امروز باز هم درد داشتم،،،نه خیلی شدید ولی درد داشتم،،،ساعت 4 پاشدم دارو بخورم و دیگه تا صبح خوابم نبرد.....
ساعت 10 صبح خوابیدم و ساعت 12 با صدای در بلند شدم...برقها هم رفته بود....قبلش تلفن زنگ خورده بود و تا من بلند شم قطع شده بود....
درو باز کردم و مامان همسر بود....بنده خدا زنگ زده بوده بپرسه چی لازم دارم که من جواب نداده بودم برق هم نبود با اون پا درد وحشتناک برام میوه خریده بود و کشونده بود طبقه چهارم......
لیمو شیرین و لیمو ترش و میوه آناناس و موز........بعدم همه رو شست و ظرفهارو جا به جا کرد....
برای نهار می خواستم ماهی سرخ کنم که برنج رو برامون پخت و ماهیهایی که مامانم اماده کرده بود و شست و گذاشت برای سرخ شدن......
روز قبلش هم رفته بود کادوی زایمان برای من خریده بود که اورد بهم نشون داد و گفت اگر خوشت نمیاد امروز ببره با همسری عوض کنه،،،یک زنجیر و تو گردنی قلب...
گفتم نه،،،،خیلی هم قشنگه،،،می خوام انتخاب خودتون باشه و گفت پس انشالله تو بیمارستان بهت میدم......
فردا هم فراره زنگ بزنه آرایشگری که خودشون میرن پیشش یا بیاد خونه ما یا خونه خودشون و موهای من و ابروهامو سرو سامون بده،،،،البته خودش میگه بیا خونه ما میگم بیاد اونجا که تو خونه تو کثیف کاری نشه.....
دستش درد نکنه،،،،،امروز کلی زحمت کشید با این سرما و برف که هر چند کم بود ولی خوب خیابون گل و شل شده بود.....
دیت مادرشوهر درد نکنه چه مهربان
عزیزممممم دیگه چیزی نمونده .... دستشون درد نکنه ... آخ جووون نی نی ها میان تا چند هفته دیگه ... استراحت کن بهتر باشی عزیزممممممممممم


مرسی عزیزم،،،،،انشالله
الحمدالله عزیزدلم ....از بس خودت قلبت پاک و مهربونه خدا هرروز یک نفر رو با یک سبد پر از محبت میفرسته خونه ات...یه روز مادر خودت یه روز دختر خاله خانم یه روز مادرشوهر جان
لطف داری عزیزم،،،،،،