چه چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه پرکاری داشتیم ما.
چهارشنبه :اول رفتیم بازار کامپوتر از اونجا میدون ولیعصر.توی ی کتاب فروشی سی دی های دکتر هولاکویی رو دیدیم که خیلی وقت بود می خواستیم بخریم.2 سری دی وی دی گرفتیم که شد 35 هزار تومن.
از اونجا رفتیم بوستان برای خرید روز مادر.برای مامانم ی کیف برای مامان قوقول یک ست سفالی و لعابی آبلیو و روغن و نمک و فلفل و جای سس گرفتیم .برای مادرجونم یک ظرف سفالی لعابی که تراش دست داره و برای مامان بزرگم ی روسری .برای مامان بزرگ قوقول هم ی ست ادویه چون آشپزخونه رو تازه کابینتاشو عوض کردن.قوقول از یک کیف کوله مسافرتی و کوه هم خوشش اومد اون رو هم خریدیم.برای بابا هم ی پیرهن برای کت و شلوارش گرفتیم برای تولدش.
ادوهای رزو پدر مونده هنوز. و ایضا کادوی همسرم برای روز مرد.
کلا حدود۹۰تومن اونجا دادیم.
پنج شنبه برخلاف اونکه قرار بود زود پاشیم که به کارامون برسیم یعنی ساعت 9 از خونه بریم بیرون تازه ساعت 11 راه افتادیم.خوب خوابمون میومد.
اول رفتیم سمت لاله زار که قوقول کابل برق رو برای پدرش بگیره بعدش هم باید یک فاکتورش رو نقد میکرد و از اونجا که این قوقول ما خدای غر زدن و انرژی منفیه همش میگفت دیر شد و به هیچ کدوم نمیرسیم.
کابل رو گرفتیم و تو فاصله ای که بره فاکتورش رو نقد کنه منم رفتم بانک مسن که قسط خونه رو بدم.
از اونجا هم با یکی قرار داشت که کار طراحی وب و سی دی تبلیغاتیش رو تحویل بده که من تو ماشین نشستم تا اون کارش رو هم انجام بده.حالا تو این کمبود بنزین هی میگفت نه باید کولر ماشین رو روشن بزارم تو میپزی .گفتم عزیز من پنجره ها رو میدم پایین و نمی پزم تو برو.بنده خدا با کلی استرس رفت و 45 دقیقه بعدش هم برگشت.
ساعت شده بود 12 و نیم که رفتیم سمت بازار البته کوچه مروی.لوازم مورد نیاز برای کارهای دستی رو خریدیم ه شد تقریبا 15 تومن و گفتیم بریم نهار که قوقول همون شرف الاسلامی رو دوست داشت ولی ناگهان در یک عملیات ضربتی و برای اولین بار در بازار فلافلش رو امتحان کردیم.ای بدک نبود زیادم جالب نبود. قوقول ه اصلا خوشش نیومد .از اون ور رفتیم روبروی بازار بزرگ جاییکه من رنگهای پارچه رو هم بگیرم.می خواستم چند تا چیز کوچیک بگیرما ولی اونقدر همه چیز جذبت میکنه که علاوه بر رنگهای پودری که باید در آب حل بشن، پیگمنتهای رنگی و چندین نوع اکلیل و چسب الیل و بیس رنگ و. خریدم. قوقول جان هم که مشوق شده بود هی می گفت چیز دیگه ای نمی خوای. خوب بگیر دیگه. خلاصه 25 تومن هم اونجا پیاده شدیم.
کلی این چند روز پول سلفیدیم.خونه هم که قربونش برم بازار شام بود از شلوغی و پراز خاک.خوب چیه؟؟؟ پشت خونمون یک ساختمون گنده دارن میسازن درست چسبیده به آپارتمان ما.خوب خاک داره دیگه.ولی افتضاح بود.گریم میگرفت.
