X
تبلیغات
پیکوفایل

خانومی و قوقول

روزمرگیهای زندگی قشنگ ما
چهارشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1393

من از خودم هیچ رضایتی ندارم


نمی دونم...شاید خیلیها حسرت شزایط منو بخورن شایدم نه ولی در حال حاضر من حسرت خیلیهای دیگه رو می خورم..اصلا و اصلا نه تو مسایل مالی از نظر موفقیت شخصی....احساس میکنم آدم موفقی نبودم....از استعدادهای هنریم استفاده نکردم...خیلی از این شاخه به اون شاخه پریدم.......

واستادم بالای سر خودم و دارم به دور و برم نگاه میکنم.......

4 سال توی دانشکده هنر درس خوندم..........

چند تا کتاب طراحی کردم که از نظر خودم مالی نیستن...یکیشون تصاویرش هی بدک نبود که توی انجمن تصویرگران کتاب کودک پذیرفته و چاپ شد....بعد از چاپ اون از دفتر تدوین کتابهای درسی باهام تماس گرفتن برای تصاویر کتاب درسی مقطع دبستان...نمونه کار دادم ولی قبول نشد.......

کلاس دف رفتم...تو جشنواره موسیقی با یک گروه خوب توی تالار وحدت همنوازی کردم......فرهنگسرای ارسباران کنسرت دادم.....اما بعد 2 سال رهاش کردم.......

بعد افتادم تو کار نقاشی روی پارچه و لباس.......خیلی خوشم میومد کلاس هم رفتم ولی نیمه راه رها شد...چرا؟؟؟؟

نمی دونم یک نمایشگاه هم گذاشتمها.....بعدش چی شد؟؟؟

آهان باید کار پیدا میکردم...کاری که ماهانه درآمد داشته باشه...کاری که سر راهم قرار گرفت...اوه یک دنیای متفاوت بود...

شدم کارمند بخش بازرگانی..چه مسخره و بی ربط فقط به خاطر دونستن زبان....5 سال تو این زمینه و آخرش هم مسیول بخش بازرگانی و بعدم خداحافظ سرزمین مادری......

تو سرزمین استوایی...برگشتم به دنیای کودکی...هنر.....رها بودن...شدم متخصص هنری یک مدرسه اینترنشنال با 150 بچه از نقاط مختلف این کره خاکی........زمینه کاریم شد آموزش و خلاقیت با کودکان....

چند تا کار نقاشی و طراحی اسلامی روی شیشه انجام دادم تو این سرزمین گرم استوایی که برای نمایشگاه هنرهای اسلامی بدم که چون فقط 1 نفر از ایران انتخاب میشد و کلی هم نورچشمی و هم هنرمندتر از من اینجا جلوتر تو نوبت بودن فرصتی به من نرسید........

هفته آینده اولین نمایشگاه هنریم رو تو مالزی برگزار میکنیم که ماحصل کارهای من با بچه ها و چاپ اونا روی بوم و همچنین کارت پستاله...خانواده سلطنتی قراره برای بازدید بیان و من باید تو نمایشگاه به عنوان مربی بچه ها توضیحات بدم.....ولی بازم احساس خوبی ندارم....

من پیش خودم و تو وجود خودم یک هنرمند واقعی نشدم...

برمیگردم به کارهای هم دانشگاهیهام که تو ف ی س ب و ک فعالن و کارهای هنریشونو به نمایش میزارن نگاه میکنم....اوه آفرین چقدر تو زمینه کاری و تخصصشون موفق بودن......


چقدر قبطه می خورم......چرا من آدم موفقی تو زمینه هنر نبودم.....

من از خودم هیچ رضایتی ندارم.......

سه‌شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1393

عید 93


خیلی خیلی تنبل شدم...مثلا اینجا رو ساختم که مثل دفتر خاطرات باشه و مرورش کنم ولی نمی دونم چرا از خیلی وقت پیش ننوشتم....

