X
تبلیغات
نماشا
رایتل

خانومی و قوقول

روزمرگیهای زندگی قشنگ ما
پنج‌شنبه 13 آذر‌ماه سال 1393

دلم رو آروم کن

به شدت در حال دست و پا زدنم...نه در ظاهر ولی در باطن و فرستادن هر روزه کلی ایمیل...

برای چی؟ برای اینکه نریم ایران که موندگار بشیم....

واقعا تکلیفم با خودم هم معلوم نیست..اصلا نمی دونم از زندگی چی می خوام...

روزهایی که تو این سرزمیت استوایی دلم کلی میگرفت و هی با خودم میگفتم آخه ارزش داره دوری از خونواده؟

بودن میون آدمهای بیروح و غریبه ای که اگر جلوشون جون هم بدی براشون مهم نیست؟ ( تجربه بدی ار بی تفاوتی این مردم دارم و میدونم که میگم )

دلگیری و کلی غم غربت؟

از اون ور حالا کلی دلم گرفته..نه برای این کشور که ترکش میکنم که ته ته دلم نمی خوام برم ایران موندگار بشم.چراش رو هم خودم نمی دونم.اصلا و اصلا نمی دونم تکلیفم با زندگی چیه؟

اوایل بعد از سقط همش میگفتم ای بابا کی می خواد 3 ماه صبر کنه و دوباره اقدام کنه؟ ولی حالا کم کم اون میل هم از بین رفته...

بچه ..... برام واژه غریبی شده.....خیلی غریب... کاشکی الان تو دهه 20 زندگی بودم و با خیال راحت اصلا به بچه فکر نمی کردم........چند روز پیش به همسرم هم گفتم....میگه نه چرا اینجوری میگی ؟ به خاطر من و خودت باید بهش فکر کنیم.....ولی من انگار خاموش شدم.....تجربه بدی بود...خیلی بد...الان باید قاعدتا توی ماه 5 میبودم.......

با اینکه 3 ماهه بودم ولی شکمم بزرگ شده بود و همه متوجه میشدن....هنوز بچه ها تو مدرسه میان بغلم میکنن و سرشون رو میزارن رو شکمم و به خیال خودشون بچه رو بغل میکنن....ولی من مثل یک کوه یخ فقط رو سرشون دست میکشم و میگم خوب بچه ها برید سرجاتون...

دوباره فرداش من و میبینن و میگن بیبی اومد بیرون و من میگم نه هنوز نه !!!!!!!!!!!!!

من هنوز تو خلوت برات گریه میکنم بند انگشتی من .......

مهمون دارم....خواهرم و دوستمون.....مرخصی هم ندارم.......

خدایا تو از دلم خبر داری.....من نگرانم...نگران بلا تکلیفی......دیگه از خرید برای خونه هم دست کشیدم چون امید دارم که موقت میریم......هر نیم ساعت به نیم ساعت ایمیلم رو چک میکنم برای جواب از کشورهای دیگه..........به زور ازت نمی خوام....فقط دلم رو آروم کن..