یهو خاله قوقول زنگ زد که می خوام ماشین ببینم با من میای عبدل آباد مرکز خرید و فروش ماشین برای جمعه.قوقول گفت ما فقط یک روز برای خواب داریم ولی باز هم با هم صحبت کردیم و گفتیم باشه میایم.ساعت9.
گفتم قوقول جان قربونت من نیام خیلی کار داریم که گفت نه تو هم ب من بیا من اومدیم کمکت میکنم باهم به کار خونه میرسیم.
ساعت 9 رفتیم وای خدا چقدر شلوغ بود.مردیم از شلوغی و گرما.ساعت 12 برگشتیم خونه مامان بزرگ قوقول نهار خوردیم و 2 خونه بودیم.تا 5 خوابیدیم و پاشدیم.قرارشد قوقول بره کولر رو سرویس کنه و بعد بیاد کمک من.که بالا رفتن همانا و خودش هم با کولر سرویس شدم همان.بنده خدا 2 بار مجبور شد با ماشین بره تا کجا خرید کنه و برگرده.
کار من ساعت 8 تموم شد اون بنده خدا کلی کارداشت.اصلا کولر پوکیده بود.خلاصه من رفتم بالا و 9 کار اونم تمومشد.ولی له بودم یعنی حاضر بودم دستی یک پولی بدم ولی شنبه نرم سر کار که رفتم.
در ماه گذشته وجاری و ماه بعد چندین مناسبت در راهه که باید کادو بخریم.البته چند تا هم پشت سر گذاشتیم.
ماه گذشته اول از روز پرستار بود برای مامان گلم و بعدش روز معلم برای مامان و بابای قوقول.
بعد تولد خواهرم بود و بعد از اون تولد نامزدش.هفته آینده تولد برادر قوقول و بعد از اون تولد بابا هست.تولد بابا مصادف هست با روز مادر و زن.
خوب خدا حفظ کنه مامان خودم و مامان قوقول و 2 تا مامان بزرگای خودم و یک مامان بزرگ قوقول.
بعدم 4 تیر روز پدره که بازهم خدا حفظ کنه بابای خودم و بابای قوقول و یک پدربزرگ خودم.
خوب بعدم که تولد بنده می باشد.
یعنی واقعا با این همه مناسبت دیگه پولی تو جیب ما میمونه؟؟؟
می خوام برای مامان خودم ی کیف و برای مامن بزرگا هر کدوم ی روسری بگیرم.برای مامان قوقول نمی دونم.باید با قوقول مشورت کنم چون از اینکه بازهم کادویی بخواد داده و بعد عوض بشه رضایت ندارم.اصلا ناراحت هم میشم.
برای بابا می خوام یک پیرهن آستین بلند بگیرم برای برادر قوقول هم ی تیشرت گرفتیم و برای بابازرگم هم خوب فکر کنم ی پیرهن خوب باشه.
دوست دارم به قوقول بگم که خودش رو تو زحمت برای کادوی تولد واسه من که ماهه آیندست و روز زن نندازه.ولی خوب نمی خوام آخه حرفش رو بزنم.
پارسال تولدم برام یک عطر خریده بود که کلی پولش رو داده بود و من با اینکه تموم شده دلم نمیاد شیشه رو دور بندازم وقتی یادم میاد چقدر پولش رو داده ( از خواهرم پرسیدم چون با هم رفته بودن ).
