روزمرگیهای زندگی قشنگ ما

پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388
آنژیو

پنج شنبه بابا باید آنژیو میشد.ساعت 11/30 وقت داشتن تو بیمارستان میلاد و طبق معمول این مامان ما از ساعت 6 صبح برپا زده بوده و خلاصه بابا رو بلند کرده بوده و ساعت 10 تو بیمارستان بودن و همه کاراشون انجام شده بود و منتظر بودن تا اسمشون رو اعلام کنن.

ساعت 12 بود که بابا رو برده بودن تو بخش و سرم وصال کرده بودن ولی نشون به اون نشون که تا ساعت 4 هنوز نوبتش نشده بود و آخر سر هم ساعت 7 شب نوبتش میرسه که دستگاه آنژیو خراب میشه.

خلاصه سرم و اینا رو میکنن و قرار میشه فرد صبحش که جمعه بود ساعت 7 برن.واقع اعصاب آدم خرد میشه این همه استرس بکش آخرم بگن برو فردا بیا.

خلاصه خدا رو شکر جمعه نفر دوم بوده و مشکلی هم نداشته.واقعا خدا رو شکر.انشا الله همه مریضا شفا پیدا کنن و خدا همه پدر مادر ها رو حفظ کنه.

منم پنج شنبه حالم زیاد خوب نبود و همش حالت تهوع داشتم و یک کم لرز کرده بودم این بود که این هفته بساط دیزی خوری تعطیل شد.البته الهی قربونش برم قوقولم تو اون بارون شدید رفت تا سر خیابون و برای من لیمو شیرین و پرتقال خرید و آورد آب گرفت که خیلی حالم جا اومد.

رسید خونه موش آب کشیده شده بود.راهی هم نبود ماشین ببره.

جمعه هم مامان قوقول شعله زرد نذری پخته بود که شب رفتیم اونجا.تونل توحید هم که قیامت بود.البته مسیر ما توی تونل نبود اما از کنارش رد شدیم و برای اولین بار حسرت به دلمون نموند که چرا تو ترافیک توحید میمونیم و اینقدر شلوغه.

امروز به سرم زده اگر تعطیلات بهمن رو نرفتیم مسافرت، چند تا بوم کوچولو بخرم و برای عید نقاشی بکشم برای طاقچهای که می خوام بزن رو دیوار نشیمن.البته من از این تصمیمها زیاد میگیرم تا کی عملی بشه خدا داند و بس.

البته اگر به قوقول بگم کلی استقبال میکنه ولی چون بنده از خودم مطمئن نیستم، خودم را ضایع نمی کنم که بگم. البته از اون ور دهنم هم بسته نمی مونه و ممکنه که بگم !!

برای ولنتاین نمی دونم چی بگیرم. واقعا چی بگیرم ؟؟؟؟

سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388
یک بوس کوچولو

پریشب نرفتیم خونه قوقول اینا چون مامانش اینا باید میرفتن ختم.دیروز قوقول زنگ زد که مامانم زنگ زده امشب میاین؟

گفتم بریم منم کاری ندارم.

خدای من اومدیم بیرون.اونقدر شلوغ بود که نگو.ایم تونل توحید افتتاح شده بود و به اون سمت قیامت بود.از پارک گفتگو و قبل از اون ترافیک شدید بود.منم که تا توی ماشین میشینم اگر ترافیک هم نباشه حالت تهوع میگیرم وای به روزیکه ترافیک هم باشه و من تو تاکسی هم باشم.هر آن میگفتم الانه که حالم بهم بخوره.

قوقول هم زنگ زد که منم موندم تو ترافیک دیرتر میرسم.می خوای تو رسیدی برو خونه مامنم اینا .که گفتم نه من میمونم باهم بریم.

خلاصه با بدبختی رسیدم و حین منتظر بودن برای قوقول خواهرش رو دیدم و گفت بیا بریم دیگه اونم میاد.این شد که تنها راهی شدم.رفتیم و قوقول هم یک نیم ساعت بعد رسید.

