X
تبلیغات
امپراطوران آنلاین

خانومی و قوقول

روزمرگیهای زندگی قشنگ ما
سه‌شنبه 1 مهر‌ماه سال 1393

10 مین سال


این پست رو باید دیروز مینوشتم....ولی نمی دونم چرا حوصلشو نداشتم........


9 سال تموم شد و ما در آستانه 10 سالگی پیوند باهم بودنمون یک موجود کوچولوی بی آزار رو داریم که شاید هیچ وقت زمان اومدنش برامون مشخص نبوده........اونقدر بی آزار که من رسما گاهی به بودن وجود نازنینش شک میکنم.....


کلیت زندگیمو که نگاه میکنم نه میشه گفت خیلی راضیم و نه ناراضی......شاید منم خیلی زود خودم رو درگیر مسئله ازدواج کردم..

کلا هیچ وقت اهل قرار مدارهای زیاد دوستانه و مهمونی و این حرفها نبودم....شایدم چون خیلی زود با همسری دوست شدم و کل زمانمون به باهم بودن میگذشت اصلا به اون حرفها فکر نمی کردم....

الانم از این موضوع ناراحت نیستم فقط حس میکنم نسبت به همسن و سالام خیلی زود درگیر مسائل زندگی مشترک شدم...

درگیریهای فکری....نه فقط مشکلات...درگیر شدن فکر پیرامون مسائل جدی زندگی......


دوران دوستیمون با هم یکی از بهترین دورانیه که هیچ وقت خاطراتش از ذهنم پاک نمیشه.....

پیاده رفتنامون از دانشکده هنر به سمت خونه از کلی کوچه پس کوچه و دور کردن راه...بلوار کشاورز....پارک لاله.......موزه هنرهای معاصر....کلی پیاده رویهای مختلف....پیاده اومدن از کارگاههای میدون امام حسین تا میدون فردوسی برای اینکه زمان بگذره و کلاس همسری تموم بشه.....

رنوی زرد دو در که باهاش همه تهران رو گشتیم......شمال هم رفتیم....پارک جمشیدیه رفتنامون.....

تجریش و پاساژ گردیهامون........


وای الانم از یادآوریشون غرق لذت شدم............


نمیدونم چرا درگیریهای زندگی نمیزاره اون دوران خوش باقی بمونن........

مشکلات مالی....انتظارات.....خانواه یا اینکه فکر میکنیم دیگه لازم نیست برای کسی که رسما وارد زندگیمون شده اونجور که مثل قبل فکر میکردیم فکر کنیم؟؟؟؟؟


از زندگیم ناراضی نیستم و خدا رو شکر میکنم برای داشتن همسری که کلی برای زندگیمون تلاش میکنه.....محبت کردن رو بلده و تو رفتارش هم برعکس گذشته که میگفت چه لزومی داره تو رفتار آدم ببینی، ابراز میکنه و خیلی اوقات بهترین حس رو بهم منتقل میکنه.....

فقط کاش هر دومون میشدیم همون آدمهای سال 80-81 و فارغ از خیلی گله و گلایه ها که روح خودمون رو هم آزرده میکنه،حالا با ثمره عشقمون دوباره اون دوران رو تجربه کنیم......


خدایا شکرت و هزاران بار شکرت برای وجود نازنین همسرم و مثل همیشه به خودت میسپرمش........


چهارشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1393

اولین خرید

دیروز اصلا حس و حال سرکار اومدن رو نداشتم و صبح یک مسیج زدم به مدیرمون که من حالم خوب نیست نمیام...والله گفتم استعلاجیام حروم نشه ،خوب قبل رفتن استفاده کنم.....

به پیشنهاد همسری رفتیم یک مرکز خرید بزرگ که کمی از خونمون دور بود ولی خیلی بزرگه یک دریا ست برای خودش....

و اولین خریدامون رو برای بره کوچولومون انجام دادیم............