سال قبلش هم یک انگشتر که باورم نمیشه تو اون شرایط اونقد پول اون انگشتر رو بده.اصلا دوست ندارم از دستم درش بیارم .خوب چون این روحیاتش رو میشناسم اصلا دوست ندارم تو این شرایط خودش رو اذیت کنه.ولی نمی دونم چه جوری بگم که واقعا خودش رو اذیت نکنه.اصلا دوست دارم برخلاف هر سال که همه ( مامان اینا و مامان اینای قوقول ) جمع میشدن خودون 2 تا تنهایی بریم بیرون و شام بخویم.( از پارسال تولدم خاطره خوبی ندارم شروع دلخوری قوقول و خواهرم از اون روز بود)
یکی تماس گرفته بود برای آموزش فتوشاپ به صورت خصوصی که گفتم پنج شنبه و جمعه. حالا قراره خبر بده.اگر خبر نداد فردا با قوقول میرم بازار وسایلی که کم دارم بگیرم. جمعه هم تا حدی شرع به کار کنم. تو فکر طراحی وب سایت و ثبت نامش هم هستیم که قوقول فعلا ی اسم رو پیشنهاد داده که من هم موافقم.داریم روی طراحی سایتش فکر میکنیم و اینکه چجوری طراحیبش کنیم که اونم جذاب باشه.
اصولا من از رنگ بنفش تو این طراحیا خوشم میاد ( ی بار برای یکی کارت ویزیت و سربرگ طراحی کرده بودم که بنفش بود و خوشش اومده بود.روز تسفیه حساب آقاهه بهم گفت شما گرایش فمنیستی دارید؟؟
گفتم نه چطو؟ گفت آخه بنفش رنگ فمنیستهاست و شما هم استفاده کردید!! دیوونه انگار همه یک جور فکر میکنن )
طراحی کتابای بابا رو که 3 تا بودن یکیش رو تموم کردم و یکی دیگش رو هم جلد و صفحه بندی داخلش آمادست ولی مطالب داخلش با ی کتاب دیگه مونده. باید تا آخر خرداد تموم بشه که برای چاپ بره.
شدیدا به دنبال مطلب جالب و آموزشی در مورد حیوانات مزرعه هستم. یعنی یک ایده برای یک کتاب که بچه رو وادار کنه با خلاقیت خودش پیش بره ودر عین حال با مزرعه و همه چیز مربوط به اونم آشنا بشه.کتابا رو هم 2 زبانه طراحی کردم.
دیگه اینه نمی دونم چی کار کنم.قوقول میگه مامانت نیست ی شب بگو بابات بیاد بریم بیرون .خوب خواهرم هم هست ولی بازم از اینکه من یک چیزی ببینم یا قوقول ی رفتاری کنه دلم میگیره.از اون ورم خوب دلم می خواد بگم بیان.نمی دونم.گه گیجه گرفتم. ( کار بدی نمی کنه یا حرف بدی نمی زنه ولی خیلی معمولی حال و احوال میکنه و حرف زیاد نمیزنه و ی تعارف کوچیک و ... دیگه مثل قبل نمی جوشه)
میگم تا شرایط روحی قوقول بهتر نشده این کارو نکنم که خودم عذاب بکشم ولی باز هم نمی دونم.چند جا خوندم این جور برخوردها نسبت به اقوام ازسمت کسی که تحت فشار و استرس کاریه و حساس شدن و انتقاد کردن عادیه ولی خوب باز با دل خودم چه کنم و اخلق گهم که نمی تونه ی مدت چشمش رو به روی خیلی چیزا ببنده و چیزی نگه.
سرم این روزا شلوغه...
تصمیم گرفتم که دیگه واقعا این تنبلی مفرط رو کنار بذارم و یک کم هم بپردازم به علایق خودم.چیزی که 4 سال تو دانشکده هنر و معماری رفتم و اومدم و به خاطر شرایط گند و ... این جامعه و عدم توجه به هنر و رشته های هنری به صرف اینکه زبان انگلیسی بلد بودم ( که اونم از اصرارها و پیگیری مداوم اول مامان و بعد بابا بود ) برم تو یک شرکت تو بخش بازرگانی و الان با ارتقا شغلی تازه بشم مسئول بخش لجستیک و مکاتبات و قراردادهای خارجی !!
دور از رشته و علایق شخصی خودم.
یادمه اولین نمایشگاه طراحی و نقاشی شال و روسری که گذاشتم چقدر شوق و ذوق داشتم. در کنارش کارای ویترای و نقاشی روی شیشه هم بود.