یک چیزی که خیلی خیلی خیلی هم برام عجیب بود و هم خوشحالم کرد اینکه قوقول که اومد تو با همه دست داد ( خاله قوقول و بچه هاش هم بودن ) با من هم دست داد و طی یک حرکت بسیار بعید ازش که تو جمع انجام بده اونم جلوی خانواده خودش ،

سر منو بوسید.از این جهت برام لذت بخش بود که خجالت برای دوست داشتن رو تا حد معقولی کنار گذاشته و در ضمن بر خلاف گذشته که به ندرت مهر و علاقش رو به زبون میاورد و کلی سر این موضوع الکی بحث کرده بودیم، به حرف من اهمیت داده و علاوه بر همه کارهایی که خدایی شاید خیلیها انجام ندن،و اون انجام میده با همه خستگی یا ناراحتی یاسردردش،محبتش رو بیشتر هم نشون میده.

خیلی خیلی دلم می خواست بدونم نظر اون در مورد من چیه؟ یعنی اینکه تا چه حد تونستم اون چیزایی که اون براش مهمه یا انتظار داره برآورده کنم.نمی دونم.

فقط تا این حد میدونم که سعی خودم رو میکنم.

مثلا به بعضی کلمات حساسه که من سعی میکنم نگم.یا حساسیت و تعصب بی مورد رو نسبت به خانوادم کم کنم. طوری برنامه ریزی کنم که پول الکی برای غذای بیرون ندیم و حداقل در هفته 1 یا 2 بار بیرون غذا بخوریم.

اصلا جلوی برنامه ورزششیو نگیرم.چون کارش زیاده و خیلی خوبه که 2 روز در هفته به ورزش می پردازه. یک روز فوتبال و یک روز هم استخر.که روز استخرش خداییش برام خیلی سخته.چون تازه ساعت 8 شب میرن و ساعت 11.30 برمیگرده و من تنهام ولی خوشحالم که اینطوری یک کم خستگیش در میره.

اصلا هم مال منو وتو نداریم و هرچی درآمد داریم عینا برای زندگیمون خرج و پس انداز کنیم.بدون اینکه اصلا بخوایم فکر کنیم کی پولش رو بده.اصلا فکر این همه به نظر من مزخرف و گنده.

اصلا هم اهل کادو یا خریدای گرون قیمت نیستم اصلا و ابدا و اگر به مناسبتی حتی یک شاخه گل هم ازش بگیرم کلی خوشحال میشم و ازش ممنون.البته که خداییش خودم سعی کردم تو هر مناسبتی بهترین چیزیو که احتیاج داره و مثلا به خاطر قیمت بالاش نمی خره یا اصلا احتیاج هم نداره ولی چون گرونه و خودش نمی خره، خودم براش بخرم.همیشه هم از خرید کردن براش لذت میبرم.

اینم بگم که اون هم اگرچه من با یک شاخه گل خیلی خوشحال میشم ولی همیشه بهترین چیزا رو برام گرفته و کاری که باعث خوشحالیم شده اینکه بدون مناسبت هم بارها با چند شاخه گل اومده خونه.

دیشب شام خوردیم و ن و ر ی زاده دیدم وبرگشتیم.سی دی آهنگهای جدید و مورد علاقم رو هم از خواهر قوقول کپی کردیم و شب برام رایتش کرد.

شنبه 10 بهمن ماه سال 1388
همه چی آرومه......... من چقدر خوشحالم

 

پنج شنبه و جمعه این هفته خوب و آروم سپری شد.پنج شنبه که طبق معمول باید میرفتیم و اینبار قسط بانک مسکن رو میدادیم که چون دیر از خواب پا شدیم، دقیقه نود رسیدیم. از اون ور رفتیم ولیعصر که این قوقول خان ما یک مغازه بود که هواپیماهای مدل داشت،رویت کنه.که البته قیمتهاش خیلی گرون بود.

از اونجا هم طبق رسالت هر پنج شنبه ( من نمی دونم بابام دیزی خور بوده ، مادرم دیزی خور بودم یا اصلا خودم دیزی خور بودم که حالا اینجور دیزی خور شدم ) رفتیم برای نهار. بازم 3 رسیدیم و کلی آدم و صف و....

