X
تبلیغات
شیکسون

خانومی و قوقول

روزمرگیهای زندگی قشنگ ما
جمعه 28 آذر‌ماه سال 1393

خداحافظ کوچولوها

حس و حال عجیبی دارم...

امروز اخرین روزیه که توی این آتلیه و روی چمنهای سبز حیاط قدم میزارم...2 سال و نیم با این بچه ها زندگی کردم و الان دور شدن ازشون خیلی سخته..

پاکی و زلالیشون و اینکه به خیلیاشون وابسته شدم........

دیروز با 2 تا از همکارهای چینی شام رفتیم بیرون و غذای ژاپنی خوردیم.....بعضیاشون خیلی با معرفتن...یکیشون اصلا 1 ساله از مدرسه رفته ولی بازهم پیغام داده بود که اگر میتونی امروز همدیگرو ببینیم...........

همه کارها رو انجام دادم و وسایلم رو هم تحویل دادم و مونده بستن اکانت ایمیل مدرسه......

میدونم که کلی دلم برای بچه ها و همکارا و محیط مدرسه تنگ میشه.......

خدایا نمی دونم قسمتمون چیه و کجاست...به خودت میسپرم که قطعا برامون بد نمی خوای هرچند شاید به ظاهر خوب نباشه..........

فقط تو رو به بزرگیت قسم اگر صلاحمون هست بشه

چهارشنبه 26 آذر‌ماه سال 1393

اصلا من موندم چی بگم

خواهر قشنگم دیروز برگشت.......دست همسرم درد نکنه که کلی این مدت زحمت کشید.......

وسایل خونه و ماشین رو یک نفر در جا خرید و قراره آخر ماه تحویل بگیره ولی ولی ولی....

نمی دونم واقعت حکمت چیه که ما تو هر برهه یک مشکل بزرگ میفته جلو پامون اونم اینکه درست حالا که مشتری ماشین اومده ماشین واشر سر سیلندر سوزوند و الان 4 روزه تو تعمیرگاهه و هنوز قطعش پیدا نشده و 2 تومن هم خرجشه!!!!!!!

اصلا من موندم چی بگم...بهتره دهنم رو ببندم تا هر چرتی ازش خارج نشه که کلا ظرفیت نداشتمم ته کشیده والله.........

احساس میکنم دورو برم انرژِی منفی زیاده :(

نمی خوام در مورد موضوع پیش اومده و جدید حرف بزنم فقط خدایا اگر صلاحه تنجام بشه که شکل زندگیمون به طور کلی تغییر خواهد کرد.....انتظار برای جواب خیلی سخته اونم این مورد که خیلی غیرمنتظره پیش اومده.....

خدایا خواهشااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ما رو دریاب........

خدایا لطفا این فشارها رو از روی ما بردار

خدایا به خودت سپردم

پنج‌شنبه 20 آذر‌ماه سال 1393

بهترم

امروز خدا رو شکر یک کم حالم بهتره......

مشغول مهمونداری و همچنین تدارک برگشتن هستیم....

همسرم این چند روز کلی زحمت کشید و امروز هم خواهرم و دوستمون و همسری بعد از اینکه منو گذاشتن دم مدرسه رفتن دهکده فرانسویها و معبد بهشت و جهنم وباغهای ژاپنی.....انشاالله به سلامت برن و برگردن.......

مهمونداری این دفعه سخت نبود خدا رو شکر البته که با کمکخای همسرم و همکاریش......دیروز همسرم قبل از رفتن دنبال کارش بچه ها رو برده بود بازار کامپیوتر که گوشی اپل و ایکس باکس بخرن و نهار هم رفته بودن رستوران ایرانی و برای منم باقالی پلو آوردن که شب که رفتیم خونه خوردم..به به عالی بود......

یکشنبه همکارا و دوستای خارجی رو برای شام دعوت کردم به صرف شام ایرانی...هه هه وسط این همه کار......اشکال نداره خواهرم هست و میرزاقاسمی و کشک بادمجون رو اون میپزه منم قرمه سبزی و سالادالویه و ماست و خیار رو آماده میکنم....

فقط 7 روز کاری تو این مدرسه هستم و دلم برای بچه ها کلی تنگ میشه......

خداا میدونم حواست بهمون هست فقط باز هم خواهشا دل و روحم رو آروم کن و برامون خیر مقدر کن

سه‌شنبه 18 آذر‌ماه سال 1393

دغدغه

شاید 1 یا 2 بار تو زندگیم این حالت رو پیدا کردم...اوج اوج اوج استیصال و سردرگمی....

هیچ تخمینی از آینده ندارم...هیچیه هیچی....