دقیقا 5 سال پیش!!
در هر صورت ی سری الگو آماده و ی سری هم طراحی کردم که انجام بدم.وسیله کم دارم که باید با قوقول بریم بازار و پنج شنبه تهیه کنم. در کنارش می خوام کارای طراحی و نقاشی روی آینه و سطوح دیگه رو هم شروع کنم.
مامان دیروز رفته شمال تا ی هفته پیش خالم اینا و بعدش با مامان بزرگم برمیگردن.
بازم اون حس بد وگند استرس رو دیروز داشتم تا مامان برسه.اینم اخلاق گند من که هر وقت مسافر داریم بدترین اتفاقات از ذهنم میگذره و خیلی هم پیش میره تا طرف برسه به مقصد. خدا رو شکر بدون مشکل رسید.
با قوقول دیروز رفتیم ساعتش رو که برای تعمیر داده بودیم بگیریم.خدا رو شکر درست شد وگرنه 100 هزار تومن کادو تولدش رفته بود رو هوا. ( البته دقیق یادم نیست بهم تخفیف داده بودا ولی چقدرش یادم نیست )
از اونورم رفتیم خونه مامان قوقول.چند روز بود هوس لوبیا پلو کرده بودم. اونم مال از نوع مادر شوهریش. نمی دونم چیز خاصی نداره ولی من از مزه این غذایی که میپزه خیلی خوشم میاد. قوقول عصری به مامانش گفته بود بپزه.رفتیم ولی من بوی ماکارونی حس میکردم.قوقول به مامانش گفت چرا لوبیا پلو نپختی چون .... ( اسم منو گفت ) دوست داشت گفته بودم. که گفت آخه تو ساعت 5 گفتی فرصت نبود حالا فردا شب بیاید حتما درست میکنم.که گفتیم نه انشا الله دفعه بعد. برای نهار امروزمون هم مامان قوقول قرمه سبزی داد برامون.دستش درد نکنه چون اگر نمیداد قوقول جان امروز نیمرو باید می خورد.خوب پس همه جور غذا داشتیم الا لوبیا پلو.
اتفاق خاص دیگه ای تو این چند روز نبوده جز ی قرار ملاقات در روز شنبه که هم براش هیجان داشتم و هم خوشحال بودم.
بعد از اونم خیلی خوشحال بودم که با دوست خوبی آشنا شدم.قوقول میگفت منم خوشحالم که تو این همه بعد از دوران دانشکده بالاخره با یکی قرار گذاشتی تا بری بیرون .ورزش که نمیری کلاس خاصی هم دوست نداری بری لااقل این طوری روحیت باز میشه و من خیلی خوشحالم.
یکشنبه شب ساکمون رو بستم.قوقول هم بعد از غذا داشت ظرفها رومیشست.این همکاریش بدون اینه که من حرفی بزنم پس برام لذت بخشه.
همه چیز خوب بود.
صبح هم نه و ربع دم خونه مامان اینا بودیم.جاده خوب بود و راحت رسیدیم.از جزئیات سفر دلم نمی خواد حرف بزنم.خوب نبود.البته برای من و قوقول. میزبان که خیلی صمیمی بودن و خیلی پذیرایی کردن.
روز آخرش که افتضاح هم بود. نمی دونم خدایا چرا آرامش از من روگردون شده.چرا هرچی ما بهش نزدیک میشیم اون از ما فاصله میگیره.
بی خیال.اینم حکمتشه که من تو هر دوره ای بابت یک چیزی زجر بکشم.اونم از طرف کسایی که عاشقونه دوستشون دارم.
دیروز هم تولد خواهرم بود که مامان اینا مهمون داشتن.روز خوبی بود.
دستور ژله خرد شیشه رو به مامان داده بودم که مزش خوب بود ولی ظاهرش اونی که باید نشده بود.وقتی میبریدی تکه ژله ها معلوم بود.نمی دونم اشکال کار کجا بود.
