دیروز یاد حاجی بابا افتادم ( پدر مادرم ). خدا رحمتش کنه. دلم براش تنگ شده. خیلی زیاد.هروقت مسیرمون گاهگداری به خیابون هاشمی میفته خیلی یادش میوفتم و دلتنگش میشم.
وقتی بچه بودم و میرفتیم اونجا تا بابا بخواد پارک کنه و مامان پیاده بشه من و خواهرم درو باز میکردیم و میپریدیم سمتش.آخه همیشه سر کوچه و پیش طلا فروش محلشون نشسته بودن و صحبت میکردن. بعدم ما رو بغل میکرد و می بوسید و باهم میرفتیم سمت خونه.
اگر روزای تعطیل اونجا بودیم صبح که میرفت بیرون اول برای ما خوراکی می خرید میاورد و بعد دوباره میرفت و برای نهار برمیگشت. روزی که فوت شد یادم نمیره .شبش خونه ما بودن و به مامان گفت زنگ بزن بقیه هم بیان.
انگار میدونست شب آخرشه.صبح حالش بد شد. من و خواهرم تو حیاط منتظر سرویس کلا زبان بودیم که دیدم مامان با حال نزار داره از پله ها میاردش پایین. سکته کرد.سکته قلبی. حاجی بابای خوب و مهربونم همونروز عصر از پیش ما رفت.برای همیشه.
ناراحتی قلبی داشت واون موقع تازه آنژیو کردن مطرح شده بود و اون ترسید و نکرد.اگر اینکارو میکرد شاید هنوز صورت مهربون و دست گرمم ، و قلب رئوفش نبض و طپش داشت
دیگه اون صورت مهربونو ندیدم.اون دست حامی رو لمس نکردم.دیگه چشمای قشنگش برق نزد.دیگه صدای مهربون و دلنشینش تو خونه نپیچید.قلب مهربونش از طپش ایستاد و من با همه بچگی ضجه زدم.داد زدم.گریه کردم. به خدا التماس کردم.
ولی اون رفت و فقط محبت و مهربونیش برام موند.
دیروز با مامان صحبت کردم و گفت دکتر برای بابا آنژیو نوشته.دلم لرزید.نترسیدم ولی نگران شدم یاد بابابزرگ خوبم افتادم.
و اما مسائل جاری زندگی:
قوقول اصرار داره من با ماشین بیام تا عصرا خیالش راحت باشه که چون دیگه کارش زیاد شده و نمی تونه بیاد دنبالم، من راحت برم خونه. منم سال 80 گواهی نامه گرفتم ولی تا الان پشت ماشین ننشستم.اینه که یک ترسی دارم.
قرار شد برم چند جلسه تو هفته آینده تعلیم بگیرم تا آماده بشم.
به قوقول گفتم ببین من ممکنه ماشینو این ور اون ور بزنم، تصادف بکنم به درو دیوار بکوبم و... نیای غر بزنی ها.
البته که تمام سعیم میکنم که همچین چیزی اتفاق نیفته فقط برای اتمام حجت گفتم.وگرنه کدوم خری به مال خودش صدمه میزنه.
ولی میدونم عمرا نتونم تو پارکینگ ببرم از بس که جای ما بده.قوقول میگه بزار دم در.من کلید یدک رو برمیدارم.شب که اومدم خودم میذارم. امیدوارم دستم زود راه بیفته.
و اینکه روزگار درگذر است و برنامه تور نورورزی هم هیچ به سرانجام نرسیده و انگار همون اردیبهشت بریم بهتره.
پنج شنبه روز خوبی بود.صبحش رفتیم جواب آزمایشامو گرفتیم و رفتیم نمایشگاه تورهای نوروزی.همونطور که حدس میزدیم قیمتها برای نوروز تقریبا 2 برابر شده فقط یک آژانس پیشنهاد خوبی داد که از پرواز خارجی استفاده کنیم و بعد خدمات هتل و ... جدا ازشون بگیریم و با هزینه تقریبا 900 تومن نفری ولی خوب هم هواپیما خارجیه و هم تو عیده.فعلا باید فکر کنیم شاید همون اردیبهشت بهتر باشه.
