X
تبلیغات
نماشا
رایتل

خانومی و قوقول

روزمرگیهای زندگی قشنگ ما
پنج‌شنبه 28 آبان‌ماه سال 1394

استارت چیدن سیسمونی

مامان طفلی از صبح اومد پیشم تا وسایل جوجه ها رو باز کنیم.....کلی هم زحمت کشید.......قربون دستات عزیزم....شب هم پیشم مونده تا فردا کارهای پرده و غیره

انجام بشه.......

میدونستم اتاق کوچیکه ولی دیگه بعد از گذاشتن تختها دیدم خیلی بیشتز از خیلی کوچیکه.........

مامان و همسری میگن دیگه این بهترین حالته ولی من واقعا میبینم جا به شدت تنگه.......

صبح زنگ زدم به د خ ت ر خ خ ا ل م که بگم دیروز واکسن کزاز دیفتری رو زدم و خدا رو شکر تب و اینا نکردم و حالم خوبه، میتونم آمپولهای بتامتازون رو که برام نوشته بزنم که گفت بزن،،،،منم گفتم اگر برای وقت نهار آزادی بیا اینجا که مامانم هم هست......

با اون یکی دخ تر خا له  اومدن و کلی  سوپرایز خوبی بود...این دور همیهای یکدفعه ای و بدون برنامه خیلی می چسبه...مامان هم شامی درست کرده بود و نرگسی ( غذای شمالی) که  خیلی خوب بود...البته که باید مریضش رو از بیمارستان مرخص میکرد و بعد نهار زود رفتن ولی تنوع خیلی خوبی بود....

عصر هم که دوست نزدیک خانوادگیمون اومد پیشم و برام شام هم سه نوع پیراشکی با ماست و بادمجون آورده بود با یک پاپوش گرم سوغاتی از شمال و نمونه شیرینی برای جشن سیسمونی....عزیزم کلی مهربون و دوست واقعیه.....

شب هم که همسر از سر کار اومد 3 تایی باهم تخت و پارکها رو سر هم کردن و بعدم برادر همسری اومد کمک کردن کمد و دراور و بوفه جوجه ها رو جا به جا کردن و تختها رو گذاشتن.....شب هم همسر دوستمون رو رسوند....

دست همگیشون درد نکنه واقعا....

راستی مامان که اومد یک پیرهن خوشگل بارداریه پاییزه هم برام دوخته بود و آورد که خیلیییییییییییی قشنگه،،،،قربون دستای هنرمند و قلب مهربونت عزیز دل من...

خدایا بابت تمام داشته ها شکر و اینکه مامان مهربونم رو در پناه خودت حفظ کن.....