امروز نتیجه مرحله اول کارشناسی ارشد رو دادن که خواهری مجاز شده و رتبش 350 شده از 800.مرحله عملی مونده.
کارو بار همچنان به روال قبلیه.فرجی در کار نشده و روحیه ای تغییر نکرده که بدتر هم شده.
منم دیگه رسما کم آوردم.نه از بابت مشکلات کاری و مالی بلکه از بایت مشکلات رفتاری و عکس العملی قوقول.
شبا به رو نمیارم ولی واقعا مغزم در حال ترکیدنه و از ناراحتی هر شب خوابهای پریشون می بینم.
حساس شدم به رفتارهای قوقول البته نه بی خودی خوب هر دفعه دارم رفتارای بد می بینم که حساس شدم.
رفتار خیلیا اول ازدواج یادم افتاده.چه حال بدیه.
روزهای اول روزهای قبل از عروسی.گریه ها و ناراحتیا. خیلی بد بود.
البته تو تمام اون شرایط بد و بحرانی قوقول تک و تنها بدون حمایت مالی و عاطفی خانواده روی پای خودش ایستاد و از هیچ چیز کم نذاشت.جشن ما ساده و صمیمی بود و همسر من در حد توانش بهترین شب و فراهم کرد.
(ارکستر که با تلاش خودش پیدا کرده بود و اگرچه هزینه ای به نسبت کمتر از جاهای دیگه پرداخت ولی خدا خواست اونقدر عالی بودن که همه شمارشونو می خواستن.
با این حرف هم که فیلمبردار دیگه خونه نیاد و تو سالن رو اون بگیره و بقیش رو خودمون !! موافقت نکرد و خواست فیلمبردار مراسم تو پارکینگ رو که صندلی چیده بودیم و ارکستر گفته بودیم رو بگیره و تکمیل کنه.
با اون شرایط مالی سخت که همه پولمون رو برای 2 دانگ خونه ای که به ناممون باشه داده بودیم هر جفتمون از پس انداز و وام بگیر تا طلاهای کوچیک رو فروختیم و دادیم برای خونه،با این حال سرویس عروسی رو خیلی سنگین برداشت که این باعث دعوا و مخالفت دیگران شد. هر چند خودش پولش رو داد. من هم موافق نبودم که 5 سال پیش 3 میلیون بابت سرویس بده ولی اون دلش می خواست یک چیز تک برای من بگیره. سفارش دادیم از ایتالیا هم حلقه ها رو و هم سرویس اومد.انصافا هم قشنگ و ساده و شیک بود.
لباسم که با مامان رفتم و مدلی که از اینترنت گرفته بودم سفارش دادم.
آینه شمعدون هم خیلی ساده انتخاب کردیم . البته تو خرید آینه و شمعدون مامان من ومامان قوقول هم بودن.فقط اون روز که ما خودمون خواستیم برای شگونش ی روز با ما بیان.
البته یک روز رفتیم بازار و با قوقول من یک سشوار و اونم سرویس ماشین اصلاح و کیف و .... بقیه ملزومات رو خرید.
مامانم اصرار داشت که برای قوقول خرید کامل بکنم و همش میگفت ماشین اصلاح رو آخرین مدل بگیر.حتما کیف بگیر و همه چیزو بچینو ......
کت و شلوار و کفش و کراوات قوقول رو هم از یک مغازه تو خیابون دولت خریدیم.همه اینا رو خودمون دو تا بودیم.خوب آخه چه معنی داره تو این دوره زمونه دنبالت راه بیفتن برای خرید. هر چند که کلی دلخوری و گلگی کردن که چرا به ما نگفتین بیایم خرید.
خرید عروسی برای عروس نداشتیم و برام مهم نبود که حتی ی کلمه هم نگفتن که باید چند تا چیز کوچیک حداقل بگیریم.
