X
تبلیغات
سامانه پیام کوتاه

خانومی و قوقول

روزمرگیهای زندگی قشنگ ما
پنج‌شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1395

3 ماه و نیمگی

زندگیم به نگاه و نفسهای شما پیوند خورده،فرشتگان آسمانی من...برایمان بمانید که ذره ذره وجودتان زندگیست و لحظه لحظه کودکیتان را زندگی میکنم...عطر نفسهای شما بدون شک معطر ترین عطر روی زمین است.....دوستتان دارم


سه‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1395

سال 95

بعد از یک وقفه طولانی اومدم..

با اینکه اکثرا خونه مامان اینام و مامان و بابا و خواهری کمکم هستن ولی باز هم خسته میشم و جالبه که در عین خستگی دلم برای 3 تا فرشته قشنگم غش میره.....

کلی خودشونو تو دل ما جا کردن و در عین خستگی عاشقشونیم.....

3 ماهشون تموم شده و وارد 4 ماهگی شدن...

قبل از عید رفتیم و برای تکمیل آلبوم بارداری، عکسهاشون رو گرفتیم....یک پروسه طولانی از ساعت 12 تا 5 بعد از ظهر....کار خیلی سختی بود چون هر لحظه یکیشون گریه میکرد، شیر می خواست، خرابکاری میکرد و خلاصه کلی انرژی صرف شد که ارزشش رو داشت....

شب سال تحویل همه خونه ای که خواهری موقت اجاره کرده بود جمع بودیم به صرف سبزی پلو ماهی شب عید....خاله کوچیکه و مادرجون و خانواده همسر شوهر خواهری و مامان اینا و خانواده 5 نفره ما......کلی خوش گذشت.....

اولین عید 5 نفره رو با همدیگه تو خونمون بودیم و سفره هفت سینمون 3 تا گل بیشتر داشت.....کادو و عیدی من هم یک عطر خوشبو از همسر عزیزم بود که دوست نداشتم تو این شرایط اونقدر هزینه بکنه...من هم با همه محدودیتها تونستم سریع برم و یک سی دی از شهر کتاب برای همسر بگیرم .......

روز عید خواهری و شوهرش اومدن و عیدی جوجه ها 3 تا دستبند خیلی خوشگل شد از طرف خالشون....

بعدم چون نو عید بابا بود و همه خونه بابابزرگم بودن رفتیم اونجا و دیگه کلی جو عوض شد و 3 قلوها کلی شادی با خودشون بردن....از اونجا هم رفتیم خونه مامان همسری و شام هم رفتیم خونه مامان اینا و  فرداش برگشتیم خونه.....از همه تلفنی عذرخواهی کردیم و تبریک گفتیم که نمی تونیم حضوری بریم پیششون...

جوجه ها کلییییییی عیدی گرفتن که همش پس انداز شد برای خودشون.....

واکسن 3 ماهگی رو خانه بهداشت سمت خونه مامان اینا زدیم و خدا رو شکر هیچ مشکلی نداشتن......

10 عید مامان اینا به دعوت خانواده همسر خواهری و به مناسبت رفتن خواهری اینا و اومدن اقامتشون دعوت شدن شهر اونا که 4 روز با خاله کوچیکه رفتن اونجا و ما هم عذرخواهی از اینکه رفتن سخته.....اومدیم خونه مامان اینا تا مادرجونم تنها نباشه و 13 بدر رو هم بودیم و جایی نرفتیم......

2 روز پیش هم آقا کوچولومون رو به سلامتی ختنه کردیم و شکر خدا خوبه و مشکلی نداره....

تصمیمیات جدید گرفتیم و با همکاری مامان اینا مشغول انجام مقدماتش هستم!!!!!!!!!!

شینا با اینکه جثه کوچیک تری داره،خییلی عمیق نگاه میکنه،،،با صدا می خنده و کلی صدا از خودش درمیاره انگار که داره حرف میزنه.