اول از همه 2 سری لباس سر همی از mother care گرفتیم...هر سری 5 تا لباس توش داره یک سری رو 0-3 ماه و یک سری رو 3-6 ماه گرفتیم...هر ست 100 تومن بود که 20% تخفیف خورده بود.....بعدم شامپو و صابونای بچش رو حراج زده بود که اونا رم 12 تاشو گرفتم چون تا آخر سال 2016 اعتبار دارن با یکسری دستمال مرطوب.....بعدم چون خریدمون بالای 300 تا شد بهمون کارت عضویت mother care رو داد که تو خریدهای بعدی تخفیف داره......بعدم خیلییییییییییییی اتفاقی یک فروشگاه بزرگ کالسکه هاشو حراج زده بود و ما یک کالسکه Graco رو که 600 تا بود خریدیم 377 تا......خیلی جالبه فروشگاه بغلیش همونو میداد 700 تا.....

صندلی ماشین چیکو دیدیم خیلی کامل و خوب بود و تا 6 سالگی هم استفاده میشه اونم 1300 تا ( نمیدونم تو ایران هم همینه یعنی یک میلیون و سیصد یا نه )که فعلا گفتیم ببینیم رفتنمون چی میشه و ماشین و این حرفا چکار میکنیم بعد بخریم......


نهار هم همونجا بیرون ماهی سالمون خوردیم با برنج و سوپ و توفو....که بدک نبود......تا اومدیم خونه 9 بود سر راه هم رفتم کلینیک یک MC گرفتم تا نرفتنم سرکار توجیه بشه......


بعضی شبا مثل دیشب بدخواب میشم....خوب نمی خوابم...از یک ربع به 4 هی بیدار شدم و هی خوابم نبرد و دوباره خوابیدم و ....خلاصه نمی دونم چرا........

یک ترس تو وجودمه....من اصلا حالت تهوع و استفراغ و حتی ویار ندارم...اصلا و ابدا ...نمیدونم میترسم....ماه دوم امروز تموم شده و من هیچ حالتی ندارم جز اینکه از خواب پا میشم یک کم حس میکنم بالای معدم سنگینه و کشیده شده.....

دکتر که گفت همه چیز اکی هست...انشا الله که همینه.....

شنبه 15 شهریور‌ماه سال 1393

بره تو دلی

بره تو دلی ما خدا رو شکر جاش خوبه.......5 شنبه وقت دکتر داشتم....نیم ساعت زودتر از مدرسه اومدم و با همسر رفتیم ولی خدا میدونه چه ترافیکی بود....آدرس رو که طبق معمول جی پی اس پیدا نمی کرد.....از مطب هم هی زنگ میزدن که میای؟ نمیای؟ کجایی؟ با بدبختی جی پی اس یک جا رو پیدا کرد و لحظه آخر رسیدیم دم درش و دیدیم.....به به اصلا اینجا اونجا نیست....دکترم ماشا الله 2 ساعت بیشتر مطب نبود و خلاصه نرسیدیم :(


قرار رو برای صبح شنبه که تعطیله گداشتیم و امروز با بدبختی آدرس رو پیدا کردیم.......

یک پروفسور چینی و تقریبا مسن و خوشرو بود.......سونو انجام داد و قلب بره تو دلی ما رو که تند تند میزد نشونمون داد...گفت جای جفت و بچه خوبه و شکر خدا مشکلی نیست و برو ماهی 1 بار بیا چکاپ.........


خدایا شکرت...کوچولوی ما خیلی بی سروصدا و آروم اومد تو دلم و خیلی هم آروم و بی هیچ اذیتی نشسته سرجاش...عزیزم...........تو چقدر مظلومی آخه :)


با همسری رفتیم شیرینی این کوچولو، نهار چلوکباب ایرانی خوردیم و همسرم که میدونه من عاشق کباب برگم بی هیچ سوالی همون رو برام سفارش داد که خیلی چسبید........


خدایا همیشه هوامونو داشتی....دستمون رو رها نکردی...همه کارها رو خودت جور آوردی...تو رو به بزرگیت قسم اگر صلاحمون به این رفتن و برگشتنه خودت مقدماتش رو برامون فراهم کن.......5 ماه وقت زیادی نیست.........

خدایا بره تو دلی رو هم به خودت سپردم.......

سه‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1393

هنوز مادر شدن برام لفظ غریبیه

بازم مدت زیادیه که نیومده بودم........ولی دیدم فقط نوشتن 2 جمله یادآور خیلی از  روزهای گدشته برام نمیشه....

