فیزیکی نداشته باشه و حتی دست هم نزنه وگرنه یک ایییییییییی بلند به دو قل دیگه که بهش برخورد کردن تحویل میده.اگر بهش نگاه نکنی با پاهاش بهت میزنه که بهش نگاه کنی .به طور مستمر مچ پاهاش در حال حرکت و شکل دایره کشیدنه که عادت دیرینه خودم بوده و هست.

غذای کمکی و میوه رو یک ماهه شروع کردیم و شینا از همه بهتر و تمیز تر میخوره.هانا و نویان بعد از غذا خوردن یک حموم لازم میشن از بسکه سر و دست و پا تکون میدن و می خوان قلشق رو از دست آدم بگیرن.

کلی آوا و صدا در میارن.

نویان دو تا دندون پایینش درومده و بچم کلی اذیت میشه و بهونه گیر شده.

شینا و نویان به شدت و از همه بیشتر همین آقا پسرمون بابایی هست و ساعت 6 همش چشمش به در هست و یک بند در حال نق زدن و منتظر باباش.

هانا دختر خوش خنده من با تکون سر یا یک کلمه یا نگاه کلی برات غش و ریسه میره حتی برای غریبه ها.

شینا خیلی جدیه و متفکر زل میزنه و در حالیکه یک ابروش رو بالا داده به آدم نگاه میکنه ولی زملپهایی هم که ذوق میکنه از ته دل جیغ میزنه و میخنده.

بچه ها عالمی دارن و ایکاش میشد این روزها و دقیقه ها تموم نمیشد که ناب ترین روزهای زندگیه.

عاشقتونم فرشته های من .سلامت و شاد باشید که شما عمر من و بابا هستید.






   1       2       3       4       5       ...       63    صفحه بعدی