شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : جمعه 15 اردیبهشت ماه سال 1391 در ساعت 06:46 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : خانومی

عنوان : اولین پست 91


با تاخیر بسیاررررررررررررررررر سال نو مبارک.امیدوارم امسال سال تغییرات خوب و عالی برای همه باشه. 

 

از آخرین پستم خیلی گذشته ولی واقعیتش اینه که خبر خاصی نبوده که منو ترغیب به نوشتن بکنه. 

عید امسال اولین سالی بود که من روز اول عید روی ماه پدر و مادرم رو ندیدم و صورت قشنگشون رو نبوسیدم.... 

ولی خوب خدا رو شکر که همه سلامتن و مشغول تدارک عروسی های در پیش و همین خیلی جای خوشحالی و شکر داره. 

روزها میگذره و هنوز کار همسرم مشخص نشده یعنی هم شده و هم نشده و این بلاتکلیفی خیلی بده.مخصوصا هم که همسرم خیلی به شدت در شرایط بلاتکلیفی روحیش رو میبازه و مرتب احتیاج به یادآوری داره که چقدر تواناست و همیشه خدا خودش رو دست کم تر از اونچه هست میگیره...تو کار طراحی وب که خیلی حرفه ایه نه اینکه من همسرشم بگم واقعیته تو کار شبکه و ایناهم که بازم شکسته نفسه وگرنه یک تنه یک پروژه رو روزای آخر تو تهران تحویل داد.. 

حالا هم خدا قربونش برم میدونه ما صبرمون کمه و کلا تو شراطی اینجوری فیسمون می خوابه ولی میخواد از ما ایوب بسازه البته که خداییش ما تازه 3 ماهه اومدیم و این عادیه.... 

 

حالا اگر خدا بخواد باید تا آخر هفته آینده مشخص بشه..امروز هم ساعت ۱۲ امتحان مرحله اول مایکروسافت رو داره..خدا جون کمکش کن...میدونم که موفق میشه خدا جون دستش رو رها نکن. 

این مورد هم خیلی تو روحیش اثر داره...میدونم که موفق برمیگرده. 

دانشگاه هم ادامه داره و خبر خاصی ازش نیست. 

نمیدونم درست یا غلط یک مقداری پول به این آقای هندی دادیم!!!! 

یعنی شرایط خاصی پیش اومد که همسرم خودش پیشنهاد داد که بهش بدیم یا نه و ما دادیم!! 

حالا یکی نیست بگه خودتون خیلی پول دارید... 

به هیچ کس هم نگفتیم چون هر کی بشنوه کلی سرزنش میکنه که چرا شما اینقدر ساده اید و چرا به همه اطمینان میکنید و تو مملکت غریب و ...... ولی واقعا هم شرایط خاص بود و هم ما به این آدم اطمینان پیدا کردیم و از طرفی کسی بخواد پول بتیغه  ۵۰۰۰ رینگیت نمیگیره بیشتر از این حرفا میکیره.خلاصه قراره ۲ هفته دیگه پسش بده و منم نمی خوام به ابعاد منفی قضیه فکرکنم. 

آهان ماه پیش یک روز این آقا ائمد دنبالمون صبح زور و ما رو برد یک معبد که عید خاصشون بود.معبد رو پدر این آقا ساخته و عکسش بزرگ اونجا بود همه هم کلی تحویلش گرفتن و اقای دکتر (دکترای شیمی داره)....بعدم به هوای اون برا ما هم کلی دعا خوندن و مراسم گرفتن آخر سر هم ۲ تا ریسه گل آوردن دادن به من و همسرم و یک دعایی خوندن و گفتن بندازین گردن همدیگه.. 

خیلی جالب بود.... 

موضوع بعدب اینه که تصمیم دارم برای عروسی لباس هندی بخرم البته نه ساریا نه لباس مهمونی که کار دست داره خیلیییییییییییییییییییییییی قشنگن و بسیار هم گرون.یکی دیدم محشر بود خیلی قشنگ بود که گفت ۷۰۰ رینگیت!! یعنی به پول ما۴۲۰ هزار تومن...این خیلی گرونه برای ما حالا تو این مایه ولی ارزونتر.... 

تازه برای قبل از رفتن هم می خوام یک حلقه دور بازوم با حنا خالکوبی کنم...فقط نمی دونم چند وقت میمونه زود نره فقط جاش بمونه که خیلی بد میشه... 

