X
تبلیغات
نماشا
رایتل

خانومی و قوقول

روزمرگیهای زندگی قشنگ ما
دوشنبه 25 آبان‌ماه سال 1394

28 هفته و 4 روز

خدا رو شکر دیروز جوجه ها رو دیدیم،،،،خوب بودن ، همه چیز سر جای خودش بود،،،،بازم شکر....

قبل از مطب با مامان و بابا یک سر رفتیم به مادربزرگم زدیم.....خیلی داغون شده...کی باور میکنه در عرض 1 ماه براش تشخیص سرطان لوزالمعده بدن،بعدم روده و طحال و ریه رو بگیره......دلم ترکید از غصه.......ضعیف و بی جون که بود دیگه الان صداش هم درنمیاد.....ای خدا صلاحش هر چی هست همون بشه.....فقط بتونه اولین نتیجه هاشو ببینه.....نزار چشم انتظار از دنیا بره.......

همسر دیروز خیلی درگیر بود واسه همین بابا و مامان من رو بردن دکتر...اولین ویزیت بدون همسر!!!!

تازه برگشتم خونه ولی زده به سرم دوباره برم خونه مامان اینا......

خیلی خیلی اعصابم ریخته بهم......همسرم خیلی خیلی درگیر کاره......کارگاه بالا رو درست کرده که نزدیک باشه ولی اونقدر درگیره که فقط موقع نهارهمدیگرو میبینیم و ظرفها رو سر و سامون میده و میشوره که من کار سنگین نکنم و بعد یا ساعت 12 شب میاد پایین یا 10 مثل امشب که بعد شام اونقدر خستست که میره می خوابه و سر رو بالش نزاشته صدای خروپفش مثل همین حالا بلنده......

میدونم که استرس داره و برای اومدن بچه ها باید آمادگی مالی پیدا کنیم و ...... همه اینها رو میدونم و می فهمم چه فشاری روش هست،ولی من خیلی احساس تنهایی میکنم...مخصوصا این روزا که سنگین شدم...بی حوصله شدم.....همیشه میترسیدم که اومدن بچه بینمون فاصله بندازه که عملا از حالا اون درگیر کار بیشتر شده و نمیدونم بعدا چه روالی داره......تو فاصله صبح تا شب چند باری برای بردن چایی یا دستشویی میاد پایین و هی دست به سرم میکشه و بغلم میکنه ولی من با این چیزها آروم نمیشم....حداقل دوست دارم موقع خواب به جای تبلت دست گرفتن به بهانه اینکه خوابم ببره منو سفت بگیره و باهام در مورد خودمون حرف بزنه نه اینکه فقط و فقط از کار و حواشیش حرف بزنیم.....

خلاصه خیلی ذهنم مشوشه ....مخصوصا امروز خیلی بهم فشار اومد....جوجه ها امروز خیلی کمتر وول زدن....فکر کنم ناراحتی مامانشون رو فهمیدن....ولی نه جوجه های من شما فقط و فقط شاد باشید....خدایا مواظبشون باش