یا ی ساعتی چیزی که سر عقد بدیم. چون رسم نداشتن البته نمی دونم بعدا هم ندارن.
حنا بندون هم بدون کادو و خرید عروسی که نمیشه پس مراسم نگرفتیم.
ولی مهم همسرم بود که از جون و دل همون چیزای کم رو هم با بهترین کیفیت و با کلی محبت خرید.
موقع خرید آینه شمعدون هم که مدل چوبی و فلزی بود و شکل مدرن داشت یک قاب که ست اون بود و یک چراغ خواب وارمر دارکه من خوشم اومد رو به زور برداشت.
البته که منم خیلی ملاحظه کردم و نه هزینه بالایی برای آینه و شمعدون دادیم و نه پول زیاد بابت لباس و آریشگاه و نه بابت کیک و سفره عقد و...همه رو در حد معمولی و ساده انتخاب کردیم.
ی جوون که سربازیش تموم شده و تازه رفته سرکار و از پس اندازش تو مدت درس خوندن که کار میکرد و سربازی که بعد از پادگان هم کار میرد با تما اجزا وجودش اون پول رو که برام خیلی ارزش داشت خرج میرد و اگرچه من آدم پر هزینه ای نیسستم ولی اونم از جون و دل خرج کرد و خودش برام بهترین خاطره رو از روز عروسی گذاشت. )
این حسن نیتاش یادم نمیره چون حسرت چیزی رو ندارم ولی رفتار الان قوقول اون حرفها و عکس العملا و حرف شب قبل ازعروسی به قوقول رو برام تداعی کرده و من ناراحتیا یی که فراموش کرده بودم تو ذهنم مرور میکنم
کسی نیست که باهاش حرف بزنم و بگم این فکرا چقدر روحم رو داغون میکنه و توانم رو تحلیل میده و رفتارهایی که میبینم
برام تداعی کننده اون کارها و حرفها شده.حرفایی که وقتی ی بار سر یک موضوع با عمه قوقول درد و دل کردم با من گریه کرد و سرش رو تکون داد.
برای همین خودم عذاب میکشم. ولی حرف زدن و بحث کردن و دعوا کردن فایده نداره. فقط من دارم عذاب میشم و کینه ای که فراموش کرده بودم تازه تر میشه.
احساس مینم اون سرزندگی که باید تو این ن داشته باشم رو ندارم.
البته اینا باعث نشده مهربونیا و نقاط مثبت زیاد همسرم رو فراوش کنم و از داشتن همسری مثل اون خدا رو شاکر نباشم.
خدایا به بزرگیت قسم کمکش کن تو کارش هم موفق بشه.اون لیاقت خیلی از چیزای خوب و نعمتهات رو داره. دستش رو بگیر.
چهارشنبه که قوقول اومد دنبالم رفتیم ی دوری بزنیم.
گفتیم بریم من یک بلوز می خواستیم بخریم.اول رفتیم میلاد نور که چیز خاصی ندیدم.یک بلوز دیدم که با شلوار لی قشنگ میشد ولی خیلی خلی ساده بود و جنسش هم اگر ی بار میشستی میشد مثل دستمال آشپزخونه.تازه اونو میگفت 38 تومن.گفتم نه آقا جون.من تا25 تومن می خوایم.اصلا بریم ی جا دیگه.
بعد رفتیم قنادی ضیافت که قوقول هوس شیرینی کرده بود.ی نیم کیلو شیرینی پنیر گرفتیم که واقعا عالیه، نیم کیلو هم نون خامه ای.
داشتیم رد میشدیم که باز چشممون افتاد به این برج جام جم همت.دیدیم مثل اینکه مرکز خرید هم داره.پارک کردیم که بریم.یهو ی باد و بارونی گرفت که بیا و ببین و تا ما از ماشین پیاده بشیم همه چیز کن فیون شد.ما هم از همه جا بی خبر دویدم سمت ورودی پاساژ که بدجور کنف شدیم چون اصلا هنوز افتتاح نشده.خلاصه کنار ورودی پاساژ ی بنگاه بود که اونا فکر کردن ما برای خرید اودیم و ما هم برای اینکه بیشتر ضایع نشیم به روی خودمون نیاوردیم و گفتیم بله برای خرید اومدیم.