هانا حرکات دست و پاش خیلی زیاده و شروع کرده به لبخند زدن بدون صدا و کمی صدا درمیاره.آب دهنش زیاد شده و میریزه و کلی تف و حباب درست میکنه

نویان پسرم هم برخلاف اون دو تا، همش میگه بغلم کنید و فقط راه برید و شروع کرده لبخند زدن و دست و پا تکون دادن و به قول خالش یک رابطه بسیار عمیق عاطفی با خالش داره....و خاله داره عادتش میده که تو بغل بشینه و نخواد راه بره....آب دهن اون هم زیاد شده و سرریز میکنه....

یک دنیا عشقن...دردشون به جون مامانشون....

همسری هم کلی در حال تلاشه و خدا قوتش بده که هزینه ها بسیار بالاست و اونم در حال فعالیت و گرچه فیزیکی کمتر کمک حاله ولی پشتیبانی عاطفی و مالی رو برعهده داره.....

دیگه اینکه شکر خدا همه چیز خوبه و جز کمبود وقت ملالی نیست.....پست بعدی سعی میکنم عکس بزارم که خاطرات رو همه جوره ثبت کرده باشم...

ممنون از محبت و لطف دوستام که احوال پرس ما بودن و کلی شرمنده که نوشتنم این همه دیر شد....

سه‌شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1394

روز زایمان

فرشته های ما به سلامتی 20 روزشون تموم شد ......

اگر مامان مهربون و فرشته خوی من کنارم نبود نابود بودم با حجم کار ولی بودن اون و در کنارش خواهری کلی منو تنبل کرده......

و اما روز زایمان

صبح ساعت 6 بیمارستان بودیم....من و مامان و همسری با خواهری و همسرش و خالش.....

تا کارهای پذیرش انجام بشه ساعت 8 بود که من وارد بلوک زایمان شدم....کلی بغض داشتم و رفتار بد ماماهای بلوک زایمان هم کاری کرد که اشکام گوله گوله پایین می اومد... از اون ور نذاشتن همسرم بیاد بتلا و کنارم باشه و این بدترم کرده بود تا یکدفعه دیدم هر طور شده اومده بالا پشت در بلوک زایمان....ولی وقتی وارد اتاق عمل شدم رفتار خوب و مهربونی کادر اتاق عمل حالم رو بهتر کرد.

با دیدن دختر خالم که آماده جراحی بود باز هم زدم زیر گریه و وقتی بدتر شدم که گفتن به خاطر سه قلویی به من بیهوشی نمیدن و اپیدورال هستم.....

خودم رو برای بیهوشی آماده کرده بودم چون پروسه طولانی در پیش داشتم ولی دکتر قبول نکرد...موقع تزریق خیلی ترسیده بودم و همش میترسیدم موقع عمل حس داشته باشم و همش میگفتم من هنوز حس دارم.....نمی دونم چطور شد که کم کم سنگین شدم و حالت نیمه بیدار بودم و کلا از کل عمل لحظه ای رو حس کردم و یادمه که فرشته ها مو یکی یکی درآوردن و روی صورتم گذاشتن و گرمای صورتشون تا ته وجودم نفوذ میکرد و همچنان گرماشونو روی صورتم بت تمام وجود به خاطر میارم...

موقع انتقال به اتاقم بهوش بودم و وارد اتاق که شدم کلی تزئینات خوشگل روی در و دیوار بود.....3 تا عروسک بادی بزرگ پر شده با گاز هلیوم و ریسه های دختر و پسر و گل و .....که تو اون حال فکر کردم چون اتاق خصوصی بوده این کارا مال بیمارستانه !!!!!!!! که بعد فهمیدم نه بابا سلیقه خواهرم و همسرش بوده و رفته بودن خریده بودن و با کمک همسری اتاق رو تزیین کرده بودن.....همسرم یک گردنبند خیلی قشنگ برام گرفته بود که به نیت 3 تا جوجه ها 3 تا فیروزه گرد کوچولو به پایینش اضافه کرده بود و یک متن کوتاه که کلی دلم رو گرم کرد.....