بعدش رفتیم نمایشگاه بین المللی که 2 قسمت بود: چاپ بسته بندی و برندز. که اصلا هم که اون طور فکر میکردیم نبود.
بعدم نوبت دیزی سرا بود که 2 انتخاب داشتیم یا میدون تجریش که نزدیک بود و ی راه آهن که خیلی دور بود. ولی چون غذای راه آهنی خیلییییییییییییی خوشمزه تره من دلم می خواست بریم اونجا.کلی ترافیک بود.1 ساعت تو راه بودیم و ساعت 3 رسیدیم.گفتیم نکنه غذا تموم شده که چشمتون روز بد نبینه اونقدر شلوغ بود که مردم رو کول هم سوار بودن.خلاصه عالی بود و ساعت 5 رسیدیم خونه و یک کم استراحت کردیم و شام هم خونه دایی قوقول بودیم. تو راه با هم بحثمون شد سر یک موضوعی که خیلی از دست قوقول ناراحت شدم. خیلی زیاد خیلی زیاد.حوصله شرح و تفصیلش رو ندارم فقط اینکه بحث مسخره ما سر مهریه بود !!!!!!!! حالا چند سال گذشته .
اونم اینکه بابا ی من اولش گفته بود که مهریه باید 1300 تا سکه باشه ( البته اونم جریانات داره اینکه شب اول خواستگاری بابای قوقول باهاش دعوا کرد و گفت یا ..... میکنی یا من نمیام امشب. آخرم لج کرد نیومد و قوقول و مامانش تنها اومدن و گفتن اینجوری شده، بابا هم گفت اشکال نداره اختلاف نظر پدر و پسری بوده ولی بحث و صحبت اصلی باشه هروقت ایشون هم بودن
حالا منم تو آشپزخونه در حال چایی ریختن و گریه کردن بودم قوقول هم قرمز قرمز شده بود خلاصه که بابا و مامان تازه دلداری هم دادن و ..... ) در مورد مهریه هم بابا اینو گفت و بابای قوقول هم گفت نخیر و..... آخرسر بابای همری گفت هر چی خودش بگه اون باید تعهد کنه و قوقول هم گفت با همه احترامی که برای پدرم قائلم ولی من این تعهد رو قبول میکنم.اونجا بابای قوقول حرفی نزد ولی تو خونه شدید دعواشون شد.
2-3 هفته قبل از نامزدی هم بابای قوقول اومد با بابا صحبت کرد که نه من قبول ندارم و اگر اینطوره من نامزدی نمیام.بابا هم گفت احترام شما واجب و قدم شما رو چشم ولی اگر نمیاین تصمیم با خودتون.نیاید.
خلاصه گذشت و بابای قوقول اون شب اومد تا2 سال بعد که برای عقد اونقدر من تو خونه گریه و زاری کرده بودم که آقاجون من می خوام زندگی کنم و من باید تصمیم بگیرم و مگه من بوغم که نظر منو در نظر نمیگیری و .......
مامان هم گفت راست میگه و ما 10 ساله این پسر رو می شناسیم و 2 ساله نامزدن و.... خلاصه نهایتا به خواست خودم مهریه من شد یک جلد قرآن و یک شاخه نبات و یک دست آینه و شمعدان
به اصرار همسرم هم تو محضر یک حج هم اضافه شد.والسلام
حالا میگه نه بابای تو اون موقع اول اونطوری گفت بعدم مامانت گفت نه این طوری باشه تو هم رو حرف مامانت حرف نزدی.
بابای من این حرف بابات که گفتی نمی خواین نیاین همیشه تو ذهنشه و ...... حالا این حرفها تا الان نبود تا مسئله خواهرم پیش اومده این طوری میگخ
بگو اگر بابا به خاطر حرف مامان کوتاه میومد که مامان از اولش میگفت خلاصه حرصم رو درآئرد که تلاش و نیت قلبی منو زیر سوال برده.منم گفتم تو حسادت میکنی که یک آدم جدید داره وارد خانواده میشه م مثل بچه ای که با نوزاد تازه وارد حالت تدافعی داره داری برخورد میکنی.