برای سر عقد با همسرم گفتیم یک سکه نیم به خواهرم و یک نیم هم به خواهر اون بدیم برای پا تختی هم یکی از وسایلشون رو.ولی چند وقته رو مخمخ که نکنه ما خواهر و برادر بزرگتریم یک نیک کمه و باید ۱ بدیم.همسرم که میگه بد نیست همه میدونن ما شرایطمون خاصه و تازه همین سکه نیم هم سیصد و خرده ایه ولی ته دلم یک جوریه..البته مامانم هم میگه یعنی چی نه بابا بد نیست ولی من تو فکرم ولی واقعا شرایطش رو هم نداریم...اصلا نمی دونم... 

امروز آخرین روز نمایشگاه لوازم آرایشی و بهداشتیه که قراره عصری با همسرم برم البته انشا الله که با روحیه خوب برگرده. 

آهان خونموم تو تهران رو هم مامان بابای همسرم زحمت کشیدن و اجاره دادن....یک آن دلم گرفت..خونه قشنگمون با اون همه کار که توش کردیم..ولی از طرفی هم خوشحالم که عروس و دامادن و خرداد عروسیشونه..انشا لله که خوشبخت بشن و خونه براشون خوش یمن باشه.. 

ولی کمتر از مبلغ مورد نطر ما اجاره رفت.یعنی اینا هم اول زندگیشون بود مامان همسرم هم زنگ زد که اینجوری و از سهم خودش ( ۳ دانگ به نام اون و ۳ دانگ به نام ما) که قرار بود پول پیش رو مامان همسرم و اجاره رو ما برداریم ۵ تومن تخفیف داد یعنی ۱۵ میلیون پیش و از سهم ما هم که اجاره ماهی ۷۰۰ تومنه ۶۵۰ تومن...بازم اشکال نداره..واقعا سخته. 

ما انشا الله برای ۱۲-۱۳ تیر بلیط میگیریم برای ۲ هفته که بریم ایران....آخ که فقط به هموای خانواده هامون و لاغیر که هیچ کششی بهت ندارم ایران عزیز که ویرانی!!



زمان ثبت : دوشنبه 29 اسفند ماه سال 1390 در ساعت 09:48 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : خانومی

عنوان : اولین مهمونی


دیشب برای اولین بار تو اینجا مهمون داشتیم.برای شام.

همون خاوناده هندی که باهاشون آشنا شدیم.روز قبلش با خانومه جایی قرار گذاشتیم اومد دنبالم و باهم رفتیم لوازم نقلشی خریدم.

گفتم که همسرم روزا میره شرکتشون کارای خودشو انجام میده که تا حالا خیلی خوب بوده برای روحیش.خود آقاهه هم برای کار باهاش یک صحبتهایی کرده.خلاصه تو شرکت به همسرم گفته بود فردا یک سر میایم خونتون نه برای شام برای درینک.

که خودم با خانومش حرف زدم و گفتم شام بیاید.

برای شام چون خود اقاهه فقط سبزیجات میخوره و مرغ و گوشت و ماهی نمی خوره میرزاقاسمی و باقالی قاتق درست کردم.باقالی رو از ایران آوردم.برای بقیه هم قیمه در کنارش ماست و خیار و ترشی هم گذاشتم.ساعت یک ربع به ۹ اومدن.کلی از آجیل ها و تنقلات و لواشک که گذاشته بودم خوششون اومد.شام رو هم خیلی دوست داشتن و موقع رفتن گفتم کدوم خورش رو بدم ببرید که آقاهه میگفت نمی تونم انتخاب کنم آخر سر هم باقالی قاتق و هم میرزاقاسمی رو دادم ک هگفت خیلی خوشحالم که ۲ تا رو دادی!!

برامون یک کیک خیلی خوشکزه هم آورده بودن.ساعت ۱۱ هم چون فرداش دختر و پسرش مدرسه داشتن رفتن.ولی خیلی خوب بود.خوش گدشت.

اقاهه خیلی با سواده و اطلاعاتش در مورد ایران هم زیاده.گفت میدونم نوروز هست و گفت اینجا یک فرقه هندی که بهایی هستن نوروز رو جشن میگیرن اگر بخواین میبینم اگر بشه بریم اونجا.

دوست دارم برم ببینم حالا قراره خبر بده.

