X
تبلیغات
نماشا
رایتل

خانومی و قوقول

روزمرگیهای زندگی قشنگ ما
دوشنبه 25 آبان‌ماه سال 1394

خوبم :)

خودمم نگران مود خل و چلی خودم هستم....

امروز حالم خوبه....طفلک همسرم....امروز وسط کاراش که اومده بود و پیشم دراز کشیده بود کلی دلش رو سوزوندم البته نه زیاد و طولانی،،،فقط گفتم جوجه ها باهاش قهرن و من اصلا براش مهم نیستم و.........از این فکرای تو سرم....طفلک من......من چجوری بار فکری ذهنی تو رو کم کنم.....

عصری باهمرفتیم فروشگاه کوروش.....زیاد نه ولی یک کم چرخیدیم.....فروشگاه اسباب بازی رفتیم که چیزی برای دوره نوزادی پیدا نکردیم و بعدم رفتیم نشر چشمه..

یک سری کتابهای مهارتهای زندگی از نشر بافرزندان، یک سی دی از داستانهای قصه های خوب برای بچه های خوب ، یک سی دیترانه های آوازی سودابه سالم و یک کتاب داستان برای جوجه ها خریدیم....همسرم هم به اصرار و به یاد سرزمین سبز استوایی که من میرفتم یک کتاب فروشی بزرگ تو برجهای دوقلو و شل سیلوراستاین رو می خوندم، برام یک مجموعه از داستانهاش رو برام خرید.....خودش هم دو تا کتاب برداشت......بعدم رفتیم رستوران ترکیه ای من بورک و هوسر دونر کباب خورد....بعدم هایپر و کلیییییییی خرید که لازم بود و ساعت 10 اومدیم خونه......

بعد از چایی هم همسری رفت تو کارگاه بالا تا کارایی که فردا باید تحویل بده رو مقدماتش رو آماده کنه....

دختر خ ا له و فرشته نگهبان فرشته ها که دکترم هم هست زنگ زد و برامون یک صندوق انار از انارهایی که یکی از مریضها براش آورده بودن برامون آورد و گفت برای جوجه ها خوبه........

مامان هم قراره انشالله چهارشنبه بیاد وسایل جوجه ها رو از کارتن و چمدونا دربیاریم تا انشالله بعدا برای جشن سیسمونی آماده کنیم ....فعلا ازتو چمدون و کارتناشون در بیان.......

دیگه اینکه، فردا هم باید برم برای واکسیناسیون کزاز و دیفتری و امیدوارم زیاد حالم خراب نشه......