X
تبلیغات
نماشا
رایتل

خانومی و قوقول

روزمرگیهای زندگی قشنگ ما
دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1394

مامان همسر

امروز باز هم درد داشتم،،،نه خیلی شدید ولی درد داشتم،،،ساعت 4 پاشدم دارو بخورم و دیگه تا صبح خوابم نبرد.....

ساعت 10 صبح خوابیدم و ساعت 12 با صدای در بلند شدم...برقها هم رفته بود....قبلش تلفن زنگ خورده بود و تا من بلند شم قطع شده بود....

درو باز کردم و مامان همسر بود....بنده خدا زنگ زده بوده بپرسه چی لازم دارم که من جواب نداده بودم برق هم نبود با اون پا درد وحشتناک برام میوه خریده بود و کشونده بود طبقه چهارم......

لیمو شیرین و لیمو ترش و میوه آناناس و موز........بعدم همه رو شست و ظرفهارو جا به جا کرد....

برای نهار می خواستم ماهی سرخ کنم که برنج  رو برامون پخت و ماهیهایی که مامانم اماده کرده بود و شست و گذاشت برای سرخ شدن......

روز قبلش هم رفته بود کادوی زایمان برای من خریده بود که اورد بهم نشون داد و گفت اگر خوشت نمیاد امروز ببره با همسری عوض کنه،،،یک زنجیر و تو گردنی قلب...

گفتم نه،،،،خیلی هم قشنگه،،،می خوام انتخاب خودتون باشه و گفت پس انشالله تو بیمارستان بهت میدم......

فردا هم فراره زنگ بزنه آرایشگری که خودشون میرن پیشش یا بیاد خونه ما یا خونه خودشون و موهای من و ابروهامو سرو سامون بده،،،،البته خودش میگه بیا خونه ما  میگم بیاد اونجا که تو خونه تو کثیف کاری نشه.....

دستش درد نکنه،،،،،امروز کلی زحمت کشید با این سرما و برف که هر چند کم بود ولی خوب خیابون گل و شل شده بود.....