دیگه اینکه سفارت هم برنامه داره و یکی تو دانسگاه برامون بلیط هم آورده ولی نمی دونم برم یا نه.من  از این آدما فرار کردم حالا تو جمعشون برم!!!

و اینکه امسال اولین سالیه که من عید از عزیزانم دورم.خیلی دلم غصه داره.خیلی زیاد ولی باز هم خدا رو شکر که همسر خوبم پیشمه وگرنه من روانی میشدم.

مامان اینا قرار بود برن شمال.دیروز بلیط اتوبوس داشتن ولی گویا کلی بارندگی و برف بوده نتونستن برن.قراره امروز به سلامتی برن.هنوز خبر ندارم میرن یا نه.

کلاسهایدانشگاه رو رسمی تعطیل نکردن ولی خوب میشه نرفت و منم فردا نمیرم.

حال و هوای خونه تکونی که نیست ولی خوب ترو تمیز کردم هر چند همه چیز نو بود ولی خوب تمیز هم کردم.امروز میرم وسایل سفره هفت سین بگیرم البته نمی دونم گیرم میاد یا نه.

در آخر هم:

خدایا امسال هم به خیر و خوبی تموم شد مقدر سال دیگه هم خوبی و سلامتی و موفقیت برای همه بنده هات باشه.

خدایا دستمون رو رها نکن که تا اینجا هم به پشتوانه دیتهای تو جلو اومدیم.

خدایا سلامتی رو از بنده هان نگیر به ما و خانواده هامون هم سلامتی بوده.

و

خدایا تو کشور غریب پشت و پناهی نداریم خودت پشت و پناهمون باش.

سال نو پیشاپیش مبارککککککککککککککککککککک.



زمان ثبت : شنبه 20 اسفند ماه سال 1390 در ساعت 1:46 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : خانومی

عنوان : یک ماه گذشت


یک ماه و یک هفته از آمدن ما میگذره.به اینجا عادت کردیم.اگر واقعا این دلتنگی از خانواده نبود اصلا به نطرم نمیاد که کشور دیگه ای اومدم.خیلی زود عادت کردیم.

به این مردم ساده و خونسرد.باهاشون معذب نیستی.حداقل تو هر جا میبیننت یک لبخند بهت میزنن.

ازت طلبکار نیستن.حق و حقوقشون رو میشناسن.به حقت تجاوز نمی کنن.از نظر درصد هوشی خیلی از ایرانیا پایین ترن ولی همین قانون مداری و آشنایی به وظایفشون اینقدر اونا رو جلو انداخته.به معنای واقعی کار میکنن و از وقت و کارشون نمیزنن.اگر قراره خدماتی بهت بدن سر وقت تایین شده و همون مبلغ حتی یک سنت هم بیشتر نمیگیرن.


بگذریم.دانشگاه که شروع شده.یعنی امتحان ورودی دانشگاه از ۳۰۰ نفر ۱۲ نفر قبول شدن و توی رشته MBA  هم 4 نفر که خوب من توشون نبودم و باید یک ترم زبان بگذرونم.اولش به خاطر پولش ناراحت بودم ولی الان که 3 هفته گدشته میبینم واقعا برای پروپوزال دادن لازم بود.خیلی مفهومی کار میکنن.البته که استادمون هم خیلی خوبه.4 روز در هفته از ساعت 9کلاس دارم 2 روز تا ساعت 1 و دو روز تا ساعت 4.در مجموع خوبه و خسته کننده نیست.جمعه و شنبه و یکشنبه هم تعطیل.

همه جا با مترو ومنوریل میریم و کاملا تو این مورد وارد شدیم که الکی پول تاکسی ندیم.

اونقدر هر روز رفتیم آب خریدیم و کول کردیم آوردیم رفتیم با فروشگاه پشت خونه صحبت کردیم برامون 10 باکس آب فرستاد و راحت شدیم و از اونجا که این خونه خیلی بزرگه یک اتاقش رو کردیم انباری و همه رو چیدیم توش و راحت شدیم.فکرکنم برای 3 ماه آب داریم.

به غذاهاشون هنوز عادت نکردیم و فکر نکنم هم عادت کنیم از بس بوی بد مبده و بد طعمه.

خونه تقریبا تکمیل شده و فقط مونده یک فرش و تلویزیون.که چون شبها با لپ تاپمون فیلم میبینیم فعلا تو مود خریدش نیستیم.فرش هم گرونه فعلا قصد داریم رفتیم ایران بخریم و با خودون بیاریم.