خدایا حرفم رو با کی بزنم؟

چقدر ترس و استرس تو تمام وجودم نشسته.

چی می خواد بشه؟

کاشکی اصلا آخر ماه نرسه. کاشکی همینجا همین الان تمام ساعتهای دنیا متوقف بشن.

کاشکی زندگی جلوتر نره............................

چه درد بدی تو سرم پیچیده........

مبهم ترین حس دنیا رو دارم و کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم و ترسم رو بیرون بریزم.......

کاشکی میتونستم باهات حرف بزنم.....

عمق ترس و دلهره و نگرانیم رو بگم....

کاشکی میتونستی آرومم کنی...ترس رو از وجودم بگیری......

میدونم تو هم نمیدونی چی میشه ولی کاشکی میشد باهات درد و دل کرد؟

حکمت خدا رو نمی فهمم......چرا چرا چرا؟ چرا من الان این قدر خوشحالم که بچه ندارم؟؟؟؟؟

تا ماه پیش هم منتظر بودم حقوقو بگیرم و بازهم خریدای بچه بکنم....ولی الان دیگه کششی بهش ندارم....

بند انگشتی من ،چه خوب شد که آسمونی شدی...........

من هنوز باهات حرف میزنم...گریه میکنم....آتلیه و زمان استراحتم شده خلوتگاه من با تو.......

چرا الان برای خودم اینقدر غریبه هستم؟

درست حالت کسی رو دارم که قراره ماه بعد عمل بشه و کلی استرس داره و می خواد که فقط لحظه بیهوشی برسه و دیگه متوجه چیزی نشه.........

کاشکی زودتر6 ماه دیگه بشه

پنج‌شنبه 13 آذر‌ماه سال 1393

دلم رو آروم کن

به شدت در حال دست و پا زدنم...نه در ظاهر ولی در باطن و فرستادن هر روزه کلی ایمیل...

برای چی؟ برای اینکه نریم ایران که موندگار بشیم....

واقعا تکلیفم با خودم هم معلوم نیست..اصلا نمی دونم از زندگی چی می خوام...

روزهایی که تو این سرزمیت استوایی دلم کلی میگرفت و هی با خودم میگفتم آخه ارزش داره دوری از خونواده؟

بودن میون آدمهای بیروح و غریبه ای که اگر جلوشون جون هم بدی براشون مهم نیست؟ ( تجربه بدی ار بی تفاوتی این مردم دارم و میدونم که میگم )

دلگیری و کلی غم غربت؟

از اون ور حالا کلی دلم گرفته..نه برای این کشور که ترکش میکنم که ته ته دلم نمی خوام برم ایران موندگار بشم.چراش رو هم خودم نمی دونم.اصلا و اصلا نمی دونم تکلیفم با زندگی چیه؟

اوایل بعد از سقط همش میگفتم ای بابا کی می خواد 3 ماه صبر کنه و دوباره اقدام کنه؟ ولی حالا کم کم اون میل هم از بین رفته...

بچه ..... برام واژه غریبی شده.....خیلی غریب... کاشکی الان تو دهه 20 زندگی بودم و با خیال راحت اصلا به بچه فکر نمی کردم........چند روز پیش به همسرم هم گفتم....میگه نه چرا اینجوری میگی ؟ به خاطر من و خودت باید بهش فکر کنیم.....ولی من انگار خاموش شدم.....تجربه بدی بود...خیلی بد...الان باید قاعدتا توی ماه 5 میبودم.......

با اینکه 3 ماهه بودم ولی شکمم بزرگ شده بود و همه متوجه میشدن....هنوز بچه ها تو مدرسه میان بغلم میکنن و سرشون رو میزارن رو شکمم و به خیال خودشون بچه رو بغل میکنن....ولی من مثل یک کوه یخ فقط رو سرشون دست میکشم و میگم خوب بچه ها برید سرجاتون...

دوباره فرداش من و میبینن و میگن بیبی اومد بیرون و من میگم نه هنوز نه !!!!!!!!!!!!!

من هنوز تو خلوت برات گریه میکنم بند انگشتی من .......

مهمون دارم....خواهرم و دوستمون.....مرخصی هم ندارم.......

خدایا تو از دلم خبر داری.....من نگرانم...نگران بلا تکلیفی......دیگه از خرید برای خونه هم دست کشیدم چون امید دارم که موقت میریم......هر نیم ساعت به نیم ساعت ایمیلم رو چک میکنم برای جواب از کشورهای دیگه..........به زور ازت نمی خوام....فقط دلم رو آروم کن..

   1       2       3       4       5       ...       55    صفحه بعدی