میگه نه ما اول ازدواج اون همه مشکل برای بابات پیش اومد و ما هم درگیر شدیم و از نظر عاطفی و روحی ضربه خوردیم حالا اینا بدون مشکل و حالا که تقریبا مشکلات تموم شده زندگیشون رو شروع میکنن و ما ضرر کردیم.
خوب قبول ولی این مشکل همزمان پیش اومد و دست کسی هم نبود. تو هم خیلی کمک کردی و و همه حرفات درست ولی این حرف اصلا بی منطقه که اینا هم باید بچشن ......و خلاصه دعوای ما تا دیروز ظهر و دم در خونه مامان اینا همچنان ادامه داشت و خیلی مسائل دیگه.........
برای اولین بار به مامان زنگ زدم که اگر میشه ما نیایم و یک مشکل کوچیکی هست و مامانم هول کرد و خلاصه با قوقول هم صحبت کرد که بیاید و بعدا با هم صحبت میکنیم. حالا ما دم در خونهشون بودیم ولی می خواستیم برگردیم.
یک نیم ساعتی دور زدیم تا اون صورت و دماغ من که مثل لبو قرمز شده بود پفش بخوابه و یک کم آرایش کردم و رفتیم.
اونجا قوقول خوب بود و صحبت کرد و اون پسر رو هم دیدیم که به نظر خوب میاد و خونگرم و ... بود.عصهم برگشتیم و مامان گفت که به قوقول زنگ میزنه چون من گفتم با خودش حرف بزن ببین چی میگه.این برای اولین بار بود که مامان در جریان بحث ما قرار گرفت هرچند که من از این کار متنفرم ولی این قوقول عادت داره جار بزنه یکی دوبار هم به مامان بابای خودش گفت که ما بحثمون شده و نمیایمو...
شب مامان زنگ زد که گفتم فردا به خودش زنگ بزن.
تا خونه هم با هم حرف نزدیم و شبش اومد و ر صحبت رو باز کرد و دوباره کلی بحث و در نتیجه آشتی ردیم هرچند که دلم ازش خیلی پره. اینکه حالت تدافعی پیدا کرده اینکه همش مقایسه میکنه اینکه کارا و رفتارای پدر و مادرش رو دیده بازم این حرفا رو میزنه و منو به یاد همه کارا و حرفای اونا میندازه.اینکه حالا که ما از نظر روحی یک کم بهتر شدیم و پیش دکتر هم رفتیم به جای اینکه دوباره زمینه تنش ایجاد نکنه و حرفایی که اصلا همون موقع زده شد و بازم ما بودیم که کوتاه اومدیم و من به خاطر علاقه زیادم بهش حتی 1 سکه هم نخواستم طوریکه عمش بهم زنگ زد و کلی تعریف و تمجید و......
حالا اینطوری حرف میزنه بعدم میگه تو ر من منت میذاری یکی نیست بگه من که نمیگم ت حرفو میکشونی خوب منم میگم دیگه
اینکه تو خونه اونا خبری از احترام به عروش و پسرشون نیست ولی تو خونه ما کلی احتذام و عزت براش قائلن و همه چیز اول برای آقا ...
درسته اون مشکلات بود ولی از قصد نبود اونا هم تو عذاب افتادن که متاسفانه مصادف شد با عروسی ما.حالا چی کار میشه کرد.اتفاقاتی بود که افتاد.من و تو هم در حالتلاش برای رفع اثراتش هستیم نه دامن زدن.
نمی دونم. دل و دماغ ندارم
مامان امروز بهش زنگ زده و اون چیزی نگفته و گفته نه چیز مهمی نبود و ما ظرفیتامون کم شده و تا حرف به فلانی میزنم عصبانی میشه و دادو هوار میکنه و ......... حالا اگر موردی هم باشه من ترجیح میدم باهم باشیم و من تنهایی حرفی نزده باشم و از این حرفا.