تو جریان دنبال خونه گشتن با یک خانم هندی-مالایی و شوهرش که هندی هستن آشنا شدیم.خیلی اتفاقی.اون خانم به عنوان تفریح در کنار کارش مشاور خونه هم بود که ما شمارش رو از یک نگهبانی گرفتیم و زنگ زدیم و مورد اجاره برای ما نداشت.یک روز که یک مورد رو همکارش به ما نشون داد و ما دیدیم پولمون نمی خوره خودش هم رسید اونجا.خیلی خوش خنده و مودب بود.فرداش خودش 2-3 مورد نشون داد که بازم یا خوب نبود یا گرون بود.وقتی خودمون این آپارتمان رو پیدا کردیم بهش گفتم گفت بده با ایجنتش حرف بزنم شاید تخفیف گرفتم.اولش میگفتیم شاید برای پورسانته ولی همونجا جلوی ما ایجنت خونه گفت من به کسی پورسانت نمیدم و به اون خانم هم نمیدم.اونم گفت باشه مهم اینه اینا جای مناسب بگیرن.شبش هم بهم زنگ زد برای فردا نگران نباش.شوهرم میاد قرارداد خونتون رو کنترل میکنه اگر درست بود امضا کنید.فرداش اومدن از یک مسیری دنبالمون وسایل رو با شوهرش تو ماشین گذاشتن تا ورودی خونه.بعدم اومدن بالا و قرارداد و کل خونه رو کنترل کردن.گفت عصر میام بریم خرید که گفتم نه وسایل اینجاست قفل نداره.رفت بیرون و 1 ساعت دیگه با یک قفل و یک زیر اندار برگشت.شب هم با شوهرش که تقریبا 60 سالشه و دخترش که 8 سالشه اومدن با ماشین ما رو بردن جاهای مختلف خرید کردیم.شوهرش هم با همسرم خیلی صحبت کرد و گفت نگران کار نباش.پیدا میشه.شام هم رفتیم بیرون که گفتیم مهمون ما باشید.

2-3 روز پیش هم شوهرش زنگ رد و همسرم رو نهار دعوت کرد و بعدم رفتن شرکتشون که گویا شرکت معروف و بنامی تو مالزی هست.رزومه همسرم رو گرفت و گفت چند جا صحبت میکنه.

خانومه هر از گاهی بهم زنگ میزنه که چیزی نمی خوای؟کاری نداری؟

چند روز پیش یک چیزی دستم رو زده بود نمی دونم چی بود.ولی ورم کرد و قرمز و خارش شدید طوریکه تا شب دستم تبدیل به بالش شده بود.رفتم درمانگاه دانشگاه آمپول زد و قرص دادن و پماد.تقریبا تا شبش خوب شده بود و ورم نداشت.روزیکه همسرم با شوهرش قرار داشت بهشون گفته بود.شبش خانومه زنگ زد که میام بریم پیش دکتر خانوادگی ما.گفتم نه بابا چیزی نبود.خوب شدم.خلاصه گفت نگران نباش ما دکتر خانوادگی داریم هر کار داشتی فقط زنگ بزن.

نمی دونم اینم حکمت خدا بود که با اینا آشنا شدیم.

همکارمون اولش میگفت مواظب باشد چرا اینا باید به شما زنگ بزنن و ...ولی بعدا خودش هم میگفت چه عجیبه؟اینا نه پورسانت گرفتن نه هیچی....تازه بعدا هم دیدیم آقاهه خیلی برای خودش برو بیا داره.


خلاصه که امیدوارم از این به بعد هم شانس باهامون یار باشه.


دیشب رفتیم یک رستوران ایرانی قرمه سبزی و قیمه بادمجون خوردیم با سالاد شیرازی.خیلی مزه داد.تازه من و تو هم داشت معین پخش میکرد که بازم این اشکای من مثل آب روان سرازیر شدن.

برای عید کنسرت زیاده.دیشب تصمیم گرفتیم کنسرت ستار و لیلا رو که شب سال تحویله بریم ولی بعد پشیمون شدیم که نفری 140 رینگیت بدیم.ترجیح میدم یک دوربین بخریم تا اونجا بریم.دوربین نداریم 4 تا عکس برای ایران بفرستیم.به همسرم گفتم بریم شاید تا 150 رینگیت یک چیز معمولی پیدا کردیم هر چند که همسرم میگه دوربین این قیمتی به درد نمی خوره ولی خوب از هیچی که بهتره.