دوشنبه عمل شدم و سه شنبه باید راه میرفتم و بطور مرگبار درد داشتم.....درد فشارهایی که به شکمم دادن هم فاجعه بود....سه بار فشار و دیگه ترس من از نزدیک شدن تیم پرستاری به تختم طوریکه دیگه کسی می اومد میگفتم دست به شکمم نزنید ها !!

دو قل از فرشته هامو آوردن پیشم  و پسرم تو NICU  بدلیل تنفس تندش بستری شد......از جزئیات اذیت متخصص کودکان که دخترام تحت نظرش بودن میگذرم که کلی اذیت کرد و ته دلمون رو خالی کرد ،فقط اینکه نهایتا جمعه با رضایت شخصی فرشته هامونو با خودم مرخص کردیم که بهترین تصمیم بود.....

تو این 21 روز مامان عزیزم نذاشته من معنی بی خوابی رو بفهمم و خواهر گلی هم کلی کمکمون بوده.....خدا رو شکر همه چیز خوبه و بچه ها روند مناسب رو طی میکنند و من رو هر روز عاشقتر از دیروز میکنند......

جمعه 25 دی‌ماه سال 1394

فرشته ها

فرشته های کوچولوی ما 14 دیماه به ترتیب ساعت 8,14 , 8,15 و 8,16 دقیقه زمینی شدن...

قل اول هانا دختر نازمون ، قل دوم نویان پسر قشنگمون و قل سوم شینا دختر دوم عزیزمون پا رو چشم ما گذاشتن......

خدایا حالا از هر زمان دیگه ای بیشتر محتاجتم و عزیزان زندگیمون رو به خودت سپردم که از هر گونه گزند و بدی در امان باشند......


پینوشت : از اظهار لطف همتون ممنون....مرسی بابت همه آرزوهای قشنگتون و باز هم ممنون که این همه به یاد ما و فرشته های کوچولومون بودین.....

سه‌شنبه 8 دی‌ماه سال 1394

آخرین سونو ( پینوشت اضافه شد )

امروز که نه ساعت از نیمه گذشته پس میشه دیروز، با همسری رفتیم برای آخرین سونو و چکاپ و دیدن جوجه های نازمون برای آخرین بار از توی مونیتور....

قلب کوچیکشون،،،،صورت ناز و مشتهای کوچولوشون که از روی شکمم کاملا قابل لمس هستند.

هزار ماشالله و خدا رو شکر همه چیز خوب بود و انشالله وقت زایمان برای دوشنبه 14 دی ساعت 7,30صبح گذاشته شد و معرفینامه بیمه و بیمارستان رو هم گرفتیم.

یعنی فقط یک هفته که امیدوارم چشم بر هم زدنی بگذره........انتظار سخته مخصوصا از این نوعش........

شاید این آخرین پست قبل از تولد جوجه ها باشه،،،،،،در هر صورت هم محتاج دعا هستیم و هم آرزو میکنم همه چشم انتظارا خیلی زود جوجه های خودشون رو تو بطن و وجودشون پرورش بدن و این حس ناب رو تجربه کنن....

الهی آمین و خدایا به امید تو


پینوشت: همسر عزیزم اون ظرف پر از توت فرنگی که امروز تو دستات بود، اونقدر مهربونی و عشق توش بود که شیرینترین توت فرنگیهای عمرم بود.....

ممنونم برای بودنت ، همراهی و همدلی و مهربونیت تو این 8 ماه و 3 هفته که پا به پای من اومدی........



اولین عکس آتلیه ای خانوادگی ما  :)

   1       2       3       4       5       ...       62    صفحه بعدی