مامان هم منو نصیحت میکنه و..... ولی نمی دونه اون چه حرفایی به من زده که من دیونه شدم. خلاصه حوصله توضیح بیشتر ندارم ( خوبه حوصله نداشتم این همه حرف زدم )
الانم خیلی دپرسم. البته تو فکر کار قوقول هم هستم و با هم آشتی هم کردیم ولی این اتفاقات باعث میشه خیلی از حرفا و کارا یاد آدم بیاد و اعصابش خرد بشه.
همسرم این روزا کارش خیلی زیاد شده.خیلی خیلی. منم هم ناراحتم و هم خوشحال.
ناراحت از اینکه می تسم توان بدنیش کم بشه و ضعیف بشه ، چون روی هر مسئله ای حساسه و می خواد که همه چیز بی عیب و نقص پیش بره و هم کارای مختلفی انجام میده که اگر بهش توجه کنی کار یک تیم حداقل 4 نفرست نه یک نفر آدم.
از اون ور ایده دهنده و اجرا کننده اونه و 2 نفر دیگه که توی یک بخش از کارا باهاش شریک شدن، در اصل اجرا کننده البته یکیشون خوبه ولی اون یکی رو باید با بیل مکانیکی از خانومش جدا کنی و بفرستس سراغ کار البته اگر بیل مکانیکی کا کنه و ایشون برن سراغ کسی دیگه اون طرف مقابل کارش با کرام الکاتبینه چون همچین سریش یارو میشه که به هدفش برسه. از این رو این خصوصیت مثبتش برای کار و اینکه معرف نفر دوم هم به همسری بوده باعث شده که بیشتر ملاحظشو بکنن ولی همسری خیلی از دستش حرص می خوره چون تا 10 بار زنگ نزنه ایشون دنبال کار شخصی خودشه.
و خوشحالم از اینکه ، کم کم کار همسری داره شکل جدی خودش رو پیدا میکنه و این نتیجه این 1 سال سختی و فشار زیاده.
همسر من با اینکه مهندسه کامپیوتر هست ولی از اول هم عشق کار کردن تو بازار رو داشته و حالا هم که چند سال تو شرکت برقی کار کرده الان وارد بازار برق شده.هم نمایندگی گرفته که اینم کار راحتی نبود،هم یک مغازه گرفتن و هم با یک شرکت خارجی در حال ماتبه هتیم ( البته این قسمتش رو بنده به عهدا دارم ) برای یک نمایندگی دیگه.
از اون ور کارای طراحی وب سایت و .... شرکتهای مختلف که به واسطه کارش شناختن رو برعهده داره و از اون ور هم 3 تا سایت بزرگ اینترنتی که مربوط به صنعت برقه و هر کدوم مربوط به یک بخشی هست رو اداره میکنه. طراحی این سایتها ، ورو اطلاعات ، به روز رسانی ، خدمات مشترین تو این سایتهاو......
خوب این همه کارو یک تنه انجام میده. البته من خیلی کوچیک بهش مدد میرسونم ولی زیاد نیست و حجم 90% کار روی دوش خودشه.
دیگه کمتر میره بیاد دنبالم تا با هم بریم خونه. شبا هم که اکثرا میرسه تا ساعت 2-3 بیداره تا یک سری کارا رو جمع و جور کنه. خلاصه که کارش خیلی زیاد شده.امیدوارم نتیجه این همه تلاش و صبر و سختی ، زودتر دیده بشه.
فردا قراره بریم نمایشگاه تورهای نوروزی که تو سالن حجاب برگزار میشه. شاید اونجا تور با قیمت مناسب پیدا کردیم اگر نه یکه برنامه سفر به اردیبهشت موکول میشه تا هم خلوتتر بشه و هم قیمتها متعادل تر.