دیگه اینکه چقدر بده که من از سالن ورزش پایین استفاده نمی کنم.همسرم الان رفته ولی من حوصله ندارم.زورم میاد.تازه اون بعدش هم میره استخر و سر حال میاد بالا.خیلی هم تمیزه و نو هست همه چیز.

2 روز پیش په بارون سیلی اومد اینجا.قطع هم نمیشد.آدم جلو پاش رو هم نمیدید یک روز تمام بارید الانم هوا گرفته خدا کنه بارون خرکی نیاد که رعد و برقش آدم رو 6 متر میپرونه.



زمان ثبت : پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1390 در ساعت 11:52 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : خانومی

عنوان : اولین پست از مالزی


ممنون از همتون که سر زدین و به یادمون بودید.

شب ۴ فوریه پرواز داشتیم با ایر ایشیا.بماند که کلی چمدونامون سنگین بود و وقتی تو خونه فهمیدیم اضافه بار کیلیویی ۱۷ دلار هست ۲ تا چمدون رو کم کردیم.تو فرودگاه هم هر چمدون نباید از ۳۰ کیلو بیشتر باشه حالا جدا از اینکه ما نفری ۲ کیلو میتونستیم بار ببریم و بقیش رو اضافه بار دادیم ( ۲۲۸ هزار تومان) مچبور شدیم بزرگترین چمدون رو باز کنیم و تو بقیه دوباره پخش کنیم که خیلی اعصابمون خرد شد.

بدتر از همه لحظه خدا حافظی بود که به قول همسرم پیش بینی حجم فشار این قسمت رو رو خودش نمیکرد.اشکام بند نمیومد.سیل اشک رو صورتم بود ولی نمی تونستم از کسی دل بکنم.هر کس رو بغل میکردم نمی خواستم از بغلش بیرون بیام.مخصوصا مامان و بابا.ای خدا....دلم تیکه تیکه شد.هر کدوم پیش یکی موند و اومدم.اومدم به سوی سرنوشتی که خودمون خواستیم ولی دوری خیلی سخته.خیلی زیاد...اینجا خیلی روزا هق هق گریم بند نمیاد و فقط عکس مامان و بابام تو بغلمه و همسر خوبم که بهم دلداری میده....بعدش رفتیم بذای ارز مسافری که خدا لعنتشون کنه..اونقدر شلوغ و خر تو خر بود تازه ما فیش رو از بیرون گرفته بودیم که کاشکی از بانک ملت میگرفتیم نه ملی خراب شده....بعدم سوار هواپیما شدیم که بدون تاخیر سر ساعت حرکت کرد.

با اینکه جا کوچیک بود ولی خیلی عالی پرواز کرد و بهتر از ایران ایر بود.اولش می خواستیم امارات یا قطر بگیریم که ترانزیت تایم زولانی داشت و ما حوصله اینو نداشتیم.خودش ۸ ساعت پروازه حالا بین ۳ تا۵ ساعت هم ترانزیت تایم تو کشور عربی داشت که اصلا برامون قابل قبول نبود.

غذاشون هم بد نبود و کلا پرواز راحتی بود.

حدود ۸-۹ صبح به وقت مالزی رسیدیم.ما پکیج تور گرفتیم که رفتنمون به هتل با وسایل راحت باشه.هتل کنکورد که خیلی عالی بود.درسته کمی گرون بود ولی می ارزید.موقع رفتن به هتل به لیدر گفتم که دانشجو هستم و با شوهرم اومدیم و برنامه های تور رو شرکت نمیکنیم.

اولین استرس اونجا وارد شد که گفت ۱۷۰۰۰ دانشجو به خاطر نرخ ارز و مشکلات مالی برگشتن.بعدم گفت تو هتل آپرتمان یک سوطیت کوچیک رو با ۱۹۰۰ رینگیت( ۶۶۰هر رینگیت

تومان) اگر بتونید اجاره کنید!!!!!!! رو کار هم اصلا حساب نکنید!!!!