خدا رو شکر امسال هم عید تونستیم بریم ایران....خواهرم و شوهرش هم خدا رو شکر اومدن و کل خانواده دور هم جمع بودیم....پرواز رفتمون که مصادف بود با گم شدن هواپیمای م ا ل ز ی و بماند من چه استرسی کشیدم تا پرواز ما رفت و به زمین نشست....همش میگفتم چون ما خیلی به سختی و با کلی اصرار بلیط گرفتیم حتما می خوایم سقوط کنیم و کلی فکر چرت و پرت.........ولی شکر خدا به سلامت رفتیم و روز 12 فروردین هم برگشتیم...2 هفته که خیلیییییییییییییییییییی زود گذشت و کوتاه بود ولی خیلی خوب بود........بازم رفتیم و یک مشکل خانوادگی رو هم حل کردیم و خدا رو شکر که به کمک بابا سبب خیر شدیم...انشا الله که دیگه اتفاق نیفته....روز 4 شنبه سوری با مامان و بابا و خانواده همسرم خونه مامان اینا بودیم و کلی خوش گذشت به صرف سبزی پلو ماهی و تنقلات و بعدم هوا کردن بالون آرزوها........روز سال تحویل هم صبح زود با مامان و بابا و مادرجونم رفتیم شمال .جاده خوب بود و ساعت 2 رسیدیم و نهار خوردیم و استراحت و دوش و آماده شدن برای سال تحویل....3 فروردین هم مامان و بابای همسر و خواهرم وشوهرش بهمون ملحق شدن و تا 6 فروردین اونجا بودیم......بعدم برگشتیم تهران و تهران گردی با همسر عزیزم.....وای قبل از شمال رفتن یک روز با هم رفتیم جمهوری برای فروختن سیم کارتهای موبایلمون و پیاده تا چهار راه ولیعصر و نزدیک فاطمی رفتیم.....حال و هوای عید رو می بلعیدم و حسابی کیف میکردم....دیدن دسسسست فروشها و مردم در حال خرید...کلی خرید کردم...یک کفش چرم زرشکی88 تومن که واقعا مفته اینجا 2-3 برابره..یک کفش جیر ..یک کیف چرم زرشکی برای کفشم..یک جوراب شلواری و یک روسری حریر.....کلی لذت بردم...آب زرشک هم خوردیم....عالی بود...یک روزم رفتیم تجریش و برا مامانم و مامان همسر روسری و زنجیر نقره گرفتیم..برا خودم لاک مخملی که خیلی خوشم نیومد آخه پرز میگیره.....گوجه سبز که خیلی شیرین بود و نهارم دیزی خوردیمممممممم.......بعدم معجون بابا رحیم با دوستای همسر و آب انار...در حال ترکیدن بودم...خیلی عالی بود...1 روز قبل از رفتنمون کل خانواده شوهر خواهرم خونه مامان اینا بودن برا شام که بعد شام شوهرش رفت و خواهری 3 هفته دیگه میره...روز آخر هم که کل خانواده همسرم نهار خونه مامان اینا بودن و طفلی مامان مهربونم که با جون و دل همه کار کرد و زحمت بابا که کلی کباب درست کرد....و شب هم ما رو بدرقه کردن که بازم سخت ترین و زجر آورترین لحظه بود...مامان تو فرودگاه همه رو کافی شاپ مهمون کرد به شرطیکه من گریه نکنم ولی اشکای من جایی برای موندن نداشتن و فقط میتونستن از چشمام بیان بیرون و با هق هقم همراه بشن...به جرات میگم تو اون لحظه حالم دست خودم نیست..قلبم به شدن میزنه انگار داره میفته بیرون و بغض خفم میکنه و هیچ چیز نمیتونه تسکینم بده.....با زور همسرم و اصرار مامان اینا ازشون جدا شدم...اونا گریه نکردن ولی بعدش از پشت شیشه دیدم بابام شونه هاش تکون میخوره و اشک میریزه و مامانم چشماشو پاک میکنه و تا خود هواپیما اشک ریختم.........با حرفای همسرم یک کم آروم شدم و اشکام کم کم بند اومدن و هواپیما که از زمین بلند شد حس کردم که بازم هزاران کیلومتر دارم از عزیزانم دور میشم............

پنج‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1392

غر نامه

هر روز این صفحه رو باز کردم و دوباره بستم..اصلا حوصله نوشتن نداشتم.....مهمونامون سری به سری اومدن و رفتن...خداییش این روزهای آخر کلی خسته شده بودیم...جوری که صبحها اصلا نمی تونستم بلند شم و تو مدرسه همش خوابالو بودم...پاهام هم به شدت درد میکرد و از تمام اماکن دیدنی اینجا زده شدم از بس رفتیم و دیدیم...خوب نمیشه به مهمون گفت من دیدم خودت برو...قاعدتعا هزینه هم میرفت بالا...ولی خدا رو شکر همه اومدن و رفتن و ظاهرا بهشون خوش گذشته..........

تو حال و احوال زندگی تغییری ایجاد نشده همون رواق سابق و بلا تکلیفی محض....

اه اه متنفرم از آیلتس که شده یک غول بی شاخ و دم برام....

برای گرفتن مدرک تاییدیه تدریس استرالیا باید آیلتس 7.5 داشته باشیم اونم چی 2 تا SKILL  LISTENING & SPEAKING  رو باید 8 بیاری...خوب نمره 9 مال NATIVE  هست حالا من چجوری 8 بیارم...اه اه عزا گرفتم.....متنفرم از غر زدن حالا خودم هی غر میزنم...