مامان 1 ماه و 1 هفتست که پیش ما اومده...آخرین این هفته برمیگرده و این خیلییییییییییییییییییییییی غم انگیزه...اه اه بازم این اشکای لعنتی راه خودشون رو پیدا میکنند و میدونم الان تو این شرایط جداشدن برام مرگباره........................


غافلگیری بزرگ زندگی هم برامون اتفاق افتاد....نمیگم بهش فکر نمیکردم ولی همیشه فکر میکردم بعد 9 سال ازدواج و بچه نخواستن و داشتن کیست و این برنامه ها، حالا باید کلی دوا و درمون و انتظار بکشیم تا این اتفاق بیفته ولی به قول همسرم این بالاتر از معجزه بود....... ولی اصلا باورم نمیشه....انگار تو مرحله کتمان یا عدم باورم.............


فهمیدن این موضوع هم دقیقا زمانی بود که همسرم برای یکسری توافقات و معرفی پروژه یک هفته ای رفت ایران........

منم می خواستم موهامو رنگ کنم وبا مامان رفتیم رنگ مو هم خریدم.......صبح اصلا دلم یک جوری بود...که نکنه این 5 روز عقب افتادن.... یک دلیلی داره...بعدم میگفتم برو بابا....ولی یک حسی گفت ریسک نکن....سریع تاکسی گرفتم و رفتم داروخانه......اومدم و با بیبی چک، چک کردم...باورم نمیشد.......سریع اومدم به مامان گفتم و رفتیم درمانگاه پشت خونه....دکتر تست ادرار گرفت و گفت 100% کانفرم.....ولی بازم چون آزمایش خون نبود مطمئن نشدم......


برای همسری تو وایبر عکس بیبی چک رو فرستادم و گفتم ما 3 تایی منتظریم برگردی.....شوکه بود باورش نمیشد...فقط به مامان و باباش گفت و گفتیم تا سونوگرافی نرفتم به کسی نگید.....................


حالا که معلوم شده که حقیقت داشته همه کلیییییییییییییییییییی خوشحالن...بابام اونقدر گریه کرد و شکر خدا کرد که انگار من 10 سال رو نازایی داشتم و الان درمان جواب داده :)  مامان و بابای همسرم هم کلییییییییییییییییی کلییییییییییییییی خوشحال و هیجان زده شدن....... خواهر همسر هم یک 40 روزه بچش به دنیا اومده کلییییییییییی ذوق کرد.......مامان همسرم میگه خ.دش کلی من و باباشو بغل کرده و بوسیده از خوشحالی....عکسالعملش برام باورنکردنی بود واقعا :)


حالا موندم اصلا وضعیت چی میشه.........ویزا تا 1 سال داریم...ولی خوب من تا کی میتونم بیام سر کار؟

همسرم کلی صحبت و قرار مدار گذاشته که اگر خدا دستمون رو بگیره ، پروژه های خیلی بزرگ و خوبیه ولی تو ایرانه....

رفت و آمد اون و تنها موندن من اینجا خیلیییییییییییییییییی سخته....

دکتر هم گفت نهایتا تا 5 ماهگی میتونی سوار هواپیما بشی یعنی عملا 3 ماه و2 هفته وقت داریم که تصمیم بگیریم..ایران یا اینجا.... از اون ور برای ترک کار من باید 3 ماه جلوتر اعلام کنم....


فقط به خدا میسپرم و ازش می خوام همونطور که تا الان دستمون رو رها نکرده بعد از اینم خودش راه رو برامون هموار کنه..


راستی طلبم از مدرسه امروز به حسابم ریخته شد هر چند که 200 تا از توافقمون کمتر دادن....

خدایا شکر...


سه‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1393

هسته سیب

دیدمش.......یعنی دیدیمش....... من و همسر و مامانم


هنوز باورم نمیشه....5 هفته و 5 روز........

تو نت خوندم تو این زمان جنین اندازه یک هسته سیب هست.......


خدایا شکرت که بدون هیچ دردسری ما هم صاحب یکی از نعمتهات شدیم.  


هر چند هیچ کدوممون باورمون نمیشه....ولی خدایا شکر و هزاران شکر و به خودت سپردمش........

   1       2       3       4       5       ...       53    صفحه بعدی