جعه هم قراره پسری ه با خواهرم آشنا شدن ( البته خواهرزاده یکی از دوستای خانوادگیمون هستن ) نهار بیاد خونه مامان اینا. مامان و بابا برای اولین باره میبیننش و ما هم قراره بریم.
امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.
پنج شنبه صبح زود ( البته زود نسبت به 5 شنبه های دیگه ) پا شدیم چون چند تا آزمایش داشتم.
ساعت یک بع به نه رسیدیم آزمایشگاه دانش تو خیابون وصال که دیدم یا خدا نزدیک 100 نفر اون تو هستن.
به خودم گفتم ای تو اون روحت یا زودتر میومدی یا یک جا دیگه میرفتی حالا دکتر گفت برو دانش تو چرا اومدی.خلاصه دفترچه رو دادم تا برایم نوبت بذاره و گفتم چقدر طول میکشه که گفت 1 ساعت.به قوقول گفتم که گفت بیا بریم انتقال خون من خون بدم تا نوبتت بشه.
الهی من فدات شم که قبلش رفته بود برای من کیک و شیر بگیره چون ناشتا بودم و فکر کرده بود کارم زود تموم میشه.
خلاصه انتقال خون همون روبرو بود. رفتیم و نوبت گرفت و نوبتش که شد چون فشارش پایین بود ازش خون نگرفتن.خیلی هم حالش گرفته شد چون گفت تو مودش بودم.خلاصه دوباره برگشتیم و دیدم نوبتم شده.رفتم پول واریز کنم که برق از سه فازم پرید.گفت با دفترچه میشه 46 هزارتومن.اول عصبانی شدم بعد گفتم به درک خوشبختانه شرکت ما رو بیمه تکمیلی هم کرده و میرم می گیرم.
آزمایشات کامل بود.واسه خون دادن که قبض روح شدم.چون 3 تا لوله خون گرفت.البته پر نکرد ولی بیشترش رو گرفت.جاهای دیگه یک سرنگ میگیرن.هنوز دستم کبوده و درد میکنه.
خلاصه اومدیم بیرون و یک کیک و شیرکاکائو خوردیم و رفتیم بانک قطامون رو هم دادیم و رفتیم یک آژانس هواپیمایی که ببینم تور تایلند برای عید چه جوریه.کلی قیمتها برای عید رفته بالا.د.دل شدیم البته دودل رو به منتفی کردن چون از نفری 700 تومن که تور خوبی هم بود برای عید به 1300000 هزارتومن رسیده.تو این هفته هم باید تصمیم بگیریم وگرنه جاها پر میشه.
نمی دونم.
بعد از اون دیگه به جاهای خوبش میرسیم که قرار بود بریم دیزی بخوریم البته یک جای جدید که تو خیابون سپهبد قرنی بود.
یک دیزی سرای معروف که قلقله بود و دم در اسم مینوشتن بعد هم یک پیجر میدادن که بریم هروقت نوبتمون شد اون پیجیره صداش درمیومد. تا 100 متر هم بردش بود.
اینجا هم عالی بود و دیزیش خوشمزه ولی اون دیزی سرای معروفی که توی میدون راه آهن هست خیلی بهتر بود.اونجا رو هم بهمون آدرس داده بودن که با کلی گشتن پیدا کردیم و من از مزه اون خیلی بیشتر خوشم اومد.
عصر هم اومدیم و شوهرخالم زنگ زد که بیاین اینجا و کلی اصرار ما هم رفتیم.جمعه هم که خونه بودیم.
یک مقدار خونه رو ترو تمیز کردم که اساسی نبود ولی بد هم نشد.
الان هم به شدت دلم برای همسرم تنگ شده و منتظرم زودتر عصر بشه بیاد دنبالم.مامانم هم تازه از شمال رسیده.
دلم برای اونم خیلی تنگ شده.
قوقول دیشب کلی نارنگی و گریپفوروت و نارنج که از شمال آورده بودیم و کلی مونده بود دیشب آب گرفتوخیلی عالی شد.آفرین به همتت عزیزم وگرنه میموند یا خراب میشدن یا سفت و قابل خوردن نبودن.