همسرم که خیلی لحظه اول شوکه بود و منم تو خودم بودم تا رفتیم هتل...وسایل رو گذاشتیم و به همکار سابقمون تو شرکت زنگ زدیم و اونم اومد عصرش هتل ما..اون بهتر صحبت کرد و ما یک کم حالمون بهتر شد.خدا خیرش بده خیلی راهمنمایی کرد که مترو چطوره و منو ریل چجوریه و بلیط از کجا بگیرید و سیم کارت دایمی چکار کنید و اشتراک اینترنت و .....از فرداش با همسرم پای پیاده استگاه به ایستگاه رفتیم و پیاده شدیم و اپارتمان دیدیم.اینجا بنگاه املاک نیست.آپارتمانها که بهش کندو میگن یک ایجنت داره که باید به اون زنگ بزنی و بخوای خونه ببینی.وای ۲-۳ جا رفتیم دیدیم بدتر از سگ دونی..اونقدر کثیف و دلگیر بود...تازه یکیش که مثلا نو بود بوی گند فاضلاب میداد یارو میگفت چون درش بسته بوده..پایین مجتمع هم پر آدم بدبخت و....وای خدا داشتیم می مردیم...مگه میشه اینجا ها زندگی کرد!!!!!

چند جا رفتیم خیلی خوب بود و ایجنتها اومدن نشون دادن ولی کمتر از ۲۵۰۰ رینگیت نبود.

۶ روز وقت داشتیم و بعد اون هتل نداشتیم و یا باید دوباره هتل رو تمدید میکردیم که خیلی گرون بود یا موقت یک جا رو میگرفتیم.

۲ روز مونده بود و ما چند جا دیده بودیم که اجبارا بد نبود.البته یکیش خوب بود نوساز هم بود ولی جاش خیلی خوب نبود ولی چاره هم نبود.یک روز اتفاقی اومدیم آپرتمانی که همکارمون بود از نگهبانی سوال کردیم و تلفن نماینده رو گرفتیم.زنگ زدم یک خانومی بود گفت اجاره ۲۵۰۰ ولی یک مورد مبله نشده هست ۱۸۰۰ رینگیت.

برای فرداش قرار گذاشت.عالی بود.برج نوساز.طبقه ۱۲.بالکن بزرگ که رو به جنگل باز میشه و خیلی بزرگ ۳ خوابه.( اینجا ۱ خوابه و اینا نیست.یا سوییته یا ۳ به بالا خواب داره).

ما بودجمون ۱۳۰۰ بود ولی واقعا پیدا نمیشد.کلی چک و چونه خلاصه با ۱۷۰۰ اجاره کردیم که هنوزک هیچ کس باورش نمیشه.خدا خیلی خیلییییییییییییییی کمکون کرد.ممنونشم.

تو اینجا خونه ها یا مبله هست یا نیمه مبله هست یا اصلا نیست.که اگر مبله نباشه کابینت آشپزخونه و پنکه هم نداره.ولی شانس ما اینجا مبله نبود ولی هم کابینت داشت هم پنکه و هم کولر گازیه نو.

خودمون وسایل خریدیم.یخچال.لباسشویی.مبل.میز ناهارخوری.میز تلویزیون تخت و تشک که خیلی گرونه پول تشک ۳-۴ برابره تخته.پرده و ظرف و ظروف و....تقریبا شد ۳۵۰۰ رینگیت.

دانشگاه هم رفتم برای ثبت نام که آیلتس ۵.۵ من رو قبول نکردن ولی یک امتحان ورودی داشت که شرکت کردم و امیدوارم قبول شم.البته میگن درده پوله و از ۳۰۰ نفر شاید ۵-۶ نفر قبول بشن..وگرنه ۳۰۰۰ رینگیت اضافه تر باید بدیم.نمی دونم تا اینجا خدا خیلی کمک کرده انشا الله بعد از اونم کمک میکنه...

کار همسرم هم چند نفر قولهایی دادن ولی نباید عجله کرد.انشا الله اونم درست میشه.

هوا خیلی گرمه و ما یکی از هزینه های بالامون پول آب و نوشیدنی هست.....البته غذا هم هست...اونقدر این روزها درگیر خونه و وسایل بودیم خیلی وقت آشپزی نبود که اینم کلی هزینست.

یک مورد دیگه هم پول ودیعه هست.اینجا برای هر چیزی ودیعه میگیرن.سیم کارت ۵۰۰ رینگیت..اینترنت ۲۰۰ رینگیت..کپسول گاز ۵۰ رینگیت..دانشگاه ۱۵۰۰ رینگیت...که قابل استرداده ولی پایان اقامتت.خوب ابن خودش کلی هزینه بره دیگه....