از اونجاییکه من خیلی به یاد بابا یزرگم افتاده بودم به قوقول جان گفتم و از اونجا رفتیم ابن بابویه سر مزارش.

وای خدا هرچقدر دلم خواست گریه کردمو صداش کردم و قربون صدقش رفتم تا آروم شدم. دقیقا کنار مزارش یک آقایی رو تازه 2 ماهه دفن کردن که دخترش اونجا بود و گفت چون قبر داشتیم 25 میلیون گرفتن و اجازه دفن دادن. واقعا کلم سوت کشید ...

از اونجا اومدیم بیرون و من کلی سبک شدم. البته سر مزار مادر بزرگ و پدر بزگ مامان هم رفتیم. یک سر هم سر مزار مادر بزرگ قوقول( مادر،پدرش) خلاصه خیلی سبک شدم و اومدیم بیرون.

قوقول گفت کجا بریم و گفتم نمی دونم هرجا دوست داری البته سردردش هم عود کرده بود.یک کم رفتیم جلو که به پیشنهاد قوقول جان گفت زنگ بزم اگر مامانت اینا هستن بریم اونجا.

مامان و بابا کلی ذوق کردن.چرا ؟؟؟؟ ما هفته پیش پیششون بودیم. حتما چون گفته بودم این هفته نمیایم ی بدون اطلاع میرفتیم بیشتر ذوق کردن. خلاصه شب ساعت 12 برگشتیم.

جمعه هم چند تا خورشت پختم برای طول هفته.بادمجون و بامیه و سوپ و لوبیا پلو. بعدم خونه رو ترو تیز کردم و ساعت 2 کارام تموم شد. کلش رو خونه بودیم ولی خیلی خوب بود. برف هم میومد و یک سکوت خوبی حاکم بود.

شب بابای قوقول زنگ زد.از شنیدن صداش خوشحال شدم.چون محبتش واقعیه.بنده خدا خیلی درگیر کار ساخت خونشون شده و خیلی هم دست تنهاست ولی ماشاالله، یک تنه خوب کارا رو جلو میبره.یک کم حرف زدیم و گفت این ورا نمیای الان یک ماهه نیومدی و.... که گفتم حتما میایم ( البته همه به این شکل استقبال نمی کنن ولی خداییش کاری هم به کارمون ندارن، فقط محبت و صمیمیت ندارن که اونم زوری نیست ). البته قوقول پنج شنبه گفت یک ر میرم خونه مامانم اینا که منم گفتم بزار با هم بریم.

احتمالا فردا شب هم اونجاییم.

اوضاع کاری فقی نکرده و قوقول همچنان در تکاپو. پنج شنبه رفتیم لوستر هم دیدیم. قوقول میگه هر چی می خوای بگو من خودم درستش میکنم اگر خوشت نیومد برو بگیر. البته من به کارای دستی قوقول خیلی خیلی ایمان دارم چون تا حالا خیلی چیزا درست کرده فقط میترسم این همه زحمت بکشه و اونی که می خوام نشه و بخوایم بخریم و من کلی عذاب وجدان میگیرم برای زحمتی که کشیده و تلاشی که کرده. البته امروز تو اینترنت گشتم و چند تا طرح پیدا کردم. حالا تا ببینیم چی میشه.

برای عید کار زیاد دارم.خیلی تغییرات قراره بدیم.

چهارشنبه 7 بهمن ماه سال 1388
حاجی بابا / رانندگی

دیروز یاد حاجی بابا افتادم ( پدر مادرم ). خدا رحمتش کنه. دلم براش تنگ شده. خیلی زیاد.هروقت مسیرمون گاهگداری به خیابون هاشمی میفته خیلی یادش میوفتم و دلتنگش میشم.

وقتی بچه بودم و میرفتیم اونجا تا بابا بخواد پارک کنه و مامان پیاده بشه من و خواهرم درو باز میکردیم و میپریدیم سمتش.آخه همیشه سر کوچه و پیش طلا فروش محلشون نشسته بودن و صحبت میکردن. بعدم ما رو بغل میکرد و می بوسید و باهم میرفتیم سمت خونه.

