این پست مربوط به دیروز می باشد:
دیشب اومد خونه با یک دست که پشت در قایم کرده بود.اول خودش اومد تو و بعدم دستاش.
تو دستش 2 سری گل رز بود.7 شاخه که به قول خودش تعدادش فرد هم بود.
یعنی این گلا به اندازه یک باغ گل برای من ارزش داشت.
ارزش گلها به کنار ارزش فکر و مقصودش از خرید اونها هم به کنار.چند روزه خیلی کلافه ام.از هر دری میرم تو اولش خوبه ولی به یک بن بست می خوره.
دیدن این گلها به من روحیه مضاعف میده.خیلی خیلی زیاد.
یعنی من نمی فهمم میشه 2 نفر مهاجرت کنند بعدم بگن نمی تونید کار کنید.فقط درس بخونید.خوب هرچی داریم بدیم درس بخونیم و بعدم هوا بخوریم ؟؟ خلاصه که خیلی کلافه ام.
قوقول گفت چون دیدم خیلی کلافه شدی گفتم اینارو بخرم یک کم امشب حالت خوب بشه که واقعا هم شد.
قربونت برم عزیز دلم که اینقدر خوبی و سعی میکنی برای دل من محبتت رو به زبون بیاری و زبون و عمل رو یکی کردی.
از روز تولد قوقول بگم:
البته که روز قبلش تولد مامانم بود و چون راه دوره ما تلفنی تبریک گفتیم تا آخر هفته ببینیمش و کادوش رو بدیم.
و روز سه شنبه که تولد قوقول بود.یک هفته قبلش کلی گشته بودم برای کادو.از پاساژ گلستان و ایران زمین و بوستان و چرم مشهد و .....یک کت چرم می خواستم که نه مدلاش به دلم نشست و نه قیمتهای خوبی داشت.از اولم تصمیم داشتم تا 80-270 تومن بگیرم ولی 300 تومن شروعش بود که من اصلا خوشم نیومد.دیگه شده بود 2 شنبه و منم ماتم گرفته بودم که چی کار کنم که همون روز با خوش شانسی زیاد یک کاپشن چرم که به قول قوقول سرآستین و یقش کشبافت داشت( عشق این مدل بود) پیدا کردم.آجیل شب یلدا هم گرفتم که قوقول خان بدونه هیچ چی اون شب کم نخواهد بود.( چقدر گرونه همون یک کم با باسلق شد 18 هزار تومن!! )
پارسال خاطره خوبی از روز تولد قوقول نداشتم چون تمام برنامه هامون بهم خورده بود و اون چیزی که می خواستم نشد و خود قوقول هم ناراحت شد واسه همین خواستم امسال خودمون 2 تا باشیم.
شام رفتیم رستوران گیلانه ( جردن) واقعا محشره وخوب گرون ولی می ارزه.من که کباب ترش و قوقول هم پلو کباب( با لحجه شمالی بخونید پالا کباب) و زیتون میکس و دوغ سفارش دادیم.خیلی خب بود.ببین چه جوری شده دیگه دستگاه کارت خون وایرلس میارن برای حساب کردن که کارت بکشی!!!
از اون ورم گفتم بریم تجریش من از لادن شیرینی بگیرم که در اصل قصدم خرید کیک برای تولدش بود با شمع.اونو گرفتیم و از قبل با مامان قوقول هماهنگ کرده بودم که بعد از شام بریم اونجا .گفته بود کیک چی که گفتم خودم میگیرم.
شب هم رفتیم اونجا و کلی خوراکی شب یلدایی و کیک و.. خوردیم و بعدم کادوها و عکس.
مامان و بابای قوقول یک تراول 50 تومنی دادن
خواهر قوقول یک ست مجسمه 6تایی کوچولو که بودا در حالتهای مختلف بود
داداش قوقول یک سکه پارسیان
بقیه هم تلفنی تبریک گفتن.حتی عمه و دختر عمه قوقول از امریکا زنگ زدن به موبایلش.
پنج شنبه هم به هوای اینکه می خوام پارچه بخرم با مامان قرار گذاشتم بریم کفش بخریم براش برای کادوی تولدش چون اگر راستش رو میگفتم نمی یومد.
بعدم چند سری پارچه از مهران خریدیم و به سفارش قوقول که گفته بود حتما به مامانت بگو نهار مهمون من هستید ولی چون من نیستم شما دوتا برید، مامان رو به زور بردم و نهار خوردیم و از اون ورم رفتیم خونه مامان اینا و شب هم قوقول اومد.
کادو مامان و بابای منم به قوقول یک دست شلوار و کاپشن ورزشی بود ( البته به پیشنهاد خودم ) و مادرجونم هم یک تراول 50 تومنی کادو به قوقول که خیلی دوستش داره داد.
دیگه شب موندیم و جمعه عصر برگشتیم خونه خودمون.
عزیزم انشا الله 120 سال با سلامتی و دل خوش وموفقیت زندگی کنی همسر خوب من.
و خداوند نعمت را بر من تمام کرد
و امشب که بلندترین شب ساله خداوند یلدای نعمتش رو بر من تمام کرد.
خدایا ممنون برای تولد موجودی که سراسر مهربونی و عشق و محبت و پاکی و خوبیه
خدایا ممنون برای تولد موجودی که همیشه و همه جا بعد از تو پشت و همراه منه
خدایا ممنون برای تولد موجودی که برای من بینظیره
خدایا ممنون برای تولد همسرم
خدایا بهترین هدیه برای من حفظ او در پناه خودته
بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست
و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت.