تنها خوشحالی مقطعی و خیلی کوچیک و زودگذر این مدت گرفتن پاداش شب سال نو چینی بود که بهم تعلق گرفت...اونم چون حقوقم زد بالای 5000 تا 400 رینگتش بابت مالیات کم شد...خاک بر سر مسخرتون با این مملکتتون.....

چیز زیادی هم ازش نموند با داشتن مهمون و این حرفا....


کلا امسال رو دوست نداشتم......تا آخرش داره گند مال میشه...بلیط هواپیما برا ایران برای تاریخی که من تعطیلم نیست...Air Asia  با تخفیف بلیط میده که برگشتش خیلی دیره و مدرسه باز شده...ماهان هم همینطور..میمونه ایران ایر که تاریخ رفتنش پر شده...اگر بریم 12 روزه میشه...آخه آدم 3 میلیون پول بلیط بده بعد 12 روز باشه و بعدم با دل تیکه و پاره برگرده.........


خدایا خیلی بنده گندی شدم میدونم ولی به بزرگی خودت فکرم خیلی داغونه...موضوع جانبی هم که زیاد دارم..اصلا نمی دونم الان باید ازت چی بخوام......خودت فکرم رو بخون ببین چه مرگمه چی الویت داره چی نداره همون رو برام سهل کن....

چهارشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1392

لطفا تمومش کن


تند تند نفس میکشم شاید یک کم آروم تر بشم....طپش قلبم برگشته......اونقدر قلبم تند تند میزنه که حس میکنم داره میاد بیرون...دستام یخه یخه....تمرکز ندارم....می خوام خودمو مشغول کار کنم و فکر و خیال نمیزاره.....نمی دونم چرا 2 روزه چشم چپم یک کم خیلی کم تار میشه و خوب میشه حتی زمانیکه عینک رو چشمم هست......امروز بچه ها رو تو حیاط تار میدیدم...


بازم اون حالتها اومده سراغم...کابوسهای بد شبانه...طپش قلب وحشتناک...سر درد توی خواب......


میخندم ولی یادم میره که داشتم می خندیدم...کابوسها دوباره شروع شده......


فقط دلم خوشه عصری برم صورت همسرم رو ببینم و یک کم آروم شم...دستاش که تو دستامه آرومم میکنه

 

خدا..ای خدا...من پوست و گوشت و خون و رگ و پیم..من نه آهنم نه قوی نه هیچ پخ دیگهای..

بسه دیگه.........بسه...لطفا این استرس لعنتی رو تمومش کن...



پنج‌شنبه 19 دی‌ماه سال 1392

مهمون

مهمونامون اومدن و برگشتن...خیلی خیلی جاشون خالیه...تو فرودگاه از شدت گریه داشتم غش میکردم اصلا بی حال بودم...کلی همسر عزیزم باهام حرف زد و برام خوراکی خرید و آرومم کرد...وجودش یک دنیا نعمته و شکر برای بودنش....2 هفته عالی سپری شد....جزیره هم رفتیم...طفلکام کلیییییییییییییییییییییی هزینه کردن تازه کلی برای ما کادو خریدن و به زور اولش هم 1000$ برای هزینه های جاری کردن تو جیبمون برای تولد همسرم هم دوبتره کادو و یک شام توپ و با یادموندنی مهمونمون کردن.........

همسرم هم کلییییییییییییییییییی این مدت زحمت کشید و کلی مهمون داری کرد....میگفتن خیلی بهشون خوش گذشته و امیدوارم که اینطوری بوده باشه...سری دوم مهمونامون انشا الله اوایل فوریه و برای سال نو چینی میان...........

همسرم مدام میگه عید بریم ایران و انشا الله میایم و این حرفها...خوب منم از خدامه و کلی دوباره هزینه میشه....میترسم....ولی کلی دلتنگم......9 ماهه عزیزانمو ندیدم ......

خواهر همسری بارداره...میگه تو رو خدا عید نیاید بزارید 6 ماه دیگه.....گفتم نگران نباش خدا بزرگه شاید اون موقع هم اومدیم

خودم هم دوست دارم موقع زایمانش باشم....خودش خواهر نداره ولی مثل خواهرم میمونه...خیلی کوچولوئه.....میشه یک مامان کوچولو...

خالم از اینجا که برگشته پول ریخته به حساب مامان که بره برام یک پلوپز تمام اتومات و یک ست کتری قوری بخره که مامان همسری داره میاد برام بیاره.....هر چی میگم عزیزم من که دارم میگه نه....میگه اینا کارت رو راحت تر میکنن...هوشمنده خودم دارم خیلی راضیم...آخه من چه جوری این همه مهربونیاش رو جبران کنم....

   1       2       3       4       5       ...       51    صفحه بعدی