اگر روزای تعطیل اونجا بودیم صبح که میرفت بیرون اول برای ما خوراکی می خرید میاورد و بعد دوباره میرفت و برای نهار برمیگشت. روزی که فوت شد یادم نمیره .شبش خونه ما بودن و به مامان گفت زنگ بزن بقیه هم بیان.

انگار میدونست شب آخرشه.صبح حالش بد شد. من و خواهرم تو حیاط منتظر سرویس کلا زبان بودیم که دیدم مامان با حال نزار داره از پله ها میاردش پایین. سکته کرد.سکته قلبی. حاجی بابای خوب و مهربونم همونروز عصر از پیش ما رفت.برای همیشه.

ناراحتی قلبی داشت واون موقع تازه آنژیو کردن مطرح شده بود و اون ترسید و نکرد.اگر اینکارو میکرد شاید هنوز صورت مهربون و دست گرمم ، و قلب رئوفش نبض و طپش داشت

دیگه اون صورت مهربونو ندیدم.اون دست حامی رو لمس نکردم.دیگه چشمای قشنگش برق نزد.دیگه صدای مهربون و دلنشینش تو خونه نپیچید.قلب مهربونش از طپش ایستاد و من با همه بچگی ضجه زدم.داد زدم.گریه کردم. به خدا التماس کردم.

ولی اون رفت و فقط محبت و مهربونیش برام موند.

دیروز با مامان صحبت کردم و گفت دکتر برای بابا آنژیو نوشته.دلم لرزید.نترسیدم ولی نگران شدم یاد بابابزرگ خوبم افتادم.

و اما مسائل جاری زندگی:

قوقول اصرار داره من با ماشین بیام تا عصرا خیالش راحت باشه که چون دیگه کارش زیاد شده و نمی تونه بیاد دنبالم، من راحت برم خونه. منم سال 80 گواهی نامه گرفتم ولی تا الان پشت ماشین ننشستم.اینه که یک ترسی دارم.

قرار شد برم چند جلسه تو هفته آینده تعلیم بگیرم تا آماده بشم.

به قوقول گفتم ببین من ممکنه ماشینو این ور اون ور بزنم، تصادف بکنم به درو دیوار بکوبم و... نیای غر بزنی ها.

البته که تمام سعیم میکنم که همچین چیزی اتفاق نیفته فقط برای اتمام حجت گفتم.وگرنه کدوم خری به مال خودش صدمه میزنه.

ولی میدونم عمرا نتونم تو پارکینگ ببرم از بس که جای ما بده.قوقول میگه بزار دم در.من کلید یدک رو برمیدارم.شب که اومدم خودم میذارم. امیدوارم دستم زود راه بیفته.

و اینکه روزگار درگذر است و برنامه تور نورورزی هم هیچ به سرانجام نرسیده و انگار همون اردیبهشت بریم بهتره.

شنبه 3 بهمن ماه سال 1388
پنج شنبه خوب و بد

پنج شنبه روز خوبی بود.صبحش رفتیم جواب آزمایشامو گرفتیم و رفتیم نمایشگاه تورهای نوروزی.همونطور که حدس میزدیم قیمتها برای نوروز تقریبا 2 برابر شده فقط یک آژانس پیشنهاد خوبی داد که از پرواز خارجی استفاده کنیم و بعد خدمات هتل و ... جدا ازشون بگیریم و با هزینه تقریبا 900 تومن نفری ولی خوب هم هواپیما خارجیه و هم تو عیده.فعلا باید فکر کنیم شاید همون اردیبهشت بهتر باشه.

بعدش رفتیم نمایشگاه بین المللی که 2 قسمت بود: چاپ  بسته بندی و برندز. که اصلا هم که اون طور فکر میکردیم نبود.