همسرم تولدت مبارک
امروز خورشید درخشانتر است
و آسمان آبیتر
امروز روزیست که فرشته آسمانیم
با تمام پاکی و قداست و مهربانیش بر زمین خدا پا نهاد
پا نهاد تا در سالیان بعد دامن پر مهر و آغوش گرمش را برای من باز کند
امروز بهاری دیگر است
خدایا در روز تولد مهربان ترین بنده ات شاد خواهم بود
و تو را به بزرگی و عظمتت قسمت میدهم که
هرگز این سایه پر مهر را از من نگیری
مهربان مادرم میلادت مبارک
ای خدا چقدر همکار خنگ داشتن بده
سفارش گذاشته.
از دیروز مخ منو جویده که کی طرف خارجی زمان تحویل اعلام میکنه.
من کلی ایمیل هر 2 ساعت یک بار زدم.
آقا جون مادرت
مشتری یک لنگه پا مونده.
چینی زبون نفهم ما عجله داریم بابا
.چرا زمان تحویل نمیدی و
دوباره ایمیل و
دوباره ایمیل برای یادآوری و
دوباره ایمیل و
.
.
بالاخره یک ربع پیش جواب داد.
من: آقای...... اون مورد استعلامتون 15 روز طول میکشه تا آماده بشه.
اون: چی؟
کدوم؟
من: بابا همون سفارشت که استعلام کردی.
اون: کی؟
من: بابا با این مشخصات.
اون:مال کجا بود؟
من چه میدونم شما سفارش گذاشتی.
اون: خانم فلانی ( همکار دیگمون) کدوم بود؟
.
.
اون: آهان ممنون
من:
حالا چینیه زبون نفهمه یا این ؟؟؟؟؟؟
این روزها شاید خیلی بیشتر از زمانای دیگه به یاد گذشته میوفتم.اینکه چقدر با قوقول روزهای خوبی داشتیم.البته نه اینکه الان نداریم نه اصلا.ولی خیلی دلم حال و هوای اون موقعها رو کرده.
فارغ بودن از هر فکر و خیالی.
دلم از یک چیزایی خیلی گرفته که اصلا گفتن نداره.ولی خیلی خیلی از فکر کردن بهشون دلم فشرده میشه.خیلی زیاد.بعدم یک عادتی دارم برای اینکه خودمو آروم کنم می گم خوب عوضش فلان موقع اون جوری شد یا فلان کار انجام شد که مثبت بود تا سنگینی این احساس رو کم کنم.
اینم نیست که سر یک حرفی یا کاری یادش بیفتم ها نه.اصلا دارم تلویزیون میبینم و غرق در فیلمم یکدفعه احساساتم جریحه دار میشه و فقط چشمم به تلویزیونه و فکرم جای دیگست.بعد شروع میکنم با خودم حرف زدن.بعد یک وقتایی صدام یک کم بلندتر از افکارم میشه و قوقول میگه چی میگی؟ یا با کی حرف میزنی؟ اووقته که می فهمم این افکار و بلند بلند جواب میدم.بعدم سعی میکنم فراموش کنم.یکی از اون زمانا وقتیکه که دارم ظرف میشورم.بعد تو فکرم با طرف مقابل حرف میزنم و جوابهایی که از قبل میدونم چیه بهش جواب میدم.بعد به خودم میام میبینم کل ظرفها رو شستم و اصلا نفهمیدم کی شستمشون.بعد میگم اصلا ظرف نمی شورم.میزارمشون تو ظرفشویی.ولی آخه 2 تا بشقاب و قاشق رو که نمیشه گذاشت تو ماشین ظرفشویی.
یک جای دیگه که من خیلی توش فکر میکنم تو حمومه.زیر آب هی در حال صحبت کردنم.
تازه خیلی وقته دیگه با آینه صحبت نکردم.اونقدر دیوارای خونه نازکه میگم نکنه صدام بره اونور.
شاید به نظر بقیه دیوونگی بیاد ولی برای من نه.اگر این جوری هم نباشم دیوونه میشم.
دیشب قوقول میگه تو افراطی هستی.دوست داشتنت هم افراطیه.از اون ور بوم میفتی.یک وقت خیلی خوبی یک وقت بد.حد وسط نداری.بعد من در حالیکه محکم بغلش کردم که حتی تو خوابم ازش جدا نشم فکرم میره پیش اون افکار.افکاری که خیلی با هم متفاوتن.یعنی موارد مختلف و متفاوتی هستن که اصلا بهم ربط هم ندارن. موضوعهای مختلفی که آدمهای متفاوتی بهش مربوط میشن.
بعد میگم خداجون کار ما درست بشه ما بریم زودتر.
خواهرم هم همین مریضی که شیوع پیدا کرده رو گرفته و تهوع و ....
فعلا بصورت موقت میره یک شرکت تدریس این نرم افزارهایی که بلده.
دوست داشتم براش سوپ درست کنم بگم شب بیاد پیشم...........
کاشکی آدما میدونستن دوست داشتن کس دیگه جای دوست داشتن اونا رو نمی گیره یا تنگ نمی کنه.
کاش آدما میدونستن هر کس حق دوست داشتن و نگرانی برای آدمای دیگه رو هم داره و از اولویت اونا کم نمی کنه.