ما کنار خونمون اسیتگاه مترو هست که از عوامل گرونیه.چون تاکسی گرونه و مترو و منو ریل خیلی به صرفه هست.دانشگاه هم با اتوبوس میرم که خیلی به صرفه هست.کلا تا اینجا شانس اوردیم و خدا رو خیلی شکر.

دلتنگی و دوری خیلی سخته.خیلی زیاد.مامان اینا دارن جهیزیه خواهرم رو می خرن و میبرن..دلم پیش اوناست.تیر ماه عروسیشونه و عروسی خواهر همسرم هم هست که قراره خدا بخواد بریم.


خیلی طولانی شد ولی خیلی وقت بود ننوشته بودم.

بازم ممنون که به یادمون بودید.



زمان ثبت : چهارشنبه 28 دی ماه سال 1390 در ساعت 4:06 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : خانومی

عنوان : ۱۵ بهمن


امروز بلیطهامون رو هم گرفتیم.۴ فوریه برابر با ۱۵ بهمن. 

دیگه کم کم باورم شده داریم میریم.  شد نفری یک میلیون و پانزده هتل هم کنکورد.پارسال سری پسیفیک بودیم خیلی خوب بود.اینم خیلی تعریف کردن.نمی دونم. 

 

امروز رفتیم از یک صراف آشنا برای دلارهایی که قبلا خریده بودیم فاکتور گرفتیم. تو این خراب شده هر روز یک قانون میزارن.الانم ارز بدون فاکتور توقیف میشه.زنگ زدم بانک برای گشایش حساب ارزی میگه دلار داری باید فاکتور هم بیاری.مسخره ها. 

از اون ور ارز مسافری نفری ۱۰۰۰ تا شده اونم نرخ ۱۳۷۵ تومن!!  

 

قسمت خوب امروز نهار عالی بود که با همسرم رفتیم خوردیم.من کباب ترش و همسرم ماهی و یک ظرف هم میرزاقاسمی و زیتون پرورده.عالی بود

 

۲ روز دیگه جواب آلیتس هم میاد.وای چقدر استرس دارم. 

همسرم سرش خیلی شلوغه بی نهایت.کلی پروژه گرفته.از وقتی پذیرش دانشگاه اومده و کلی شهریه ها گرون شده بیشتر پروژه گرفته.از حدود ۱۳ میلیون شده ۲۰ میلیون!! 

بمیرم اونقدر کارش زیاده که تعطیل و غیر تعطیل نداره.خدا جون کمک کن با این همه توانایی اونجا هم موفق بشه. 

وسایل خونه رو فروختم.خیلی دلم سوخت ولی چاره ای نبود خونه رو باید اجاره بدیم جای زیاد نداریم برای همه وسایل.فقط خدا رو شکر اصل وسایل رو مادرشوهرم خرید و من خیالم راحته وسایلی که کلی با شوق و ذوق خودمون سفارش دادیم و با همسرم از تو کاتالوگ انتخاب کردیم و مامان بابام هم کلی زحمت کشیدن دست غریبه نرفته. از فروش ظرف و ظروف دم دستی و وسایل کوچیک آشپزخونه و کریستال 2 میلیون دستمون اومد حدود 3 تومن هم بابت مبل و میز نهارخوری و بوفه دستمون میاد. 

یخجال و لباسشویی و سرویس خواب و گاز رو هم نگه میدارم انبار خونه خاله همسرم. 

سرویس چینی اصلی و کیف قاشق چنگال و یک سری وسایلی رو هم که می خواستم و نفروختم خونه مامانم و مادرشوهرم گداشتیم. 

 دلم برای مامان بابام از الان پر میکشه.خدایا کمکون کن.طاقت دوری رو بهم بده. 

اشکام میریزن. خدا کنه کم نیارم.خدا رو شکر همسر خوب و همراه همیشگیم پیشمه.  

مامان بابای خوبم.دوستون دارم.محبتای بی دریغتون رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.  

ای خدا هیچ فرزندی غم پدر مادرش رو نبینه. 

 

دلم برای مادر شوهرم هم از الان تنگ میشه.دوسش دارم.خیلی زیاد. 

 

خدایا به امید خودت.

 



   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>