بعدم نوبت دیزی سرا بود که 2 انتخاب داشتیم یا میدون تجریش که نزدیک بود و ی راه آهن که خیلی دور بود. ولی چون غذای راه آهنی خیلییییییییییییی خوشمزه تره من دلم می خواست بریم اونجا.کلی ترافیک بود.1 ساعت تو راه بودیم و ساعت 3 رسیدیم.گفتیم نکنه غذا تموم شده که چشمتون روز بد نبینه اونقدر شلوغ بود که مردم رو کول هم سوار بودن.خلاصه عالی بود و ساعت 5 رسیدیم خونه و یک کم استراحت کردیم و شام هم خونه دایی قوقول بودیم. تو راه با هم بحثمون شد سر یک موضوعی که خیلی از دست قوقول ناراحت شدم. خیلی زیاد خیلی زیاد.حوصله شرح و تفصیلش رو ندارم فقط اینکه بحث مسخره ما سر مهریه بود !!!!!!!! حالا چند سال گذشته .

اونم اینکه بابا ی من اولش گفته بود که مهریه باید 1300 تا سکه باشه ( البته اونم جریانات داره اینکه شب اول خواستگاری بابای قوقول باهاش دعوا کرد و گفت یا ..... میکنی یا من نمیام امشب. آخرم لج کرد نیومد و قوقول و مامانش تنها اومدن و گفتن اینجوری شده، بابا هم گفت اشکال نداره اختلاف نظر پدر و پسری بوده ولی بحث و صحبت اصلی باشه هروقت ایشون هم بودن

حالا منم تو آشپزخونه در حال چایی ریختن و گریه کردن بودم قوقول هم قرمز قرمز شده بود خلاصه که بابا و مامان تازه دلداری هم دادن و ..... ) در مورد مهریه هم بابا اینو گفت و بابای قوقول هم گفت نخیر و..... آخرسر بابای همری گفت هر چی خودش بگه اون باید تعهد کنه و قوقول هم گفت با همه احترامی که برای پدرم قائلم ولی من این تعهد رو قبول میکنم.اونجا بابای قوقول حرفی نزد ولی تو خونه شدید دعواشون شد.

2-3 هفته قبل از نامزدی هم بابای قوقول اومد با بابا صحبت کرد که نه من قبول ندارم و اگر اینطوره من نامزدی نمیام.بابا هم گفت احترام شما واجب و قدم شما رو چشم ولی اگر نمیاین تصمیم با خودتون.نیاید.

خلاصه گذشت و بابای قوقول اون شب اومد تا2 سال بعد که برای عقد اونقدر من تو خونه گریه و زاری کرده بودم که آقاجون من می خوام زندگی کنم و من باید تصمیم بگیرم و مگه من بوغم که نظر منو در نظر نمیگیری و .......

مامان هم گفت راست میگه و ما 10 ساله این پسر رو می شناسیم و 2 ساله نامزدن و.... خلاصه نهایتا به خواست خودم مهریه من شد یک جلد قرآن و یک شاخه نبات و یک دست آینه و شمعدان

به اصرار همسرم هم تو محضر یک حج هم اضافه شد.والسلام

حالا میگه نه بابای تو اون موقع اول اونطوری گفت بعدم مامانت گفت نه این طوری باشه تو هم رو حرف مامانت حرف نزدی.

بابای من این حرف بابات که گفتی نمی خواین نیاین همیشه تو ذهنشه و ...... حالا این حرفها تا الان نبود تا مسئله خواهرم پیش اومده این طوری میگخ

بگو اگر بابا به خاطر حرف مامان کوتاه میومد که مامان از اولش میگفت خلاصه حرصم رو درآئرد که تلاش و نیت قلبی منو زیر سوال برده.منم گفتم تو حسادت میکنی که یک آدم جدید داره وارد خانواده میشه م مثل بچه ای که با نوزاد تازه وارد حالت تدافعی داره داری برخورد میکنی.

میگه نه ما اول ازدواج اون همه مشکل برای بابات پیش اومد و ما هم درگیر شدیم و از نظر عاطفی و روحی ضربه خوردیم حالا اینا بدون مشکل و حالا که تقریبا مشکلات تموم شده زندگیشون رو شروع میکنن و ما ضرر کردیم.