قوقول شرایط رو پرسید و اون آقا هم توضیح داد.جالب بود.طبقه نهم برج با متراژ 72 متر درمیاد 160 میلیون.ما اگر خونمون رو بفروشیم می تونیم اونجا بخریم ولی مشکل اساسیش اینه که 72 متر رو ی خوابه درآورده.خلاصه گفتیم فکرامون بکنیم ی کارت هم گرفتیم اومدیم بیرون.خیلی خیای ضایع بود اگر می گفتیم اومدیم برای خرید از پاساژ که هنوز افتتاح نشده!!
بعد رفتیم تیراژه که الحمدالله همه مغازه ها یا لباس مردونه شده یا مانتو و کیف و کفش.اصلا بلوز درست و حسابی پیدا نکردم. از اونجا رفتیم بوستان.
اول شلوار کتان قوقول که مامانم از مکه براش آورده و بزرگ بود دادیم برای کوتاهی و یک کم تنگ کردن و من گشتم و ی بلوز خوچکل پیدا کردم.تازه قیمتش هم مناسب بود18 تومن.خیلی هم بامزست.
دور زدیم تا شلوار قوقول آماده شد و گرفتیم و رفتیم شام بیرون.تو میدون پونک یک رستوران هست به اسم پونک که فقط غذاهای خونگی داره.دلمه ، کوفته، آش، سوپ، کشک بادمجون ، حلیم بادمجون ، کله جوش و از این جور چیزا.
خیلی جالبه.برای مهمونی هم خوبه مثلا آدم غذا بپزه و یکی دو نوع هم از این جور غذاها سفارش بده.مثلا کوفتش خیلی خوشمزه بود.با اینکه من اصلا کوفته و دلمه و از این جور چیزا دوست ندارم و چون غذای اون روزش همینا بود با آش و سوپ، کشک بادمجون و هم من ی بار خورده بودم کوفته خواستم، خیلی خوشمزه بود. البته هر روز همه غذاها رو نداره و ی سری رو برای روزهای مختلف داره.
پنج شنبه شب هم همسایمون قرار بود بیان خونمون که بازدید عید رو پس بدن.البته ما هم دیر رفته بودیما.یک دختر 4 ساله دارن که خیلی خیلی نازه.وقتی اومدن یک کادو هم آوردن که من خیلی اعصابم خورد شد.چون ما چیزی نبرده بودیم. خوب ما به هوای عید رفتیم دیگه ولی اونا چون اولین بار بود کادو هم آوردن.خلاصه کلی شرمنده شدم.البته 4 جلد کتاب از بابا گرفته بودم که به دخترش دادم ولی کلا ضایع گشتیم.خیلی آدمای خوبین و 2-3 ساعتی بودن و رفتن.
جمعه هم که تاعصر خونه بودیم و عصری پیاده رفتیم دوباره تا بوستان.ی کیف خودم خریدم.ی کیف برای تولد خواهرم گرفتم.ی تی شرت هم برای تولد برادر قوقول گرفتیم. کادوی تولد بابا مونده هنوز.
قوقول اسنک خورد و و بعد باهم مخلوط زرشک و آلبالو که خیلی خوشمزه بود.بعدم پیاده اومدیم و تو راه ی مغازه باز شده که محصولات شیرین عسل داره اونجا هم ی سری خوراکی و هله هوله گرفتیم و برگشتیم.
فردا واحد ما با مهمونای چینی شرکت قرار ملاقات داره.اصلا حوصلشون رو ندارم!!
دوشنبه میریم همدان و انشا الله چهارشنبه برمیگردیم.
خدایا شکرت