خوب قبول ولی این مشکل همزمان پیش اومد و دست کسی هم نبود. تو هم خیلی کمک کردی و و همه حرفات درست ولی این حرف اصلا بی منطقه که اینا هم باید بچشن ......و خلاصه دعوای ما تا دیروز ظهر و دم در خونه مامان اینا همچنان ادامه داشت و خیلی مسائل دیگه.........

برای اولین بار به مامان زنگ زدم که اگر میشه ما نیایم و یک مشکل کوچیکی هست و مامانم هول کرد و خلاصه با قوقول هم صحبت کرد که بیاید و بعدا با هم صحبت میکنیم. حالا ما دم در خونهشون بودیم ولی می خواستیم برگردیم.

یک نیم ساعتی دور زدیم  تا اون صورت و دماغ من که مثل لبو قرمز شده بود پفش بخوابه و یک کم آرایش کردم و رفتیم.

اونجا قوقول خوب بود و صحبت کرد و اون پسر رو هم دیدیم که به نظر خوب میاد و خونگرم و ... بود.عصهم برگشتیم و مامان گفت که به قوقول زنگ میزنه چون من گفتم با خودش حرف بزن ببین چی میگه.این برای اولین بار بود که مامان در جریان بحث ما قرار گرفت هرچند که من از این کار متنفرم ولی این قوقول عادت داره جار بزنه یکی دوبار هم به مامان بابای خودش گفت که ما بحثمون شده و نمیایمو...

شب مامان زنگ زد که گفتم فردا به خودش زنگ بزن.

تا خونه هم با هم حرف نزدیم و شبش اومد و ر صحبت رو باز کرد و دوباره کلی بحث و در نتیجه آشتی ردیم هرچند که دلم ازش خیلی پره. اینکه حالت تدافعی پیدا کرده اینکه همش مقایسه میکنه اینکه کارا و رفتارای پدر و مادرش رو دیده بازم این حرفا رو میزنه و منو به یاد همه کارا و حرفای اونا میندازه.اینکه حالا که ما از نظر روحی یک کم بهتر شدیم و پیش دکتر هم رفتیم به جای اینکه دوباره زمینه تنش ایجاد نکنه و حرفایی که اصلا همون موقع زده شد و بازم ما بودیم که کوتاه اومدیم و من به خاطر علاقه زیادم بهش حتی 1 سکه هم نخواستم طوریکه عمش بهم زنگ زد و کلی تعریف و تمجید و......

حالا اینطوری حرف میزنه بعدم میگه تو ر من منت میذاری یکی نیست بگه من که نمیگم ت حرفو میکشونی خوب منم میگم دیگه

اینکه تو خونه اونا خبری از احترام به عروش و پسرشون نیست ولی تو خونه ما کلی احتذام و عزت براش قائلن و همه چیز اول برای آقا ...

درسته اون مشکلات بود ولی از قصد نبود اونا هم تو عذاب افتادن که متاسفانه مصادف شد با عروسی ما.حالا چی کار میشه کرد.اتفاقاتی بود که افتاد.من و تو هم در حالتلاش برای رفع اثراتش هستیم نه دامن زدن.

نمی دونم. دل و دماغ ندارم

مامان امروز بهش زنگ زده و اون چیزی نگفته و گفته نه چیز مهمی نبود و ما ظرفیتامون کم شده و  تا حرف به  فلانی میزنم عصبانی میشه و دادو هوار میکنه و ......... حالا اگر موردی هم باشه من ترجیح میدم باهم باشیم و من تنهایی حرفی نزده باشم و از این حرفا.

مامان هم منو نصیحت میکنه و..... ولی نمی دونه اون چه حرفایی به من زده که من دیونه شدم. خلاصه حوصله توضیح بیشتر ندارم ( خوبه حوصله نداشتم این همه حرف زدم )

الانم خیلی دپرسم. البته تو فکر کار قوقول هم هستم و با هم آشتی هم کردیم ولی این اتفاقات باعث میشه خیلی از حرفا و کارا یاد آدم بیاد و اعصابش خرد بشه.

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    صفحه بعدی